پسرک آخر شب نشسته بود کنار درب ورودی و تعریف می کرد.

 فضای خودمانی درست شده بود.

 آقا وقتی که باهام قهر بودی

 زندگیم بهم ریخته بود.

 وقتی که تو چشام نگاه کردی و گفتی  فلانی تو دیگه برام مردی

 از اون زمان همه فکر و ذکرم این بود که  دوباره بشیم همون ادم ها

من:

 بهت گفتم بگذار و فرصت و زمان بهم بده تا بتونم خودم را دوباره پیدا کنم و الان ببین باهم نشستیم گپ می زنیم.

***

فضای عید

 زمانی است که بچه ها  چه بچه های ترخیصی و چه  آنهایی که هستند

 فرصت زیادی برای فکر کردن دارند

 و معمولن نتیجه این فکر کردن ها و ساعتهای بیکاری و باری به هر جهتی که دارند ؛ برعکس بقیه مردمان که در حال سفر هستند یا دید و بازید

 یک چیز است

 فضای زندگی ما بدبختی است و البته حظی از واقعیت دارد.

 واقعا چند ماه وقت لازم داریم بتونم بر این موج   غلبه کنیم.

معتقدم  برای عید برای این بچه ها واجب تر از هر چیز سفر است. اما حیف که  عملی نمی شود.

 

***

در ایام عید دو کتاب خواندم ، اولی مدتها و سالها بود که ذهنم درگیرش بود تا بخوانم و دومی فضای ذهنیم را بشدت مهندسی کرد.

برادران کارامازوف

 نوشته داستایوسکی

  و دومی نیچه

 نوشته ج.پ. استرن ترجمه عزت ا.. فولاد وند.

 

 

خیلی دوست دارم با کسانی که کتاب اولی را خوانده اند وارد گفتگو شوم تا  بیشتر بفهمم نمادهایش را.

 اما من بشخصه با آلکسی

 با آلویشا هم ذات پنداری کردم

 خودم در آن برهه زندگی حتی آن گونه زندگی کرده ام.

 آلکسی به معنا مددکار

 کمک رسان است.

 

 مفاهیم خوبی گرفتم از کتاب که در نوع برخوردم با ادم ها و سرکارم کمک رسان خواهد بود.

 این نویسنده روس گاهی یکی از محبوبترین آدم های زندگیم میشود.

فکر می کنم نیسچه وامدار این نویسنده روس حتی باشد.

 اما اگر قرار باشد دست ارادتی بر یکی از این دو بدهم

 نیچه نخواهد بود.

 

 

" آمین ،آمین، به شما می گویم اگر دانه ی گندم که در زمین می افتد نمیرد، تنها ماند: اما اگر بمیرد، ثمر بسیار آورد."

 

کل رمان شرح این سخن انجیل بود.

 این سخن سخت بر دل نشست.

اگر پستهای قبلی پرچنان بخصوص فکوس بر کلمه تنها را  به یاد داشته باشید

 به چرایی این به دل نشستن پی خواهید برد.

***

 

پسرک میگه

 آقا بهت بگم می خندی.

 خوب بگو

دیدم  دوست دختر سابقم با یک پسر دیگست

 رفتم چشم تو چشم شدم

 و بعد درگیر شدم با پسره.

 

 :خوب چرا باید بخندم؟

 

 ...

 اینجاها کلی حرف هست

 

...

....

...

 میشه بگی گناه پسره چی بود؟

فکر می کنه

 میگه اه آقا راست می گی ها

 بنده خدا  گناهی نداشت.

 ای کاش این قدر تنبل نشده بودم

 دوباره تسلطی بر نظریه های جانعه شناسی و روانشناسی احتماعی پیدا می کردم

 بتونم این رفتارها را با ربط به این نظریه ها تحلیل کنم برای خودم.

 

 دیشب برای اولین بار ریشه و سرچشمه این اسید پاشی ها

 این خود زنی ها را کشف کردم

 انسان موجوی قابل ترحم است.

آخ که چقدر پیرامون این جمله از خودم تا مشاهده ام از دیگران

 از دیگران نزدیک تا دور

 حرف تو ذهنم می چرخه