موضوعی که باعث شد پسرک با همام رفیق شه لواشک نبود

 این رو شیفت بعد متوجه شدم وقتی

 که مادرش آمده بود

 میگفت همش از شما تعریف می کنه اگر خونه باشه.

 

 

یادم آمد لواشک که گرفتم حال مادرش رو جویا شدم. از مراحل درمانش و این که در چه مسیری و این که بابای خودم هم مریضه و...

 در او یک حس مشترک بوجود آمد

 این که او مربی من مددجو نیستم

 هر دو در یک شان و رتبه نشستیم و داریم از مشکلات مشترکمون حرف میزنیم.

 

***

آخر شب شده و با دو سه تا از بچه ها دور همی نشستیم. خاموشی زدم

 پسر میگه آقا برو اون سر مبل دراز بکشم سرم و رو پات بگذارم.

 از خاطرات روز قبل که قبرستان و سر مزار پدرش رفته بود میگه ...

 فضا رو تو کمیک می ندازم

 خودم هم آروم ٱروم دارم شیر می نوشم. جرعه جرعه 

بازی بازی

 میگم فلانی کرم درونم گل کرده 

 کرم بریزم؟

میگه نه

 میگم فکر می کنی میخواستم چیکار کنم؟

میگه میخواستی شیر بریزی.

میگم میخواستم شیر تو چشات بریزم

 می خنده

 می خندم

 میگه

 خلی؟

 میگم 

آره

 

یک پسر دیگری دارم که رفتارهای نامطلوبی داشته با پسرک دراز کش که صحبت می کردم و موهاش رو نوازش می کردم همه وجودش بود که بیا مرا هم نوازش کن

 حتی ناخود آگاه دستم رو میگره

 خودش نوازش کنه

 میگه میخوام درست شم

 میگم به حرف نباشه 

عملی ببینم تو هم میشی جانم

 دقت کردی تو رو حتی به فامیل صدا میزنم

 میگم آقای فلانی

 اما فلانی فلانی فلانی رو 

 جانم صدا می کنم چون واقعن جانم هستند.

 

صبح همکارم میگه تا صبح تو خواب حرف زد

 خیلی مشکل داره خیلی

 چه میتوانم بکنم؟؟

نمیدانم.

***

رفتم تمرین بچه ها رو در پارکو  دیدیم

 چنان جستی گرفته بودند تو تمرین

 

***

 بچه ها میگن کوه چی شد اقا؟

 یکم کم انگیزه شدم در بردنشون

 نمی دونم

شاید اگر یکی از رفیقام کار رو دستش می گرفت 

انگیزم بالا میرفت.

***