شیفتم تمام شده و صبح طبق روال خودم رفتم جای  بچه ای که باید می رفت نان بخرد نان خریده ام و آمده ام.

 کلن حس خوبی بهم میده نان سفره ای را تامین  می کنم و معمولن در منزل یا مسافرت هم باشم برای سفره آن خانه یا سفر نان

 می خرم. گویی نان و توان ادم های آن سفره را آن روز تامین کرده ام.

 

 میرم بچه جغله رو از خواب بیدار می کنم.

 خوا ب آلود است.

 دست بهش می دم و گرم فشار میدم.

بغلش می کنم و

 بهش می گم

 امیدوارم هیچ وقت نبینمت دیگه.

 هیچ وقت.

 امیدوارم همه ما را فراموش کنی.

این برهه از زندگی رو کلن فراموش کنی.

 و مرا ببخشی اگر تندی کردم باهات.

: نه آقا شما کاری نکردی.

 ب و باز تقاضای بخشش ازش می کنم

این چند وقته به دلیل اینکه تقریبا تمام بچه ها روش فوکوس بودن و خودش هم قابلیت اذیت شدن رو داشت.

 مجبور بودم تا حدودی که مرزهای اخلاقم رو رد نکنه همراهی کنم باهاشون و بعضا براش سخت بگیرم تا در امان باشه.

 قرار است از هفته بعد دوباره پدرش بیاد ببرتش خانه.

 همان پدر جانباز

 خاطرتون هست؟

 

و فردا شیفتم و خدا خدا می کنم باباش به قولش عمل کرده باشه و تو شیفت نبینمش.

 خدا کنه نبینمش.

 خدا کنه این همه خاطرات بد اثر عمیقی روی روحیش نگذاشته باشه

 و خدا کنه هیچ وقت هیچ کدوم از ما  مربی ها نبینمش.

 خدا  کنه.

***

 فیلم جامه دران را دیدیم.

 از سینما که می آمد بیرون خیلی از محمود خشمگین بودم. هر چه فریاد داشتم بر سر او خالی کردم.

 یعد از چند روز که به  فیلم فکر کردم هی محمود را  درک کردم

 بیشتر درک کردم

 تا به این نتیجه رسیدم که  نمی توانم راه حل جایگزین به او پیشنهاد کنم.

 اگر فیلم جامه دارن را اپیزودی و جز نگر نگاه کنیم محمود  بد داستان است و اگر کلی نگاه کنیم نگاهمان عوض میشود.

 

محمود رفتاری غیر اخلاقی کرد و نه حتی غیر قانونی و نه حتی غیر شرعی و نه حتی غیر عرفی.

 

محمود رو کسی درک می کنه که در این موقعیت های ناگزیر اخلاق و عمل گیر می کنه

 و من سر کار بارها گیر کرده ام.

این فیلم در  مزمت خان و خانی نبود. در مزمت قدرت بی حد و حصر مرد چه فقیر و چه غنی، چه پدر بود

 و این که حقوق حقه زن را باید واکاوی مجدد کرد.

 

 

 یاد حرف بعضی از دوستانم می افتم که وقتی خودم و پارادیام های اخلاقی را که تعریف کردم

 گفتند( چند نفر)

 دوست نداشتیم جات باشیم

 و هم دردی هم باهات نمی کنیم

 

محمود از این دسته از آدم ها بود که کسی دوست نداشت باهاش هم دردی کنه.

 اما من محمود را درک کردم.

 

****

اینقدر تنبل شدم که عکس های کوهم را در پرچنان قرار نمی دهم.

 هفته پیش قله آبک بودیم(البته به قله نرسیدیم) و برف و آفتاب و نور و هوای زیبایی را تجربه کردیم.

***

  شاید مهمترین تیتر روزنامه های امروز رو وطن امروز زده بود

 عکس سیاه و سفید از بتنی که در قلب راکتور اراک ریخته شد.

 

باید ناراحت باشیم از این همه هزینه و تاوان

 یا خوشحال باشیم از اینکه کار بیشتر بیخ پیدا نکرد

 من خوشحالم