صبح شده و باید شیفت رو تحویل بدم. با دوچرخه نیومدم و عجله ای برای خروج ندارم. یکی از بچه ها امتحان تجدیدی عربی داشت و داره الان حول حولکی با هم کار می کنه.  آخرش می پره تندی لباس می پوشه و حرکت می کنه

 میرم گزارش رو می نویسم.

 به اسم پنج تا ترخیصی ها میرسم. این آخرین شیفته که اسمشون رو در لیست فرزندان می نویسم.

یاد دیشب می افتم.

:با فلانی کار نداشته باشید خودم براش می کشم.می برم بهش می دم .

می خنده 

می خندم

 بچه ها میگن پارتی بازی می کنی؟

: با این پسر پنج ساله رفیقم.

از شیفت بعد نیست. هیچکی حق نداره چپ نگاش کنه.

میخندیم

 میخندن

میخنده...

 

و میخوام شیفت رو ترک کنم

 میرم محکم بغلش می کنم

 بغضی گلوم رو گرفته

اما اجازه نمیدم احساساتم جریان پیدا کنه.

دوست ندارم غمناکیشون بیشتر شه

 و دومی رو بغل می گیرم و در آغوش می کشم.

 بغض فشار میاره.تحملش می کنم

این دومی سیرشه و نمی گذاره برم

 آخر بی خیال میشه

 و سومی رو از تخت بلند می کنم و بغلش می کنم

 خواب آلود است

یاد دیشب و آخر وقت می افتم که همه خوابیده بودن

 چه قدر حرفای مردونه زدیم. از فاز مربی - فرزند در آمده بودیم و رفیق رفیق  بودیم.

اون یکی پسر شب رفته بود عروسی و نیومده بود و آخری هم که سرباز ه روز قبلش رفته بود. بچه ها می گفتن چشماش بغض داشت آخه از صفر سالگی بهزیستی بوده و بهزیستی یعنی خانوادش.

با یکیشون پنج سال

 با یکیشون دو سال

 و با سه تای دیگه یکسال بودم

 

 و حالا به مرحله رها شدن رسیدن.

از علم که برگشتم براشون شیرینی گرفته بودم

 برای همه بچه ها

اما

به عشق ترخیصی ها

و 

 سوار تاکسی هستم و شیفت ام تمام شده

 پرواز را به خاطر بسپار

 پرنده مردنی است

 در سرم می چرخه