تازگی ها یک تبلیغات کمیته امداد در تلوزیون پخش می کنه که نظر بچه ها را جلب کرده.

 اینکه پسرکی غذای نذری می گیره و میبره با خانواده اش می خوره

در حالیکه عکس پدر با ربانی سیاه بر تاخچه است.

 

 در شیفت بودم و داشتم به کارها می رسیدیم

 یهو بچه ها گفتند آقا

 این رو ببین:

 نشستم دیدم

 و بچه ها برای ان امین بار دیدن و لب نزدن

 سکوتی حاکم شد

 قطعا بچه ها با این تبلیغ یک هم ذات پنداری عمیق دارن.

***

 کیمیا داره پخش میشه

 کیمیا می گه:

 مامان می خوام برم کار کنم کمک دستت باشم...

 تبلیغات بین سریال شروع میشه

 پسر بزرگم:

 آقا گریه ام گرفت با این جمله کیمیا.

 جالبه در منزل اصلن علاقه ای به دیدن این سریال ندارم ولی در شیفت  با بچه ها رغبتی دارم برای نگاه کردن.

 هنوز متوجه چرایی این حال خودم و این رفتارها ی متفاوت بین منزل و شیفت نشدم.

***

آخ که چه مزه ای میده کوهنوردی وسط هفته

 کوهستان در اختیار تو و تو از آن لذت می بری.

***

 

جمعه هست و در شیفتم

 همین که جمعه شیفت باشی به خودی خود  جالب نیست.

 یک هو صدایی از راهرو اداری میشنوم و می روم سمت صدا

 می بینم بچه جغله ها با بزرگترین بچه مرکز درگیر شدن و یکی از بچه ها گوشش بشدت خون آلوده

 داره فحاشی می کنه

 سریع اوضاع رو در دست می گیرم

 دو نفر رو از هم جدا می کنم و یکیشون رو یک حیاط دیگه می فرستم

 می روم گوشش را بشورم و بانداژ کنم.

 اما پسر بزرگه

 میاد بگه اون مشت زد

 دیگه اجازه نمی دم  حرف بزنه

 صدام رو براش بالا می برم( خدایی صدام رو بالا می برم وحشتاک میشم) و کپ می کنه.

 از مرکز می زنه بیرون بی اجازه

 شب میاد در حالیکه به خودش آسیب زده و گریانه

 بهش می گم بیا داخل

 ادا در میاره

 به نگهبانی می گم زنگ بزن اورژانس بیاد ببرتش.

 زودی میاد  پشتم داخل

 .

 مطلقا باهاش حرف نمی زنم

 می فرستم به راهرویی که با خوابگاه فاصله داره و یک دستشویی داره.

(احتمال اینکه بچه ها ببیند اش و به تلافی درگیر بشن زیاده.

 میگم سر و صورتت رو بشور

 همین جا هم بخواب.

و در رو قفل می کنم

 انتها شب می روم چکش کنم ، بلایی سر خودش نیاورده باشه. می بینم که رو سنگ  به حالت نزاری خوابیده.

 یعنی اوج این شعر زمستان اخوان و آن قسمت اش

 که  سروده

منم من، سنگ تیپاخورده ی رنجور

منم، دشنام پست آفرینش، نغمه ی ناجور

 

میاد جلوی چشمم

 قطعا اخوان هم در حال رنجوری این  شعر را سروده

 

 یاد تلاشهای پسرک می افتم برای رهایی از بهزیستی

 و به سنگ خوردن همه تلاشهاش

 این که قرار بود براش فردا کاری کنم و

 بهش گفتم دیگه رو من حساب نکن.

 حالم گرفته میشه

 آخر شب دو تا پشتی مبل می ندازم کنارش که روی اون بخوابه و بیشتر سردش نشه

 

 ساعت پنج صبح می رم سر می زنم بهش می بینم مچاله شده از سرما.

 اما باز اجازه ورود بهش نمی دم.

 شیفت سختی بود برام.

 

 هوای کثیف و سیاه تهران هم روز بعدش رو برام سیاه تر کرد

 و داشتم فکر می کردم شاید من هم ان سنگ تیپا خورده باشم.

شاید همه مان روزی  چنین حسی رو تجربه کرده باشیم.

بعد از مدتها یک قرص می ندازم بالا تا یان سر درد وحشتناک آرام بشه و خوابم ببره

زمستان

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

سرها در گریبان است

کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را

نگه جز پیش پا را دید، نتواند

که ره تاریک و لغزان است

وگر دست محبت سوی کس یازی

به اکراه آورد دست از بغل بیرون

که سرما سخت سوزان است

نفس، کز گرمگاه سینه می آید برون، ابری شود تاریک

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت

نفس کاین است، پس دیگر چه داری چشم

ز چشم دوستان دور یا نزدیک؟

مسیحای جوانمرد من! ای ترسای پیر پیرهن چرکین

هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آی ...

دمت گرم و سرت خوش باد

سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای

منم من، میهمان هر شبت، لولی وش مغموم

منم من، سنگ تیپاخورده ی رنجور

منم، دشنام پست آفرینش، نغمه ی ناجور

نه از رومم، نه از زنگم، همان بیرنگ بیرنگم

بیا بگشای در، بگشای، دلتنگم

حریفا! میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد

تگرگی نیست، مرگی نیست

حدیثی گر شنیدی، قصه سرما و دندان است

من امشب آمدستم وام بگذارم

حسابت را کنار جام بگذارم

چه می گویی که بیگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟

فریبت می دهد، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست

حریفا! گوش سرما برده است این، یادگار سیلی سرد زمستان است

و قندیل سپهر تنگ میدان، مرده یا زنده

به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود، پنهان است

حریفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز یکسان است

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان

نفسها ابر، دلها خسته و غمگین

درختان اسکلتهای بلور آجین

زمین دلمرده، سقف آسمان کوتاه

غبار آلوده مهر و ماه

زمستان است.

 

***

 پسرک داره  سرو وصورتم رو اصلاح می کنه

 می گه آقا چرا ریسک می کنی و میای زیر دست من؟

 می گم می خوام دستت راه بی افته

 انصافا هم نسبت به دفعه اول پیشرفت قابل قبولی کرده بود.

 این قدر قیافم تغییر کرده بود که بچه ها می گفتن اگر دختر بودیم

 می آمدیم  شماره میدایدیم  بهت و زیدت می شدیم!!

***

یکی از بچه هام درسش خوبه

 و علاقه وافری به والیبال داره

رفتیم پرسیدیم

 مجموعه ورزشی شهدای برق در میدان  شهدا باشگاه والیبال داره

 و هزینه سه ماه ثبت نام اش دویست هزار تومان است.

 اگر کسی فکر کرد  میتواند کمکش کند اعلام کند.

***