این هفته نه هفته پیش قله سبلان و شیروان دره اش را پیمایش کردیم.

 قله، کباب، آب گرم  شابیل و در نهایت دره.

 برنامه کم نداشت از این که این بیت را بخوانم که سلطان جهانم به چنین روز غلام است.

 و امسال توانستم که  سه قله بلند کشور را صعود کنم.

 قله سبلان تقریبا خانوادگی شده.

 به راحتی با  لندور به ارتفاع 3700 می رسی

 قله را صعود می کنی و باز می گردی و در کانکسهای شابیل می مانی و ذر نهایت آب گرم و چنجه کبابی که تازه تازه است.

 حتی بوی آخرین علفی که حبوان زبان بسته خورده در کباب پیچیده.

 فقط کمی همت می خواهد.

 پیشنهاد می کنم برای دوستانی که  گوشه ذهنشان را کوه و طبعت درگیر کرده برای سال بعد این برنامه را هدف گذاری کنند.

 اگر راهنمایی خواستند نیز در خدمت خواهم بود.

 شما را به دیدن عکسهای این برنامه دعوت می کنم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

زمان زلزله  ما زیر این یواره بودیم و ...

 

 

 این روزها که بازار کار و اقتصاد در رکود است ، عده ای به عنوان خیر می آیند و از بچه ها بیگاری می کشن.

 اکنون باید بیشتر مراقب باشم

 چرا که از سمت بچه ها لا اقل این ذهنیت را تقویت نکنم که همه جامعه گرگند حتی اونها که دست کمک دادند.

 خدایا ما را از این گونه آدم ها دور بدار

 

***

چندین شیفت است که صبح ها می رویم با بچه ها میدویم در پارک نزدیک محل کارم. از دو نفر شروع کردیم و به نه نفر رسیده ایم. اون نون تازه آخر کار و صبحانه دل چسب شاید مهمترین انیگیزه باشد.

 مخصوصا  اگر بربری باشد

***

میگه آقا چرا ما فحش میدیم هی می گی ادبیات؟

 نمی گید فحش نده؟

 میگم

 هم یک طنزی داخل کار باشه هم خودت ملتفط موضوع میشی و هم  جمله امری نیست و هم این کلمه رو می شنوی  خودت رو جمع می کنی و هم امضا خودم پای این کلمه می مانه و  گاهی شاید یادم بی افتید و در نهایت نتیجه بهتری از جمله امری خواهد داشت

ان شا ا...

 

 از این برنامه های طنز صدا و سیما یاد گرفتم که چند تا کلمه امضا دار داشته باشم و معمولن  جواب داده.

***

 نگهبان آمده با یک فحاشی و الفاظ خفن بچه ها را دعوت می کنه که فحش ندن!!!

 : فلان فلان شده فلان فلان  فلان

 نگو فلان!!!!

 اون مربیتون هم به جایی که بگه ادبیات ادبیات باید  دو تا بزنه زیر گوشتون!!

 بچه در اوج خشم با این ادبیات گفتن نگفبان خندش می گیره

***

پسرک جدید آمده

 بعد از ساعتی دم می گیره باهام

 میگه شما هم مثل آقای فلانی در بهزیستی فلان جا مهربانید

 میگم خوب خوبه ابن جور تشخیص دادید.

 فقط گاهی فندوقی می زد!!!

 نه من اهل این جور چیزا نیستم.

 فندوقی!!!

چی بگم که تف سربالاست

 ***

 پسرک جوان رو می کشم کنار

 میگم  یه صحبت جدی باهات دارم

،خواهش می کنم به حرفم گوش کن

 بلاخره گوش میده

 می گم هر کسی یک خط قرمز داره

 امیدوارم تو هم داشته باشی

 خط قرمز من تو شیفت این که بزرگتر ها به کوچیکترها زور نگن خصوصا اگر بخواد  زور و حرف از برخورد های جنسی باشه

 این جوری مثل این می مونه که عراق به مرز ایران حمله کنه

 و تو هم این جوری مرز من و خط قرمز من رو میشکونی

 اون وقت ایران با همه قواش

 با تانک و موشکش به سمت عراق می ره و من هم با تمام توان موشکی و تانیکیم می رم سمت این کسی که خط قرمزم رو شکوند.

 ازت خواهش می کنم نگذار این رابطه خوبمون را با تانک و موشک خراب کنیم

 آخه شیفت قبلش یک  خط قرمز شکنی کرده بود و من هم در آستانه این حمله بودم.

وقتی دید  هلش دادم و عضب آلوده نگاهش می کنم ، ملتفط شد اوضاع بیخ پیدا کرده و این مربی همون مربی مهربون همیشگی نیست.

 سریع خودش رو جمع کرد

 خواستم آخرین اتمام حجت رو با خودش و خودم کرده باشم

 الان چند  شیفتی است که در عین دوستی با هم پایش رو رو خط قرمز من نمی گذاره.

 بچه ترخیصی ها که رفتن ، بعضی بچه های دیگه

 حالا میخوان کینگ بشن

 و اگر ما اجازه ندیم این اتفاق نمی افته

 این جا گاهی متاسفانه خشونت و اقتدار با هم اجین می شه.

 راه حل دیگه ای فعلن نتونستم پیدا کنم.

***