این پست طولانی خواهد بود.

مقدمه:

 گزارش برنامه کوهنوردی از آهار تا توچال که با بچه های بهزیستی انجام شد و فضای ترخیصی  بچه ها و در نهایت گزارش برنامه چهار شب  ماندن در تخت سلیمان و علم کوه با هم در این پست  تلفیق خواهد شد

***

 

 پسرک که ترخیص شده و تا چند روز آینده پولش خواهد آمد

 بعد از برنامه خرسنگ گیر داده که آقا ما رو کوه ببر

تلفن هایی که بهم میشه شنیده که آخر مرداد برنامه علم کوه دارم.

: آقا منم میام

 : نمی تونی پسر جان

 : آقا می تونم

 و از او اصرار و از من انکار

 دیدم اینگونه نمیشه

 دو هفته پیش که بارش شهابی هم اتفاقا قرار بود شب جمعه اتفاق بی افتد

 برنامه چیدم که از آهار به توچال برویم

 هم فضای کوله کشی را تجربه کنند و هم  شب مانی در طبیعت و بارش شهابی را.

 

 به کمک بچه های دانشگاه شریف و حسین آقای جعفری از دانشجویان این دانشگاه و گروه یاریگران

 عازم منطقه شدیم.

 شب را در بالای آبشار چادر زدیم و برای بچه ها شب خوبی رو رغم زدیم.

 میشد دید که مشعوفند.

 اما روز دوم در زیر آفتاب و در آن شیب تند شروع به حرکت کردیم. کنار چشمه صبحانه خوردیم و بچه ها  فهمیدن معنای کوله کشی در تابستان  و شیب کوه یعنی چه.

انصافا منطقه هم بیش از حد انتظار خشک شده بود

 و چشمه های پایین دست خشک شده بود.

دو تا از بچه ها که یکیشون خیلی هم ادعاش میشد و پایه علم بود خیلی قر می زد

 می گفت : خودت دریاچه می ری و سر سبزی و ما رو بیابون آوردی!!( منظورش خلنو بود که عکساش رو تو گوشیم دیده بود)

 گفتم قر زدن نشانه خستگی پسر.

 باری

 با هر جان کندی بود آنها را تا هتل توچال رساندم و از آنجا با تلسی یژ و تله کابین پایین آمدیم.

 در مجموع راضی بودند.

 من هم

***

شیفت سه شنبه برای بچه های ترخیصی  هر کدام یک عکس  در اندازه آ 4 در تخته چاپ کردم و می برم برای یادگاری میدم بهشون.

 خیلی دیگه از بچه ها که با هام کوه آمده بودند میان می گن آقا ما چی؟

 : پسر جان اینها تا هفته دیگه نیستند.اما با شما مدتها خواهم بود.

 عکسها را طوری انتخاب کردم که حتمن من و پسر در عکس باشیم.

 انتظار نداشتم این قدر خوشحال بشن و جا بخورن از این یادگاری.

 پشت عکس ها هم یک بیتی و نوشته ای و آرزوی خوبی براشون کرده بودم.

یکی از بچه ها آخر شب میاد میگه آقا پول ترخیصی رو ریختن. و این یعنی تا چند روز دیگه زندگی مستقل و دیگری را شروع خواهند کرد.

بعضی شاد و بیشتر  غمگین و ناراحت هستند.

 خودم خیلی بغضم گرفته بود.

 خیلی.

 با بعضی 5 سال بودم و با هم بزرگ شدیم. آنها بزرگ شد و من پیر.

هر کدامشان در انتهای شب آمده یک یادگاری بدهند بهم

 و ...

میگم پسر جان من برای این یادگاری کلی فکر کردم تو هم بگرد و فکر کن و یادگاریت رو انتخاب کن.

 عطر و ادکلن که مصرفیه و چند وقت بعد یادم خواهد رفت.

امیدوارم  در این ایام، کم فروشی در کارم و ایشان نکرده باشم.

 این سومین نسل از بچه ها بود که ترخیص کردیمشون.

شاید بعد ها بیشتر از حسم نوشتم

 اما حالا دیگر کافیست.

 اما یک رضایت عمیق دارم از شغلم  بدون حاشیه های مادی و سختی هایی که گاهی آدم را دچار می کند.

 این چند روز  دایم این شعر فروغ در سرم می چرخه

 پرواز را بخاطر بسپار

 پرنده مردنی است.

 

و ای دوستان و خوانندگان جان

 تا می توانید در زندگی خاطره درست کنید که از زندگی تنها خاطرات می ماند.

 

بعد از آن شیفت که پول ترخیص بچه ها آمد چهارشنبه اش

 عازم کلاردشت  و قلل منطقه تخت سلیمان شدم

شب را در ونداربن

 بالای شهر کلاردشت و رودبارک، خوابیدیم

 یک قرارگاه خوب و نسبتا ارزان

 نفری ده هزار تومان

 صبح  پنجشنبه ساعت 6.00 نیز عازم  سرچال شدیم . کنار سنگ شکسته صبحانه خوردیم و در ساعت 13.45 سرچال بودیم.

 چند تن از دوستان برای قله چالون اقدام کردند که  تا نزدکی  های سیاه کمون نیز رفتند.

 چالون و سیاه کمون از قلل روبروی پناهگاه سرچال هستند و  ارتفاعشان بالای 4000 می باشد.

 صبح  زود برای قلل پشت پناهگاه که سیاه گوکها(گوک به معنای آسمان) بودند و رستم نیش اقدام کردیم و چهار ساعت بعد از حرکت ، بر روی قله 4500 متری سیاه گوک جنوبی بودیم.

 هوا و منظره بی نظیری داشت. جلوی ما قله دندان اژدها که واقعا برازنده اسمش می باشد و تخت سلیمان و علم بود و دیواره علم رخ بر افروخته بود.

 تا ساعت 14.00 در پناهگاه سرچال بودیم.

 این برنامه توسط گروه آلاله اجرا شد

 

 

  و گروه تصمیم گرفت که بعد از صعود برای بازگشت به ونداربن و تهران اقدام کند. و من و آقا جلائیان ماندیم تا فرداش قلل سیاه کوه و علم را نیز اقدام کنیم.

برای ناهار منتظر دوستان آلاله ای بودیم که سه کوهنورد آمدند که هفته پیش کوله شان را در دیواره از دست داده بودند و اکنون سبک آمده بودند تا سریع بروند و آن را بیابند.

 و طبق برنامه جلو نرفته بودند ظاهرا و مجبور شدند در پناهگاه بمانند.

 کوله سبک یعنی که نه وسایل پخت و پز داشتند و نه وسایل شب مانی و نه حتی خورد و خوراک

 با داوود جلائیان یک  شور کوتاه کردیم و آنها را ناهار مهمان خود کردیم. چون  برنامه ما برای چند روز ماندن بود، خشکه از قبیل برنج خشک زیاد آورده بودیم.

 یک کته گذاشتیم و  5 نفره با هم خوردیم.

 

با خودم روزهای بعد به کار اینها فکر می کردم

 این که بی برنامگی بوده ، این که خوردنی حتی نداشته باشی و به دیگران محتاج باشی یک طرف

 اما این که  توکل کنی

 بگی یا حق و بری

 بدون  کمترین وسیله و ...

 میشه به بحث توکل و ایمان نیز در معنای عام و کلی آن و نه دینی و مذهبی  فکر کرد

 این که سائل گون خود را محتاج دیگری نشون بدی و باشی

 

به نظرم گاهی لازمه خودت رو بشکنی

 پیش کس و ناکس

 و چون تو کوه بیشتر کس می آید تا ناکس

 این که به بهایی دیگر برسی خیلی بیشتر است

 از یک طرف یاد حکایت شیر و روباه شل سعدی می  افتم و از طرفی دیگر این خود برجسته شده ، این من  فربه شده و خطرناک شده که گاهی باید شکاندش

 باید این من را از منیت در آورد و ترکاندش.

من لازم دارم این شکوندن رو

 حتمن در زندگیم یک بار این حرکت را خواهم زد و حتی همین که این فکر را الان می کنم بر تنم لرزه می افته و خیال  از جایی دیگر اجازه همراهی با این اندیشه را نمی دهد.

شب نیز شام مهمان ما بودند و غذایی مشدی درست کردیم و خوردیم.

 سوپ با گوشت قیمه و نودل و برنج و لوبیا.

 پوشاک اضافی  مان رو به ایشان دادیم تا کمتر سردشان بشود.

 صبح ساعت 4.00 بیدار شدیم و در گروهی دیگر که از ماهشهر امده بودند ادغام شدیم و در یک تیم هشت نفره  به سمت علم چال و سیاه سنگ و علم کوه حرکت کردیم.البته صبحانه آن سه مهمان را هم کنار گذاشتیم.

 یاد شیخ خراقان افتادم که گفت نانش دهید و از ایمانش مپرسید.

 از این سه دوست ممنون که اینقدر باعث شدن حالم خوب شود.

( چقدر خوبی و خوبی کردن ارتباط متقابل دارد)

این تیم جدید که با گروه پتروشیمی ماهشهر درست کردیم دوستی های  جدید به همراه  داشت و گیر آدم های با معرفتی افتاده بودیم، راهنما داشتند و پسر آقای رسول نقوی آقای ذاکر نقوی راهنمای گروه بودند.

 آسمان شب سرچال آسمان ویژه ایست و ستاره باران است

 در آسمان شب که تا لحظاتی دیگر سپیده صبح آن را کم رنگ می کرد حرکت کردیم. مدتها بود در زیر آسمان شب پرستاره حرکت نکرده بودم و خیلی خیلی مزه می کرد بهم.

ساعت 12.40 قله علم رسیدیم  در فضایی رویایی، و چقدر این چند روز من مست بودم در نهایت ساعت 18.45 در سرچال بودیم.

 با گروه  خوزستان و  تک تک بچه هاشون خیلی حال کردیم

 انگار سالهاست هم را می شناسیم

.

 این هم از خاصیت دیگر کوه است

 چقدر ادم ها در کوه خودشون می شن

 چقدر خوبی بروز می کنه

 مثل آب که وقتی بخواد یخ بزنه چیزی اگر درونش باشه میاره بالا کوه هم خوبی  آدم ها را این جوری رو می یارده

 مثل  یک شراب کهنه که آدمی بخوره و به قول  شاعر:

 چو مستان بهم مهربانی کنیم. دمی بی‌ریا زندگانی کنیم

 میشوی، به هم مهربان میکنی  و از سر محبت بر سر دوست دستی از مهر می کشی و خوبیت رو می آید

http://ganjoor.net/razi/saghiname/

 

و اینگونه است که از کوه و کوهنوردی نمی توانم جدا شوم .

 

 

پناهگاه کوچک سنگ سیاه که متاسفانه آلودگی زباله دارد

( جان هزاران نفر را شاید در عمر خود نجات داده ، چون مسیر صعود طولانیست و آب و هوا منطقه بشدت متغیر است

 حیف که جفا میشود در حقش)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 در تمام این مدت نیز گویی در رویا بودیم

 در دل آسمان تمیز و کوه های بلند و در زیر پا ابرهایی که کل زیر پامان و شمال را پوشانده بودند.

 واقعا زندگی در رویا بود این چند روز

 

 در مسیر برگشت  در منطقه علم چال ،خون پای قاتر هایی که بار سنگ نوردان و گرده ای ها را می برند بر روی سنگها خود نمایی می کرد!!

 چقدر این حیوان مهربان است و مظلوم.

 یادمه تنها باری  که گرده را رفتیم خودمان بار خودمان را کشیدیم و اجازه ندادیم پای قاتری خون آلود شود

شام را در کنار دوستان خوزستانی خوردیم و فرداش برای برگشت حرکت کردیم

 قبل از ترک سرچال،  سالنی که ما در آن بودیم را تمیز کردیم و دستشویی را که متاسفانه اصلن کوهنوردانی رعایت نظافت آنجا را نمی کنند را برای گروه های بعدی تمیز کردیم

 در نهایت غذا ها و تنقلات اضافی را در پنجره های پشتی سالن گذاشتیم رو به سمت پایین حرکت کردیم.( این نیز سنتی پسندیده است که در پناهگاه سرچال روی میدهد و خوراکی که استفاده نشده را برای ادم ها و کوهنوردانی دیگر می گذاری.

 چقدر این کوه و کوهرنودی به جامعه رویایی من نزدیک است

چقدر!!

 این جامعه  رویایی که ما در کوه آن را اجرا می کنیم

 دم همه بچه ها و دوستان و همنوردانی که این چند روز با آنها بودم گرم

 شاد باشند و برقرار

 داود جانم، احمد آقا که در حقم استادی  کرده اند با تمام بازیگوشی ها و شاگرد خوب نبودن هام

 مرا عزیز می دارند

 عزیز بمانند

الهی

 از امیر شجاعی و خانمش که خیلی ازشون درس می گیرم

از سهیل و سهراب و امین  و مائده و  عبدا..

 از پرستو و حمید و کامران

 از حمید آقا و آقا فرهاد و...

 ***

جوانک را روانپزشک برده ام

 وارد مطب میشیم

 برعکس خنده ای که همیشه روی لبش داره هنگام حرف زدن خیلی جدی میشه

 روی دیگرش را بعد از سالها می بینم

 روی افسرده اش را

 پیش دکتر نمی تونه  در حضور من صحبت کنه

 رخصت می گرم میام بیرون

از مطب بیرون میاد

 سر راه  هنگام برگشتن به مترو نگهش میدارم دستش و بازوش رو گرم فشار می دم می گم فلانی هر وقت لازمم داشتی بهم بگو

 فقط همین

 تا حالا که برات نه نیاوردم

بعد از این هم ای شاا.. نخواهم آورد

 

 

 

 

 پرواز را بخاطر بسپار

 پرنده مردنی است.

 

 این گزارش را تقدیم  احمد آقا عزیز و بزرگوارم می کنم

 که کرامت از ایشون بسیار دیدم