کلافه
شروع به ولگردی کرده چند مدتی و میخواهیم جلوش گرفته شود.
حال چگونه با چه ابزاری، نمی دانم
از صبح بیرون رفته بی اجازه و ساعت 5.00 آمده و ناهار حالا میخواهد و مددکاری اجازه نمیده
لیوانی دستش است ، میرم مهربانانه لیوان رو از دستش بگیرم ، مقاومت می کنه
بی خیالش میشم
نمی خوام درگیری او به درگیری با من منتهی بشود
از مددکاری خشمش می گیرد و وارد خوابگاه میشود و لیوان را به دیوار می کوبد و لیوان خرد خاکشیر می شود وکل سالن رو فرا می گیرد
با عصبانیت می رم بهش می گیم برو جمع کن( اگر سریع جمع نشود با توجه به اینکه بچه ها پابرهنه در خوابگاه رفت و آمد می کنند، کف پای بچه ها خونی میشود و زخمی و...)
شروع میکنه به بد و بیراه گفتن و اینکه من جمع نمی کنم و میخواهد راهش را بکشد و برود که خفتش می کنم، مقاومت می کند ، و مجبور میشوم فن کشتیم رو روش می زنم و گوشه ای گیرش می ندازم( خودم هم متاسفانه در حالت خشم هستم)
میگم تا جمع نکردی حق خروج نداری،
دستش را پیچانده و در حالت فشار است
زیر فشار خشم و زور می پذیرد
میرود با جارو دستی کار کنه
نمی گذارم ، با جارو برقی کل سالن.
باز مقاومت می کند و باز مورد خشم من قرار می گیرد
در نهایت یک ساعت و نیم مشغول جارو زدن می شود
چون دایماً فحش های آنچنانی می داد فضار را ترک می کنم تا خشم دوباره احاطم نکنه
او کمی آرام شده
غذایی خورده
شب هنگام میرم مگم فلانی با یکی دیگه دعوات میشه میای سر من خالی می کنی
مرا ببخش
: بچه یتیم می زنی؟؟
نه نمی بخشمت.
سه بار فیتیله زدی روم، دستم داشت می شکست.
نمی بخشمت.
شب هنگام هنز فریم رو میدم که آهنگ گوش بدهد.
با همه این کارهای پسرک و رفتن به سمت ناصوابی که دارد انجام میدهد و احتمال عاقبت خوب را در خود کمتر می کند، همچنان او را مقصر نمی دانم.
فضای ژنتیک ، صفتی و شش سال اول زندگی و زندگی بی والدین و بودن در سن بلوغ و. ..
درصدی از مقصر بودن برای او برایم باقی نمی گذارد.
و این پارادوکس کلافم کرده که او را مقصر نمی دانی اما مورد خشم قرار می دهی.
(اون همه شیشه و بیست تا بچه پا پتی رو آن وقت کجای دلم می گذاشتم؟)
و همه این ها بهانه و توجیه است به نظرم
پسری دیگر پس از فرو کش کردن ماجرا میاد میگه آقا
از شما بعید بود و من در توجیه کردن رفتار خودم بر می آیم.
اه اه اه
و از دست خودم همچنان خشمناکم، تو ذهنم می چرخه برم دوباره پرونده انتقالی که میخواستم رو به جریان بندازم و از فضای شبه خانواده بیام بیرون
احساس استهاله شدن در فضای خشم و خشونت دارم.
کلافه ام
صبح بر روی دوچرخه به جریانت دیروز فکر می کنم و اتفاقات را از صبح مرور می کنم و
به اتفاقاتی که از صبح بر من جاری شده فکر می کنم
صبح دوستی از دوستان در فضای مجازی ، فضایی ایجاد کرد که هیجانات منفی درونم قالب شد.
و از صبح درگیر هیجانات منفی بودم
البته فکر کردم تمام شده ، اما بروزش را که میدیدم( درگیر شدن با پسرک) متوجه شدم نه تمام نشده بود.
معتقدم که شروع صبح خیلی نقش مهمی در ادامه روز داره و شروع خوب خیلی مهمه گویی صبح خوب و به موقع بیدار شدن نقش مهمی دارد از آنکه روز بد کمتر بروز کند.
در کنترل صبح هم باید دقت بیشتری بکنم و ریش و قیچی ام هیجاناتم را دست خودم نگه دارم.
معقتدم برای آنکه صبح خوبی داشته باشی باید صبح زود بیدار شوی
برای بیدار شدن باید شب، آرام بخوابی و به موقع .برای به موقع خوابیدن و آرام خوابیدن شب ،باید روز خوبی را گذرانده باشی و این سلسله ادامه دارد.
اگر صبحم خوب بود شاید با این خرده شیشه ها و لیوان شکسته طوری دیگر رفتار می کردم.
از خودم ناراضی هستم
، پرچنان قرار نبوده برام فقط مثبت هام رو بنویسه گاهی اتاق اعتراف گیری من میشه.
با خودم فعلن قرار می گذارم اگر در خشمی دیگر و خشونتی دیگر قرار گرفتم به مقوله خروج از شبه خانواده قویا فکر کنم و انجام بدم، در این شبه خانواده گاهی که نمی دانی چه کنی، حتی سکوت هم نمی توانی بکنی و سکوت کردن تو ناشی از رضایت تلقی میشود، ناشی از تایید تو از رفتاری.
پسری که شب شیشه خرده رفت به پایش و خون آلود شد و خشم گرفت
متوجه موضوع عصر شد، رفت واکنش به پسرک لیوان شکن انجام دهد( شب را در راهرو کفش خانه و دم در ورودی خوابنده بودمش و اجازه وارد شدن به خوابگاه را نداده بودم)
نمی دانستم باید سکوت می کردم، اجازه میدادم کار خود را بکند،و..
در همین افکار بودم که
پسرک لیوان شکن به پسرک کف پا خون آلود گفت
کتک هام رو خوردم امروز.
و همچنان کلافه ام
***
برای ایام محرم
دوهفته رکاب زنی از مشهد به بیرجند برنامه ما خواهد بود