از کوه آمده ام و عصر جمعه است

 دوشی گرفته ام و  رو مبل ولو شدم و  یک دم نوش که مادر برایم ریخته رو مزه مزه می خورم

 هم به کل برنامه آن روز دارم فکر می کنم هم  دارم با موبایلم و تلگرام ور می رم و هم تلوزیون روشنه و دکتر افروز صحبت می کنه سرشار از پارادوکس و اشکالات منطقی _ زبانی

 

 مادرم هم داره از یک مهمانی که در اقوام دورمان بوده و خودش نرفته( زیاد از رقص و آواز خوشش نمی یاد و مراسمی که احتمال چنین برنامه هایی را بدهد شرکت نمی کند)

و از جاری هاش ماجراهایش را شنیده و صحبت می کند( یک جاریش خواهرشه خوب، )

 اینکه  فلانی برای دخترش ویارانه گرفته!!

  در باشگاه فرمانیه( یکی از گرانترین  ها در ایران)

 مجلسی زنانه در حدود صد نفر

( رقمی که در این مجلس خرج خواهد شد زیر  شصت میلیون تومان نخواهد بود)

 گوشم تیز شد

 ویارانه!!!؟؟؟

 یعنی چی مامان؟

  دخترش حاملست

 ویار کرده همه چیز بخوره

 بعد مادرش تصمیم گرفته همه فامیل در ویار اون شریک شن

 

چنان داغ کرده بودم که نگو

 یعنی  از اون نشخوار فکری برنامه کوه   یهو رم کردم( نمی دانم دیدید یا نه سم داران در حال نوشخوار هستند یهو یه چیزی باعث وحشتشان می شود چکونه رم می کنند)

 این گونه جستم  از فضا درونیم

  این آدم ها که گفتم و مهمانانشان آدم های معتقد به مذهب  هستند، حتی شاید بعضی شان همسرانشان در  پیاده روی اربعین حضور داشته اند.

 پس این همه اسراف و نخوت و فخر فورشی معاوی  از کجا  سرچشمه می گیرد؟

مگه آیه قرآن نیست که اسراف کاران برادران شیطانند؟

اون شب عصبانبتم زیاد بود و کلی فتوی بر علیه این اشخاص صادر کردم

مفتی هستم برای خودم دیگر

 

 اما امروز صبح باز به ماجرا نگریستم

 یاد کار زاکربرگ و  فرزند تازه متولد شده اش و نامه اش و بخشش 47 میلیارد دلاریش افتادم

 بعید می دانم زاکربرگ اهل ادیان رسمی  بشری باشد.

  و این دو را با هم مقایسه کردم

 هر دو بدعتی نو گذاشته اند

اما این کجا و آن کجا

 

 یاد بچه ای از بچه هام می افتم که مادرش شیمی درمانی می کنه و ناتوانه از نگهداریشه

 یاد هزاران مددجویی می افتم که با حداقلی مادی می توانند سامانی به زندگیشون بدن

 و اینها  را با ویارانه مقایسه می کنم.

 

 دیشب دوست داشتم یک کمونیست  باشم

 که در   مساوات طلبی تا مرز جان افشانی می رود

 تازگی ها کتاب

زندگی

 جنگ ودیگر

 هیچ اوریانافلانچی را می خوانم و در آن فضا ها ذهنم درگیرست

 

با دیدن این اشرافی گری  ندایی از درونم میگه

 حیف شد  جهانی که مارکس برای آینده ترسیم کرده بود بهم ریخت.

 حیف شد.

 

****

 چند وقت پیش کتاب کافکا در کرانه را تمام کردم

 برای موراکومی

 

 مدتها بود رمانی اینگونه درگیرم نکرده بود

  پیشنهاد خوانش آن را برای خوانندگان جانم دارم