هوای تهران سرد است اما تمیز

 دو هفته رکاب نزدن تنبلم کرده

 ترجیح می دهم سرما را بهانه کنم و دوچرخه را بیخیال شوم.

 با دوستی صحبت می کنم  و تشویق به رفتن با چمبر( دوچرخه) می کند

 صبح لباسهای  زمستانه کوهی را می پوشم و سوار چنبر می شوم

 

 

 دما تا چندین درجه زیر صفر است

 اولین پیچ را که رد می کنم اشک چشم سمت راست می افتد.

 قبل تر ها اشک تا از چشمم می افتاد و در گونه می رقصید طول می کشید سرد بشود و فرایند گرم شدن تا سرد شدن در گونه ات جریان می یافت

 اما حالا تا از چشم جدا میشود سردناک بر گونه می افتد و اصلن بقیه داستان را نمی فهمی

 چقدر این اشک سرما را دوست دارم من.

 تا به سر چهار راه برسم دومین اشک چشم دیگر هم در آمده

 

 اشکی که مرا در خیالات خود غرق می کند.

 دوست دارم این اشک بر سر دامن محبوب بود

  یا در نگاهی به نگاهی درگیر. یا...

 باری 

ابتدای شریعتی هستم و تا پیچ شمران شیب خوبی خواهم داشت

 آسمان تهران ابریست اما در مشرق تهران ابری نیست

 پس طلوع آفتاب و رنگ طلایی مخصوص خود را بر تنها عده ای معدود که نظاره گر ماجرا هستند  نشان میدهد( از جمله من)

رنگ مخصوصی دارد طلوع افتاب زمستان بخصوص  که ابر هم باشد و چند لحظه بعد رنگ طلایی آفتاب محو خواهد شد و تا محو شدن، ابر هم انعکاس دهنده رنگ زرد مخصوص خواهد بود.

 باید روی دوچرخه باشی تا این زیبایی را ادارک کنی.

 چقدر راضیم  از اینکه  با دوچرخه امدم  و  ممنونم از  مشوقین این حرکت.

 در طول شیفت هم پر توان هستم.

تو این دو هفته که با دوچرخه نرفتم سر کار بجای اینکه اضافه وزن پیدا  کنم

 تا دو کیلو کم کردم

 با خودم فکر کردم چرا؟

 آخرین فرضیه که به ذهنم رسید این بود که

 این دو هفته شیفت بار و توانش خیلی زیاد بود برام.

خیلی.

***

 سینما

 فیلم احتمال باران اسیدی را حتمن پیشنهاد می کنم بروید ببینید.

 هم ادم های تنها از دیدن ان غافل گیر می شوند و هم آدم هایی که در  زوجیت هستند و نمی دانند هنوز.

خیلی حرف برای گفتن داره.

اما مهمتریم حرفش این است

 

عاشق شو

 ار نه روزی کار جهان سر آید

 نا خوانده نقش مقصود از کارگاه هستی

 

 اون رعد و برق که من رو کامل تکون داد

 و چتری که باید باز میشد

 اما نشد.

***