بچه ها سر صبحانه هستند.( صبحانه ها را در هوای باز می چینم و تغییر فضا میدهم این روزها) و از کلمات قصار پسرک حرف میزنن

 : یادت میاد یه بار گفتی

 : خوب تو که پول نداشتی چرا بچه آوردی؟( خطاب به والدینش)

پسرک:

 بچه بودم چرت و پرت زیاد می گفتم

من که پشت آنها بر روی نیکت نشسته بودم و داشتم چایم رو می  نوشیدم  و تماشایشان می کردم

: اتفاقا حرف  خفنی زدی فلانی

 بچه بودی خفن تر حرف میزدی تا الان

***

 با سه تا از بچه ها صبح رفتیم  پارک دویدیم و در حال برگشتیم

اول مهر است و بچه های روپوش دار جلوی ما ظاهر میشوند.

 ناگهان پسری که تازه به ما ملحق شده

 با نگرانی بر می گرده می گه : آقا ما ثبت نام نشدیم ، چکار کنم؟

 و من عاشق این دل نگرانیش شدم

 تو بچه های غیر درس خون ما این بچه حکم کیمیا داره برام.

نگران نباش

 درست میشه( امان از این سازمان فخیمه بهزیستی)

 و من صبح ها معمولن در بهترین حالت وجودی خودم هستم مخصوصا  یک نرمش صبحگاهی رفته باشم، مخصوصا با بچه ها بوده باشم و و مخصوصا هوای اول مهر باشد

 این بچه های روپوش دار رو می بینم و بغضی از شادی در دلم می پیچه

 جشن مهرگان است انگار

این که این روز باید آماده شد برای آموزشی جدید

 امید آنکه فرزندان سرزمینم  راه و رسم زندگی را بیشتر بقهمند.

***

پسر جوان خط قرمزم رو رد می کنه و میره به بچه کوچکتر زور  میگه

 خودش هم جلو چشمان من

وا میستم جلوش

 چند تا به سینه اش می زنم

 و او هم می زنه

 صداش رو بالا برده و فحاشی  میکنه و همچنان قصد رفتن سمت پسرک ضعیف را دارد

 آخرش مجبور میشم بزنم تو گوشش  و وقتی بهم حمله می کنه فن کشتی بزنم بهش

 و در نهایت همکارانم بیان و جدا کنن

 نمی دانم  واقعا رفتارم درست بوده یا نه

 باید کتاب زبان عدم خشونت  را دوباره بخوانم

 نمی دانم

من همه چیز را بهش گفته بودم( در دو پست قبل توضیح داده بودم و بلاگفای محرتم فعلن  مطالب شهریورم را به یغما برده)

 درباره خط قرمزهام صحبت کرده بودم و باز

 نمی دانم

 دو ساعت بعدش کتف و گردنم گرفته

 پسرک سنگین بود و نیاز بود زور زیادی بزنم

 و قسمتهایی از بدنم خراش سطحی برداشته و

 نمی دانم

شما میدانید؟

***

پسرک  تعریف می کنه با دختری دوست شده

 و بعد از چند وقت با دخترک تریپ لاو بترکونن و لب بازی و لب محبو را بوسیدن و معاشقه کردن شروع کرده

 و از ماجراهاش میگه

 و دوست داره هر روز بیاد جزئیاتش رو بهم بگه

شما جای من بودید چه به او می گفتید؟

( این بچه  لزوما از بچه های ما شاید نباشد و  من بغیر از اینجا در 2 ان جی او و مرکز قبلی که بودم مددکاری می کنم)

***

 

 

قرار شده برم خونه  بچه های ترخیصی( خودم با خودم قرار گذاشتم)

 غروب می رسم

 با هم هم کلام میشیم

 با هم می ریم سونا جکوزی

 ماساژم میده

 شاید برای اولین بار باشه خودم رو در بست در اختیار کسی میگذارم

 تو همون حالت خلسه  هین ماساژ میگم

 فلانی میخوام مدیون ات بشم( بابت ماساژی که می دهد)

 و او می خندد...

 شام رو با هم درست می کنیم و می خوریم و ترجیح می دهم شب را هم آنجا بمانم

 و باز با هم مثل آن موقع ها بحرفیم با هم

  و اینکه حس پدری رو داشتم که پسراش رو مستقل کرده و رفته پیششون

***

خیلی دلم می خواست با حس خوبی تموم کنم پست را اما این حادثه منا

 سخت بود

 تسلیت

 و اگر استعاره ای نگاه کنیم که  روز قربان ، قربانگاه خود شدند و در این ادبیات تخیل را برانیم شاید تلخی واقعیت کم شود

 گاهی باید به سورائال پناه برد