این هفته برنامه روستای برغان به سمت روستای آتشکار  را در اطراف کرج  برگزار کردیم

 پاییزانه ی قشنگی بود

 کلی سماق و ازگیل خوردیم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 ازگیل رو باید این جوری از شاخه خورد

 

 

 

بعد از برنامه جنگل دو هفته پیش که بچه ها رو بردیم، ارتباطم با بچه ها در حد بندسلیگا شده.

(کلی ترخیصی ها پیام میدن که با ما کی میری؟)

  پسرک برگشته می گه:

آقا تو رو اندازه داداشم دوست دارم( داداشش هم بچه سازمان بوده و چهار سال پیش ترخیص شده)

 نه آقا حتی بیشتر از اون

 

 

 

 پسرک درس نمی خونه و شیطونی می کنه

 می گم مثل اینکه دوست داری زمستون وقتی ما داریم برف بازی می کنیم ، تو خوابگاه مونده باشی؟

 زودی میره پیش معلمی که آمده و درس هاش رو می خونه.

 

میگم زمستون می خوام شما را جایی ببرم که یک آدم برفی بسازیم قدش برسه به ساعت دیواری.

 پسرک بر می گرده اندازه ساعت دیواری  رو برانداز می کنه

***

 

 

اون پسری بود که چند بار درگیر شدم باهاش و خط قرمزم رو براش تبین کردم

 فعلن از مرکزمون جا بجا شده.

 واقعا اگر قرار بود چیزی پیرم کنه

 همین آدم بود

 چقدر توان گذاشتم براش

 که در حد نیمه کنترل بمانه.

 حساب کنید الان که بیرون رفته

 به من زنگ میزنه که کارش رو درست کنم برگرده!!

آخری ها بهم میگفت رضا طلا.

 البته در این که چقدر خودش مقصر بوده که اینگونه شده

 ده درصد بیشتر او را مقصر نمی دانم

 بحث های ژنتیکی

 خانواده نابسامان و...

 را تا نود درصد گناهکار می دانم

 

اوضاع مرکزمون نسبت به گذشته خوب شده و من خوشحالم.

 یک بحرانی رو داشتم که در حال پشت سر گذاشتن آن هستیم

 خداوندا

 بار الها

 شکرت.

 سه هفته پیش  بود که فکر کردم جمع و جور کردم

 یکمی مغرور شدم به خودم

 در این حال و احوال بودم که

اتفاقاتی افتاد که

 همچین با کله خوردم زمین تا

 بفهمم

 کار انسان ها و احوالشون پیچیده تر از آن چیزی است که فکر کنی