شاید از سه هقته پیش که حرفهای مولارودی معاون ریاست جمهوری را شنیدم

 هنوز ذهنم درگیره

 هنوز قسمتی از وجودم غمه

 این که مردان یک روستا در استان سیستان و بلوچستان همگی اعدام شده اند.

 این حرف آن قدر بزرگه و این قدر وحشتناک

 هم برای سیستم قضایی هم بر آن زنان اینک سرپرست خانوار

 و هم فرزندانی که قرار است بی پدر بزرگ شوند که اجازه گفتگوی بیشتر نمی دهد

شاید روزی برسد که امثال من آن  فرزندان را نگهداری کند.

همین  که به این موضوع فکر می کنم غمی دلم را چنگ می زند که بیشتر نمی توانم بنویسم.

 

یاد ترک یکی از کارهای هجیر مهر افروز افتادم

من درد انسانم

 مرا فریاد کن

 

***

با پسر در انتهای شب نشسته ام و دارم صحبت می کنم

 می گه

 آقا فلانی گفت بهم قول بده که تا هفته دیگه اتفاقی سر خودت نیاری

می گم رابطه شما به رابطه دوستی نزدیک شده

 مثل رابطه خودم با خودت

می دونی تو فکر نمی کنی و باورت نمیشه امثال اون کسی که بهت  اون حرف رو زد و من ،که نسبت بهت  چقدر ارادت داریم

 روح و روان و حتی جسم خودمون رو درگیر  تو می کنیم

 دوست داریم ات و دوستت هستم

 هر که جز دوست دوست بدید دوست ندید

 رو می گم بهش و ارزو می کنم بفهمتش

می گم شیفت پیش این قدر درگیر تو بود روانم که حتی در شوءن شخصی زندیگم اثر گذاشت.

 با کسی داشتم در مورد تو صحبت می کردم ، گفت اگر اتفاقی براش بی افته

 تو چه می کنی

 به او گفتم

 عمیقا ناراحت میشم

 عمیقا

 

 این حرفها رو در اون موقع شب از عمق صنوبری دلم بهش گفتم

 اینکه باورش بشه در این دنیا کسی یا کسانی هستند که او برایش مهم است.

 

 

 در دنیای مددکاری دو نوع نگاه وجود دارد

 اینکه نتیجه اقدامان مددکارانه تو نتیجه بخش است

 این که تو به نتیجه کاری نداری

 تنها آنچه باید انجام میدادی

 انجام دادی

 و من هیچ گاه نمی توانم در دایره قسمت دومی ها باشم

 

 و این تمام شئون زندگیم را تحت تاثیر می گذارد

 

 

دیگه راه و سبک زندگی بوده که آگاهانه انتخاب کرده ام.

 ***

 بعد از دوسال چهارشنبه های ما با منطق الطیر عطار تمام شد.

 روزی برسد که تک تک ما در آن سی مرغ حضور داشته باشیم ان شا ا..

 

 برای جلسه پایانی یک متن کوتاه آمده کرده بودم که سر کلاس بخوانم

 حیفم می آید در پرچنان ثبتش نکنم:

 

شاید در این چند صباح که از چهارشنبه های من و عطار گذشت یک فضای پاردوکسی کال

 زیبا

 آرام بخش و طوفانی در ذهنم ایجاد شد.

 در این دوسال دو بار بر مزارش رفتم و دو موضوع برجسته شد

 اولی در داستان شیخ صنعان خودنمایی کرد:

 خواب و خواب دیدن ، و اینکه در زندگی،آنی و لحظه ای می تواند زندگی انسانی، انسانهایی را زیر و زبر کند و باز می تواند تو را به محل امن آسایش برساند

اینکه رازهای این دنیا در فضایی مه الود اتفاق می افتد

 مه ای همیشگی.

 و در نهایت اینکه رازی هست، رازی هست

 

 و دوم در وادی استغنا برایم بسیار بسیار درس آموز بود

 اینکه در این دنیا، بی نهایت تنهایی.

این که حتی ایمان قرا نیست تو را از ترس و تنهایی برهاند و یا حتی کم کند

 این که هر چه با خداتر

 تنها تر

 تنهاتر

 تنهاتر

اما تلفیق  " آن " رازی هست با " این " تنهایی تنها

چیزی در وجودم بر می انگیزد که نامی بر آن متصور نیستم.