خونه اصلی
میای بخش
صبح زود
بعد از نماز
می بینی بیمارت با این که سرحال بود دیروز اما امروز زیاد اینگونه نیست
دور و برت رو نگاه می کنی می بینی یه تخت خالیه
از بیمارت می پرسی چی شد؟
میگه رفت خونه.
میگم کی؟ صبح اول صبح که ترخیص نمی کنن.
میگه
خونه اصلی
نیم ساعت قبل از اذان صبح رفت.
...
یادت میاد دیروز کنار تخت اش نشسته بودی و فوتبال میدیدی
ناله می کرد
آخر فوتبال به ناله هاش عادت کرده بودی
این انسان چقدر زود به همه جیز عادت می کنه
پسری بود شاید هم سن خودت
فضای بخش حسی از امید نمیبخشه به آدم
میام تو راهرو می شنیم
مادر بزرگ مسن تخت اولی گریان میاد بیرون
اروم گریه میکنه
میاد بیرون گریه می کنه
زنگ میزنه به یکی دو تا فامیلش و خبر مرگ عزیزش رو میده
یکجوری رفتار میکنه تا بخش متوجهه نشه
میخوام باهاش هم دلی کنم
نه میتونم حرف بزنم نه ...
خفه خون گرفتم
با خودش واگویه می کنه هشت ماه زحمتش رو کشیدم
همه زحمت هام به هدر رفت
میگم خدا صبر بده
چند سال زندگی مشترک داشتین؟
پنجاه و دو سال
ادم خوبی بود
و فکر می کنم
زندگی مشترک و رضایت
جرئت ندارم برم بخش. نمیخوام جلو بیمارم یهو بترکم
جمله
به خونه اصلی
ذهنم رو مشغول کرده
پرچنان گاهی غمناکانه میشه