بچه ها میان میگن میخوایم پارکو کار شیم. میگم تو که غذا نمیخوری سه روزه اونی که کم میخوره یه هفته اون هم که خوب میخوره دو ماه آسیب میبینه.

 حالا برید جلسه اول ببینید چیه؟

 رفتن و آمدند گفتند تا یازده شب طول میکشه. گفتم دیروقته نمیشه. من اجازه نمیدم سه تا جغله تا نصف شب بیرون باشن.

 شروع میکنن گریه زاری. خشم. عصبانیت. یکیشون که خیلی حرصیه. با حرص و در حالیکه خشمناکه میاد میگه نمیدونم چرا وقت این ورزش افتاده تو شیفت این این این( با نوک انگشت تند تند به من اشاره می کنه)

 قیافش ایتقدر بامزه شده بود که میزنم زیر خنده

 بقیه بچه ها هم از خنده من خندشون میگیره. خودش هم میخنده و در عین حال گریه هم می کنه. 

 فضا تلطیف میشه. سعی می کنم دلایلم رو بیان کنم. اما اهل دلیل نیستند. بیشتر دوست دارند حرف خودشون بشه

اما برام جالب بود که میشه در اوج خشم هم با خنده ای فضا رو تلطیف کرد

 

***

بیمارستان نشستم

از بیمارستان میزنم بیرون

 وقتی میام می بینم یک خانمی به بخش اضافه شده سرطان داره. عاشقانه بچه اش رو در آغوش گرفته. بچه هم انگار خیلی مشناق این آغوش بوده انگار زیاد انتظار کشیده و گریه و اذیتی در آغوشش نداره

دیگه روم نمیشه بیشتر این منطره بدیعداز مهر و عشق رو نگاه کنم

 ای شاا.. مادری بکنه برای بچه اش سالها

گاهی اوقات به نظرم از خیلی نعمتها و لذت های دم دست غافل میشیم.

حتی لذتهایی از مهر و عشق بدین گونه.

 

***

 من برای یکی از بچه هام کلاس حسابداری در نظر گرفتم. داره ترخیص میشه و کلاسی هم که در نظر گرفتم کلاسی که بعد از پایان احتمال اینکه بتونه مشغول سه بالاست.ضمن اینکه امسال هم در رشته حسابداری دیپلمش را خواهد گرفت. از اون بچه هامه که هزینه روحی- جسمی و مالی براش کم انجام ندادم و البته نتیجه  نتیجه مثبتش رو هم بهم داده.

حالا این همه روضه خوندم به اینجا برسم

هزینه این کلاس که نزدیک میدان شهدا برگذار میشه ۴۴۰ هزار تومانه. یکی از نزدیکانم برای پانزده اسفند ماه یک چک دویست و چهل بهم داده و دویست دیگه اش باقی مانده

 اگر کسی فکر می کرد می تواند کمک کند بهم بگوید.

فقط زحمت ثبت نام هم گردنش خواهد افتاد

***

 هیچ وقت فکر نمی کردم پرچنان رو در اینجا( اینجا برای خودم و یاد ماندن در خاطره خودم نوشتم) آپش کنم