صبح اول صبح رفتم شیفت

 پسرک با کفش داره رو فرش ها راه میره

 با نهایت احترام و خواهش

 تقاضا می کنم به این رفتارش خاتمه بده

 ول کن نیست

 در نهایت احترام بغلش می کنم

 و میارمش رو هوا و بعد به بیرون انتقال می دم

 میگم صبح اول صبحی رو اعصاب خودت و خودم نرو

یک لفظ زشت بهم می گه  و میره

میرم کنار بچه ها که دارن صبحانه می خورند

 میشینم صبحانه بخورم

 میگن آقا کاریش نکردی؟

میگم صبحانتون رو بخورید ولش کنید.

 ظهر میاد

 میگه سلام آقا

 میگم سلام

 من باهات قهرم

 : چرا

صبح حرف زشتی زدی

می گه ببخشید آقا

 تا میخوام بگم نه

 می بینم با اون لباس و  دستهای سیاه روغنی که به همه جا خورده  و نمی توانید حدس بزنید با چه چیزهای دیگه ای قاطی شده  داره میاد جلو بغلم  کنه

 سریع از موضع خودم عقب می کشم

 ناز نمی کنم

 دستهای سیاه و روغنیش و بوی تند تلفیق روغن و عرق و دیگر چیزهایی که یک پسر نوجوان با آن روبروست جلو چشم و دماغم بود

 به خودم میام و تسلیم میشم

: بخشیدمت بخدا بخشیدمت

 لطفن بغلم نکن  و دست  بهم نزن

 

امان از این پسر که تو مغازه تنظیم باد کار میکنه

***

یک کار خلاف از پسرکی را متوجه میشم

 که انجام داده

یکی از بچه ها آخر شب می گه ناراحتی

 نتونستم ناراحتیم رو از این بی اخلاقی پسرک در چهره ام مخفی کنم

می گم آره درست میشم

آخر شب به پسر که خلاف کرده می گم

 از دست رفتاری که کردی ناراحت شدم

می گه چرا

 می گم شیفت بعد میگم

 خودش متوجه شد دیگه باب گفتگو رو باز نکردم.

***

بعضی شیفتها درست آخر  آخر شب

مسائلی گریبان آدم را می گیره

 این که تنهایی و افسردگی یکی از بچه ها کار را به جای تنگی بکشانه

اون وقت باید از خودت و وجودت مایه بگذاری تا به یک فراخی برسیم

چنان توانی از آدم این شیفتها  میگره

***

به بچه ها گفته بودم پنجشنبه - جمعه کوه می برشمون

 شش نفر اعلام آمادگی کردند که می آیند و پنج نفر را به همراه دوست فرهیخته ام حسین جعفری بردیم شیرپلا

 بچه ها خیلی رضایت داشتند

 برف دیدند و آبشار  و سنگ و کوه و عقاب

 پناهگاه کوهستانی دیدند و شب را در خوابگاه آنجا خوابیدند و بهشون خیلی خوش گذشت.

 تاکید داشتند که تند تند بیاییم

یکیشون که مشکل انظباطی در مدرسه داره غرق در کیف بود

 اگر میشد هر هفته بیاد مطمئنا این بی قراریش در مدرسه هم کنترل میشد

خیلی امید دارم این برنامه ها  جهت دهی کند راه و روش و مسلکشان را.