پسرک میگه آقا از وقتی سیبیل گذاشتی خیلی مهربون  تر شدی!

 بچه ها شروع می کنن از  اولین دیدارمون:

 آقا اول بار که دیدمت فکر می کردم از اونهایی هستی که  بچه ها رو می زنن و تا چیزی می شه می خوابونن تو گوش بچه.

 

حرف عوض میشه می گن  برای فلانی این کا رو  کردی برای بهمانی فلان کار رو

 جغله بر می گرده می گه

 تو که برای من کاری نکردی

 

 می گذره تا انتهای شب بهش می گم فلانی من برای تو کاری نرکردم؟

 هیچ کار نکرده باشم

 حداقل هیچ شیفتی صبح بیدارت نکردم بری نون بخری و خودم  جات رفتم

 

 شروع می کنه شوخانه می زنه مرا

 و می گه می زنم سرو کلت و می شکونم و

 می گم تو که بلدی دل بشکونی

 سرمون رو هم بشکون

 

 تا انتهای شب 100 بار بیشتر سر و صورتم را ماچ می کنه.

 کلن از بعد از جنگل  ارتباط بچه ها با من و البته و صدا البته مهر و محبت من به بچه ها تصادعدی بالا رفته

 بچه هایی که گاهی در وجودشون چیزی به اسم شرم نداشتند

 شرمشون میشه یک چیزهایی رو من بدونم

 این رو کاملن می فهمم

 

پسرک تو گفتگویی که داشتیم یک آن وسطش  می گه

 آقا تو فقط مربی هستی

 بقیه نه

خیلی دوست داشتم دلایلیش رو بدونم چرا

 اما ترسیدم  در ورطه خود خواهی و غرور گرفتار بشم و حرف رو وعوض کردم.

***

شب را رفته بودم خانه  یکی از ترخیصی ها

  دستگاه پلو پز ،آرام پز داشت نمی دانست چگونه استفاده کند

 با آن استنبولی گذاشتم برای شام

 بعدش هم برای فردایش آبگوشت بار گذاشتم تا یاد بگیره

 زنگ می زنه بچه های دیگه هم میان

 به تلفن اش جواب نمی دادند

 می گم بگذار من زنگ بزنم

 جواب می دهند و تلفن رو می دم دستش تا باهاشون صحبت کنه

 میگه آقا بچه ها تو زنگ می زنی جواب میدن ما رو فلان هم حساب نمی کنن ها

 چهار نفر میشیم

 کمی از اوضاع و احوالشون می گن

 

دور هم می شینیم و کارهای هر کدومشون رو وسط بازی و حرف و خنده سعی می کنم جهت بدم.

 پسرک که شب مهمانش هستم

کیک میآورد و می گه برای روز تولدت گرفته بودم نیامدی

 امشب می گیریم

 ادا و اصول تولد می گیریم و  شام می خوریم و  کیک و شمعش رو فوت می کنم و می خوریم بقیه می روند و من و او می میانیم

 جاها را می اندازیم و حرف هاش رو می زنه

 تو مددکاری به این نتیجه رسیدیم با بچه های بهزیستی بهترین موقعیت گفتگویی انتهای شب و در حالت دراز کش است!!

 پسرک در فضای غمناکانه ای به سر می برد و معمولن در این حالت تصمیمات اشتباه می گیره

 حرف های خوبی زدیم

 گفت از صبح بر عکس روزهای دیگه خوشحال بودم

 من هم انتهای شب رضایت داشتم

 

می گه آقا سی و سه سالت شد؟

 از بیست و هفت سالگی با من بودی؟

 آره

 شب بخیر

 شب بخیر

 تو فکر می ره

 تو فکر می رم

***

 پسرک یا بهتر بگویم کودک جدیدی به ما ملحق شده

 به معنای واقعی کلمه یک دسته گل

 

 آرام

 خلوت

خجالتی

کم حرف

 مظلوم  مظلوم مظلوم

 

 می پرسم این رو چرا اینجا فرستادن آخه؟

 ( یه بره وسط کلی  بچه گرگ)

 امان از بهزیستی!

 امان

 با بچه ها صحبت می کنم :بچه ها دیگه یه بچه  واقعا بین ماست لطفا ادبیات و الفاظ رکیک جلو او بکار نبرید

 تا حدود زیادی هم اجرایی می کنند

 باباش میاد باهاش حرف بزنه!!!

 آی دوست داشتم برم کله باباش رو بگیرم بکوبم به دیوار

 آی دوست داشتم

از مددکار می پرسم این بابای فلان فلان شدش( در این قسمت اصلن ادبیات را رعایت نکردم) چه مرگشه؟

: بیماری اعصاب و روانه

 در جنگ اینجوری شده

 جانبازه

 

 می گم خاک برسرش

 می گه آره خاک برسرش رفت جنگ موجی شد

نمی دانم...

 شب  چون سه روز تعطیلیه  بیشتر بچه ها میرن مرخصی

 به خودم میام می بینم یه گوشه نشسته عین ابر بهار آرام، ریز

 گریه می کنه

 می گم کاپشن بپوش بریم پارک محل

 چقدر جون کندم تا این حرف بزنه

  دوست داره ناخدای ناو بشه

 امام خامنه ای گفتند  بچه های جانبازان می توانند در این رشته برن

 می گم

 اگر جنگ شه چی؟

 می گه شربت شهادت  می خورم!!

 حرف رو عوض می کنم و از خواننده هایی که دوست داره می پرسم

 گوگوش هایده مهستی  معین

 از هر کدوم قسمتهایی رو با هم هم خوانی می کنیم

 می گم آخه تو که می خوای سپاهی بشی که نباید از این چیزا گوش بدی

 می گه  بزرگ شدم دیگه گوش نمی دم...

 پسرک رو که می بینم خیلی خیلی غمناک می شم خیلی.

 هر چقدر هم که  کار پوست کلفتمان می کند

 باز لایحه هایی از نازکی می ماند.

 

کلن دوست ندارم  شیفتهایی رو که  چند روز پشت سر هم تعطیلات داره

 این که عده ای می روند و نگاه آنها که می مانند خیلی آزارم میده

 امان از نگاه

 امان از نگاه  پسرکی بی کس

 امان از نگاه  پسرکی  که فکر می کند کس دارد اما کسش ، ناکس است

 امان از نگاه

 امان از این نگاه

 شیفت غمناکانه ای داشتم که  صبحش دو ساعت رکاب زنی زیر باران کمی جم و جورش کرد

***

به کمک دوستانی که در شبکه مجازی پبدا کرده ام توانستم یکی از بچه هایم را که چند صباحی در کانون اصلاح و تربیت ماندگار شده بود آزاد کنم

 خداوند آزادی  معنوی و روانی و معنوی برای این دوست  نیک اندیش ، روشن ضمیر، هر چه بیشتر رقم بزند

 الهی

 

بیشترین دلیل که وادارم کرد به ایشان رو بی اندازم

 بخاطر خود پسرک نبود

 برادر بزرگتری دارد که  این عامل زندانی بودن برادر کوچکتر، نقش برجسته ای در ناملایمات روحی و روانی  این چند وقته اش ایفا کرده است

 قبل از این کار   رفتم برادر بزرگتر را صدا کردم گفتم برادر کوچکتر برام مهم نیست تو مهمی

 و...

 برم جلو؟

 ( سنگ هام رو باهاش باز کردم)

 گفت : سهیل برو

 

 شب که پسرک آزاد آمده بود دیدمش

 خیلی خوشحال بود

 و چقدر لاغر شده بود

 اما به نظرم زندان تغیرات مثبتی بر رویش  انجام داده است.

 به برادر بزرگتر گفتم بهش بگو اگر میخواست براش خواهم ماند، همانطور که برای تو مانده ام.