نمی خواستم  موضوع  پست قبل را دیگر ادامه بدهم

 اما با توجه به کامنتها  تر جیح دادم ادامه ماجرا را بنویسم.

 ضمن آنکه بنده لزومن همه مطلب را عنوان نمی کنم و شاید حتی جاهایی از قوه خیالم کمک بگیرم

 شما خوانندگان جان هم این داستانهای مرا صد در صد واقعی لزوما مپندارید.

 

 این چند وقت تا جمعه

 خیلی به موضوع فکر کردم. خیلی . هی مرور کردم کارم رو ، رفتارم رو و هر بار به صحنه خشونت فیزیکی می رسید سرم رو تکان می دادم و افسوس می خوردم...

از چند تن از دوستان و بزرگان و استادان اخلاق حتی کمک خواستم بگیرم

 اما...

 انگار در این وادی تنها باید جلو برم.

 

 با هم فکری دوستی تصمیم گرفتم شیفت بعد که می خواستم بروم شیفت

 یک کادو براش بگیرم

 و  کاکائو پیشنهاد شد

 خودم هم خیلی دوست دارم

 بچه ها هم.

 رفتیم و یک کاکوئو که به شکل سکه های طلا بود گرفتم.

 

وارد حیاط مرکز شدم

 داشت توپ بازی می کرد

 اول به رسم عادتش

 آمد بگه سلام رضا طلا

 که حرفش رو خورد و سگرمه هاش رو تو هم کرد و رفت سمت اب خوری

 رفتم دستش رو گرفتم سلام کردم جواب سلامم رو نداد

 بغلش کردم

 گفتم بیا این گوشه کارت دارم.

 رفتم گوشه حیاط و بسته کاکادوش رو بهش دادم.

 سریع به آنی خوشحال شد و بغلم کرد

 گفتم:

 هم من از دست تو ناراحتم و هم تو از دست من

 بگذار بیام داخل مفصل با هم درباره دردهامون با هم صحبت می کنیم.

 اجازه نمی داد

 هی می خواست توضیح بده

 و من تاکید داشتم در قسمت اداری نه.

 

خلاصه رفتیم صحبت کردیم.

 گفت آقا حق داشتی بزنی ها اما چرا سه تا؟؟؟

 توضیح دادم

به نظرم قانعش کردم

 کلی حرف زدیم

 این که اگر بیش از حد عصبی بخاطر تراوشات هرمونی دوران بلوغ هم هست که عصبیتش  رو زیاد ترش کرده.

 این که ازش خواستم  او( یکی از بچه های سابق) که نماد ناجوانمردی بین بچه هاست نشود.

 گفتم فلانی نمی خوام جوانمرد باشی

 اما ناجوانمرد مباش.

 و خیلی حرف حرف حرف

او هم جریان آن شب را گفت و

 خیلی چیزها رو

 

:آقا دیدی چقدر یه جوری صحبت می کنه دیگه؟

 مودبه

 اصلن من بلد نیستم اون جوری صحبت کنم.

 امد گفت بابای من پولداره

 گفتم پس چرا این جایی؟

 گفت از بابای تو که بهتره

 که من هم عصبانی شدم و زدمش و...

 

امد ادام رو در آورد که چجوری زدمش

 این که انتظار نداشت من اون جوری بشم

 بهش توضیح دادم وقتی خودش در مقام مظلوم بود چگونه  در مقابل ظالم هاش مقاومت کردم .

 بهش گفتم فلانی رو یادته

 از من بیست کیلو سنگین تر بود و درشت تر بخاطر شما ها نرفتم زدم تو گوشش و درگیر نشدم باهاش؟

 

قانعش کردم.

 

 فقط گفت اقا دستت خیلی سنگینه ها

 اما دمت گرم تو گوشم نزدی

 با انگشتت زدی تو صورتم( چقدر حس شرمندگی داشتم)

 دوباره بغلش می کنم و عذر خواهی می کنم

 عذر خواهی می کنه.

 

 این بچه گرگام

 خیلی بامرامن

 کلن کاکائو هاش رو با بچه ها قسمت کرد و یک ساعته خورد.

این قدر حوادت مرکزمون تند و سریع شده که واقعا شیفت ها سخته به یک بیست و چهار ساعت برسانیش.

 

 نگاه مسئولین رده بالای ما بیشتر از مربی بودن مراقب بودن است.

 سالها نسبت به این طرز نگاه مقاومت کرده ام.

 اما این روزها بیشتر تمایل دارم مراقب باشم تا مربی.

 احساس کم توانی می کنم.

 مراقب باشم این بچه گرگ های دوست داشتنیم  همدیگر را نخورند.

 همین.

 یا گند های بزرگ بزرگ نزنند.

 

همین

 شدم یک گرگ بان .

 از گرگ بودن خیلی خوشم میاد

 گرگ بان بودن هم عالمی دارد.

***

 به اخر های کتاب زندگی ، جنگ و دیگر هیچ رسیدم.

 باز هم تاکید بر خوانش این کتاب دارم

 ممنون از پارسا برای امانت دادن این کتاب

 دوست جوانم سپاس.