وداع
با پسرک شیفت بعدش حرف زدم در فضایی آرام
و دوستانه
ازش خواستم که در مثالی فرضی او مربی باشه و من جای او
و او اگر جای من بود چه می کرد؟
جوابی نداشت.
هدفنی براش آورده بودم و بهش دادم
گفتم می بخشی مرا؟
پسر دیگر که تنها دوست او در مرکز است پرید وسط حرفم
گفت :
الاغ مربی داره ازت معذرت خواهی می کنه؟
تا حالا کسی ازت معذرت خواهی کرده؟
آره آقا می بخشمت
***
جوانک تازه از زندان آزاد شده و بعد از یکسال و خورده ای می بینمش
بغل میگره مرا
آقا چقدر برات دلم تنگ شده بود، برا حرفات.
ای کاش حرفات رو گوش می کردم
چقدر با هم حرف می زدیم.
چندین دقیقه با هم می حرفیم
تو فاز حسرت در گذشتست.
می گم فلانی
حسرت یک سال زندانی بودنت
حسرت پولهایی که از دست دادی
حسرت درد و رنج زندان رو دیگه نخور
وقتی فلانی تو اتاق عمل بود
من پشت اتاق بودم
هیچ کس نمی تونه بگه بیشتر از من موقعیت رو درک کرد
ظهر رفت تو اتاق عمل و غروب آمد بیرون
دکترش گفت قلبش رو دستی ماساژ دادم تا زنده موند( با دستم قلب کذایی رو دستم می گیرم و میگم این جوری و دستم رو مشت می کنم و باز می کنم)
میگم، می تونست اون قلب دیگه کار نکنه و تو الان بجای اینکه کنار من نشسته باشی منتظر باشی که کی و کی میخواد لگد بزنه زیر چهارپایه ای که واستادی و ...
از این فضای حسرتی بیرون بیا
و کلی حرف دیگه
مرکز کنترل خشم شهرداری رو معرفی کردم تا بره
و به خودم و خودش و کارهایی که می تونستم بکنم و نکردم فکر می کنم
***
پسرک که با هم درگیر شدیم دو و نیم همه خوابن و تو تاریکی نصف شب راه افتاده لقمه گرفته نون داره می خوره و همین جوری راه میره و همه جا رو کثیف می کنه و خورده نان میرزید و شیفت رو کثیف می کنه
خدا
آخه من چیکار کنم؟؟
رب اشرح لی صدری ...
***
پسرک در حال مشق نوشتن است
تونستم با هاش ارتباط خیلی خوبی بگیرم
می گم می خوای بخونم برات تو بنویسی کارت سریع پیش بره
قبول می کنه
قسمتی از کتاب کویر شریعتی است در کتاب ادبیاتش.
دلم برای خوانش مجددش تنگ می شه
میرسم به کلمه وداع
تو دلم از این کلمه خوشم میاد
نمیدانم بخاط خط زیبایی است که دارد یا چه چیز دیگریست.
جمله رو که تموم می کنه می گه آقا
این کلمه وداع خیلی قشنگه دوسش دارم.
به خواندن و او به نوشتن ادامه میدم
یهو می گم
فلانی
هر کسی نمی تونه با کلمه ارتباط بگیره ها
هر کسی نمی توانه زیبایی کلمه رو درک کنه ها
تو از اون کم هایی هستی که می تونن از کلمه لذت ببرن ها
حرفام رو نمی فهمه
من میخونم و او تمام می کنه
اما موندم چه جوری در آن و لحظه ای هر دو مون از یک کلمه خوشمان آمد
شاید همین چیزها و آن هاست که هنوز ماندن در این کار رو بر رفتن ترجیح دادم
چقدر دلیلم مسخره است برای ماندن
تا کی؟؟
نمیدانم
مدتی است که با او شطرنج بازی می کنم و الان قدر تزین در شطرنجه بین بچه ها
و جو شطرنج تو خوابگاه حاکم شده
اعتماد متلاشی شدش رو تونستم از طریق این صفحه کوچک باز یابی کنم
پسرک دیگر میاد با معلم درسیش ، شطرنج بازی کنه به معلمه میگم ولش کن با این بازی نکن
نخودی ه
بلد نیس
با فلانی ( همین که مشق می نوشت ) بازی کن
پسرک نخودی بعدش کشیده کنار مرا و می گه به من هم شطرنج یاد بده
باشه نخودی
***
آخر هفته با بچه ترخیصی ها کوه خواهم بود
تنبیه خوبی برا خودم در نظر گرفتم
یکماه کوه سنگین نری و ...
*
چند وقتی است که عکس کوه در اینجا نیامده
دفعه بعد گزارش رکاب زنی میامی - کلاله را خواهم گذاشت که در اردیبهشت امسال اجرا کردیم
و خدا کلمه بود( در انجیل یوحنا امده و کلمه خدا بود)