بچه گرگ های دوست داشتنیم
کلن این هفته هفته سخت کاری داشتم.
سختر تیرین شیفت ها را گذراندم
دوست ندارم پرچنان فقط بشه محل آه و ناله و چس ناله هام
اما
هوای کثیف اجازه جولان با چنبر(دوچرخه) رو نمیدهد.
نمی توانم ورزش کنم.
ورزشم به صفر رسیده و فقط مسیرهایی که میشود پیاده می روم.
پس عکسی نمی توانم بگذارم. یعنی عکس جدیدی نیست که بگذارم.
و چون فعالیتی نیست، مشاهده ای نیست و این میشود که فقط مشاهده های کاریم در این چند وقته برجسته شده.
***
روز عید است و تعطیل.
اما باید برم سرکار.
کلن علاقه ای برای رفتن ندارم.
اگر می توانستم مرخصی می گرفتم و نمی رفتم.
سر شیفت هستیم.
بعضی از بچه ها از دستم دلگیرند.
معتقدند آمار دادم.
و من قبول می کنم که گزارش کاملی داده ام و با بعضی هاشان که اهل گفتگو هستند
گفتگو می کنم و دلایلم را بیان می کنم، و ازشون میخوام که بهم بگن اگر جای من مربی بودند چه می کردند؟
جواب چندانی ندارند.
در طول شیفت بچه جغله ما به جغله ترین بچه مرکز گیر داده
که می زنمت ها
و من چند بار تذکر می دم این رفتار ، رفتار متقابل مرا در پی خواهد داشت.
پیرامون چند موضوع مهم با این پسرک عصیان گر جغله صحبت می کنم و درونش خشمناک تر میشود.
شاید دو ماه نباشد که به بلوغ رسیده و
امان از این بلوغ
پسرها رو عصیان گر تر می کند.
باز در طول شام
پسرک را تهدید می کند و من هشدار می دهم
در انتهای شب و خاموشی که داشتم برای کتف یکی از بچه ها کار ویکس می مالیدم تا دردش کمتر شود، صدای گریه جغله ترین بچه را از اتاقشان می شنوم.
زودی میرم اتاق
: تو حالت گریه می گه زد تو گوشم( گوشش قرمز شده بود)
در دو تا سه ثانیه این افکار در ذهنم می چرخد
خشونتش را با خشونت جواب بدم( اگر خشونت بد است پس چرا باید با خشونت جواب بدهم)
این جغله ترین در معرض خشونت بچه های دیگر هم هست، پس باید هزینه رفتار خشونتی با او را بالا ببرم
هزینه رفتار که بالا برود معمولن آن رفتار کمتر اتفاق خواهد افتاد.
بعد از دو ثانیه میرم سراغ پسرک جغله
سگرمه هاش رو در هم کرده که آقا هولم داده
اجازه حرف زدن نمی دهم و می خوابانم زیر گوشش
پرت میشه روی تختش
تا سرش رو بالا می یاره دومی را میزنم
و در همان حالت افتاده سومی را
( یکی از حسن های در گوشی آن است که فرد دچار شک آنی میشود و قدرت هر فعلی و کلامی از او گرفته میشود، این رو بعد از این جریان کشف کردم و یاد در گوشی که خودم در دوران مدرسه از معلم دینی خوردم می افتم)
میخوام گوشش را بپچانم که دستهای ویکسی و چرب شده اجازه نمیده و همکارم میآید و او را میبرد بیرون.
...
مطمئنا انتظار این همه خشونت از من را نداشت.
من همان کسی بودم که همین جمعه بخاطر او با بزرگترین بچه مرکز درگیر شدم و او را در خوابگاه راه ندادم.
کلن برای خودم خط قرمز تصور کرده ام که ظلم ممنوع.
مخصوصا ظلم بزرگتر به کوچکتر.
در این خط قرمز حاضرم از روح و روان و جسمم هم خرج کنم.
کلن در زندگیم به غیر از یک مورد در زمان نوجوانیم هر چه درگیری فیزیکی بوده در شیفتم اتفاق افتاده( تا آنجا که یادم می آید)
و این بچه کوچکترین آدم و ضعیف ترین آدم بود که مورد خشونتم قرار گرفت.
کلن شمری شده ام برای خودم
شمر.
شمر.
شده ام مثل شعر شاملو:
سلاخی میگریست
به قناری کوچکی دل باخته بود..
و من عاشق این بچه گرگ های دوست داشتنی ام هستم.
این بچه گرگ های دوست داشتی که نمیتوانند حضور یک بره را در گله تحمل کنند.
اشکال از مسول پشت میز نشین است که بره را در کنار بچه گرگ قرار میدهد.
و ساختار اشتباه باعث میشود در انتهای شب
، رفتاری بغایت زشت انجام دهم و تبدیل به شمر شوم.
ای کاش می شد حداقلی از اخلاق مداری را در زندگی این بچه گرگ های دوست داشتنیم جاری کنم.
ای کاش.
دیگه کاری به این ندارم که یکی از بچه ها هنوز اجازه ورود به خوابگاه ندارد و دوباره در حال سقوط آزاد است.
***
برای والیبال پسرک چند نفر اجابت کردند خواسته ام را که از همه شان تشکر می کنم.
حمید رضا خان عکاس که از دوستان وبلاگ نویس هستند این امر را بر عهده گرفتند
سپاس
و چقدر خوشحالم که برای این پس اقدام کرده ام
چرا که در پیچ حوادث سربلند بیرون آمده است.
لطفا نقدم کنید
و حتی اگر لازم است فحشم دهید