از  شما خوانندگان و دوستانم که پنهان نیست، راستش این پست های تلفیقی بین کار و علاقمندیم( مددکاری و کوهنوردی) نیز بر من هم می چسبد

 

تصمیم گرفتم که آهر هفته را دوباره دماوند صعود کنم. با  دوستانی که سالهایی بسیار دور بر فراز آن آمده بودند.

 پنجشبه شب راه افتادیم و12  شب قرار گاه رینه بودیم

چهار و نیم صبح جمعه با لندور هماهنگ کردیم و ساعت 5.30 گوسفند سرا بودیم

 یکی از دوستان سالها در ارتفاع صفر آلمان زندگی کرده بودند و کمی ارتفاع اذیتشون کرد

 اما از اون قدیم های روزگار بود که کوه های دانشجویی و چرکی قبل از نقلاب را رفته بود. اگر کوهنورد قدیمی باشید ملتفط میشوید که منظورم از آن صعود ها چه بوده. این که نگاه امپریالیسم و مستضعف داشته باشی و بسکویت حتی بشود دارا بودن و فخر فروشی.

 این که سه دانه خرما خوردن حق دیگری را ضایع کردن بود و حتی آب نیز  حداقلی باید می خوردی.

 آدم های عجیبی بودند دهه سی ها.

 

 باری به پناهگاه رسیدم و چند ساعت بعد حالشون بهتر شد و تصمیم گرفتیم که شبنه صعود کنیم

شب از بارگاه با بچه ترخیصی ها تماس گرفتم

 اولین جمعه پس از ترخیص را داشتند و غمبادی گرفته بودند، از صدایشان و لحنشان غم می بارید.

حیف که دور بودم از آنها.

 خیلی دور

 و تلفن خوب آنتن نمی داد.

 غمشان غمم داد و شب زودی خوابیدم

 می گویند انصاف را اگر قرار باشد تعریف کنیم

 اینگونه میشود که خودت را در موقعیت  فرد مخاطب قرار دهی

 و ببینی چگونه رفتار و عمل خواهی کرد

 انصافا کاری سخت در پیش دارند.

 

 آسمان ابری بود و باد تندی می وزید و سرد بود.

 صبح ساعت 5 حرکت از بارگاه را شروع کردیم

 ماه کامل بود و کم کم فروغ خود را از دست می داد

 سپیده نیز کم کم هویدا میشد

 در نهایت نیم ساعت بعد ماه مرد و دلم غمین شد، اما سحر  سپیده شد و در نهایت آفتاب متولد شد.

 با طلوع آفتاب

 این یار دوست داشتنی من

 این  گرما بخش زندگیم و این دوستی که سالهاست  چند روز هفته حداقل متولد شدنش را در این سالها به تماش نشسته ام

 به  یاریم آمد

 غم دل شستم و فرح ناک شدم

 با دوستان آرام آرام صعود می کردیم، در نهایت ساعت 12.30 قله بودیم.

 این تابستان دومین بار بود که بر روی بلندای مام وطن می رفتم

 یاد پدرم را در ذهنم گرامی داشتم،آقا مصطفی تقریبا هم سن ایشون هستند  و این حس را قوی تر می کرد. چه صعود ها که پدرم با  سرعت خود گروه را جلو میزد و من حرص می خوردم و ...( پرواز را به خاطر بسپار ...) و حسی از رضایت از این که با دو دوستی که سالها بود از آخرین تجربه دماوندشان می گذشت صعود کرده بودم وجودم را فرا گرفته بود.

 

 

 

در نهایت ساعت 4.00 بارگاه بودیم و ساعت 10.00 گوسفند سرا

 زیر نور ماه کامل پایین آمدیم،

 ماهی که صبح مرد و شب  درخشان تر متولد شد. تا به حال تجربه دماوند و شب و ماه  چهارده اش را نداشتم، چقدر این سنگها اشکال گوناگونی از خود در زیر نور ماه نشان می دادند و  فضایی سورائلیسمی ایجادمی کردند.

 

تنها با خود بودم و در زیر نور ماه دیوانگی می کردم

 گویی زنجیر باید میشدم و اکنون زنجیر رها بود

 

 سر راه چند سگ گله آمدند گوشه چشمی بر این تنها در کوه نشان دهند

 دیدند طرف دیوانه تر آن است که با او کل کل کنند.

 

شب نیز آب گرم لاریجان رفتیم و بعد از چند روز نودل خوری چند سیخ کباب خوردیم. وقتی ادم با کباب خور جماعت بیرون بره ، هر چقدر هم که بخواد کم کوشت خوار بشه بعد از صعود دماوند  و نودل خوری نمی تونه  به گوشت چنجه کباب شده مقاومت نشان دهد.

 در نهایت خوابی عمیق و آبی گرمی از دل دماوند

 در کشتی فنی وحود دارد به نام سر و ته یکی

 گویی ما نیز به دماوند این فن را اجرا کردیم و سر و ته  اش را از چشمه گاز گوگردی  سر قله تا آب های داغ معدنی دامنه آن  استفاده کردیم.

 آب معدنی حسنی که دارد ، گویی زمین را موجود زنده تصور می کنی

دماوند را فرزند آن و آب داغ خورجی را وسیله ارتباط مستقیم با ماگمای زمین و حرارت و زندگی آن خواهی دانست.

 برنامه خوبی بود

 و این چند روز نیز بازی ابرهای زیر و پا و مه  که از مخروطی دماوند بالا پایین می رفت باز یک رویا خلق کرده بود.

 

 سپاس از برادران مهر افزا

 

***

 پسرک ترخیصی غروب آمده

 : آقا خونه میرم انگار یه چیزی جلو گلوم رو میگره میخواد خفم کنه

 ریس دستور داده کسی از بچه های ترخیصی وارد خوابگاه نشه

 میشینیم جلو نگهبانی و حرف می زنیم ، بیشتر در کنارشم و دستم در حلقه دوستی

 چند ساعت این جوری سپری میشه

 : فلانی دیگه برو خونه

 : بخدا آقا همین که گفتی دوباره نفسم بند امد

 میخوام گریه کنم

: خوب گریه کن

: گریه ام نمیاد

 : راهکار خاصی بلد نیستم فلانی

باید کنار بیای

 آقا الان می فهم بچه ها چرا تا ترخیص میشن میرن زن می گیرن ، هر جور آدمی رو میارن و  با هر جور آدمی همسر میشن.

 یان چند روز تا صبح هزار تا فکر می یاد تو سرم

...

ای کاش بلد بودم غم دل از غمناک انسانی برهانم

***

 فکر می کردم بچه های ترخیصی برن کار راحت تر بشه

 اما این جوری نیست

 مشکلات بخصوص روحی و روانی بچه های دیگه رو آمده یا من تازه دارم می بینمشون

 

 و شبها که بچه ها میخوابن تازه درد غمهای کهنه پسرک باز میشه و در انتهای شب با خستگی روز  باید فکری به حال او کنم.

 بعضی وقتها بین رازداری از یک طرف و  مسئولیت و کارمند بودن و ... بشدت تعارض وجودم را فرا میگیرد.

از این که می بینم من هستم اما پسرک  هر چند وقت خطی دیگر بر بدنش اضاف می کند

 احساس  کم مایگی می کنم

 باید پر مایه تر شوم