چند صباحی است  گاهاً مطالب قدیمی پرچنان را  مطالعه می کنم و به این نتیجه رسیدم که قلمم افت کرده.

 امیدوارم دوباره این قلم رو به پله های بالاتر برسانم.

 

 دیروز فیلم ابد و یک روز را رفتم دیدم.

 آن قدر در مغزم فکر زایش کرد و مرد و دوباره زایش کرد و پرورده شد که  دیگه  سحرگاهاً خواب در چشمم نماند و شروع بنوشتن کردم.

 

 گاه گاهی در قسمتهایی از فیلم اکسیژن کم می آوردم که با نفس عمیقی احساس می کردم اکسیژن کل سینما را بلعیده ام و از حق دیگران مایه گذاشته ام.

در اواسط فیلم از خودم لج گرفته بودم که تو در محل کارت، در اوقات بیکاریت حتی،

 درگیر مشکلات و مسائل اجتماعی هستی و می آیی و باز فیلمی اینگونه می بینی. برو السالوادر را ببین. بخند، کمی بخند.

 

اما گویی هر کسی را نافش را با چیزی بریده اند و ناف مرا هم از فهم و درک درد و رنج انسانی بریده اند.

 نیاز به توضیح از فیلم نمی بینم. اما دوست دارم در فضایی گفتگویی نمادهای فیلم را استخراج کنم.

 

 از سینما که خارج میشدم، خندان بودم، و از کارگردان تشکر داشتم. این که می توانست چند دقیقه آخر را نسازد.

 این که مثل اینجا بدون من یه پایان بندی وحشتناک داشته باشد.

 اما با این پایان بسته  شکلی فیلم ( ابد و یک روز)،

که در ظاهر امر اینگونه به نظر می رسد،

 یایان بندی این فیلم به نظرم باز است.

این که حبس ابدی ،

 آنی که باید تا لحظه مرگ در حبس بماند سمیه است؟

 یا نیست؟

میتوانست  به قول برهان ها و استدلال های قوی برادر سه سال پاک از ان خانه برهد؟ و یا با استدلال های آگاهانه برادر دیگر  بماند و نجات دهنده باشد.

 بماند مسیح باشد

 درد باشد

  و دیگران در درد او بخشیده شوند، پاک شوند ودر نهایت جلا یابند.

 گویی در این دنیا انسانهایی هستند که باید مسیح باشند.

 مسیح.

سمیه

 تصمیم گرفت مسیح باشد

 به بهای ابد و یک روز

 این کور سوی امید که در انتهای فیلم  کارگردان با ظرافت و طبع بالایش برای مخاطب گذشاته به نظرم با فضای این چند سال سیاسی کشور بسیار هم خوان است.

این که برای خنده و اصلاح  این

 این  کودک سرزمینی ایران با هوش غمناک  ،از خود می گذرد ، چک می خورد ، زیرک است باید ماند

  این مفهوم را با الهام از شعر دکتر کدکنی استخراج کردم.

(طفلی به نام شادی، دیریست گمشده ست
با چشم‌های روشنِ براق
با گیسویی بلند به بالای آرزو
هرکس از او نشانی دارد
ما را کند خبر
این هم نشان ما :
یک سو خلیج فارس
سوی دگر خزر)

سمیه باید  از حصار ایجاد شده بین بیگانه( افغانی در اینجا نماد بیگانه بود و سمیه نمادی از ملیتی  ایرانی)  که در ماشین و ترکیب نشستن شان نشان داده شده بود

 رها میشد

با این که از ملیت گرایی بیزارم اما کارگردان بخصوص در انتهای فیلم این ملیت خواهی را  بشدت به مخاطب تزریق می کند.

 

 ویک چرا  در ذهنم شکل گرفت،

 چرا از دیدن سمیه دراین محل ابد آباد در  انتهای داستان خوشحال شدم؟

 چرا؟

 آیا احتمال اینکه واقعا در جایی دیگر پیشرفت می کرد بیشتر نبود؟

چرا؟

 این فیلم نمادهای زیاد دیگری از نسل خشن( خواهر زاده )

 نسل افسرده(برادری که در چهره اش اثری از شادی نبود)

دختران افسرده(خواهر گربه دار)

 پسران افسرده( داداش های معتاد) و زاویه دید شبکه ای داشتن برای مشاهده مشکل، و یا در واقع مشکلات،

 داشت.

و اینکه برای حل این مشکل نیاز به قربانی هست.

عیسی ، سیاووش

 حسین

 نمادهایی هستند که در طول اساطیر نوع بشر چنین نقشی را داشته اند.و  کارگردان به زیبایی و مهارت  از آنها الهام گرفته است.

 

 این قربانی، این فدایی، این عیسی سرزمین ما

 از نسلهای دهه شصت خواهد بود، سی سال خواهد داشت و

 یک زن به نماد زایش و مادر خواهد بود.

 

 

 

این که تو مخاطب فیلم باید از بین این همه عفن و لجن بوی ناک که در فیلم می دیدی

 بتوانی  آنی، لحظه ای

خوبی ببینی و ان را بربایی و با همان به انتظار خورشید تابان باشی

 مهم است و کارگردان همه تلاشش را بر این امر گذاشته تا توی مخاطب بربایش.

انتهای فیلم نماد

 دولت تدبیر و امید بود برایم.

 باشد که از این امید اندک، این خنده این طفل گم شده، بتوانیم بهره لازم را بگیریم. ( یاد عکس سایه افتادم که پیرمرد  چپ و درد کشیده این سرزمین در  صف رای دادن بود)

 

***

 

به پسرک می گم معلم جدیدت خوبه؟( گروهی از دانشجویان به نام یاریگران هستند که جهت کمک درسی برای انسانهای فرودست جامعه اعلام آمادگی کرده اند و برای فرزندان من هم میآیند و درس می دهند)

 میگه

 آرررره( کش میده آرش رو)

 

میگم مثل نوید هست؟

.

 در حالیکه لب و لوچه و شکل و نگاه چشم به زاویه متمایل شده است میگه نه آقا

 آقا نوید یه چیز دیگگگگست.

 

اگر قرار بود و یا مجبور  بودم دست بوسی کنم

 یعنی می گفتن اگر دست نبوسی  تو را می کشیم

که البته  به قول پیر و مراد زندگیم  ،مبوس جز لب ساقی و جام می حافظ, که دست زهدفروشان خطاست بوسیدن.

 دوست داشتم دست نویدی را ببوسم که وقت می گذارد، توان می گذارد و می تواند در نگاه و دید  بچه های  من بنشیند و ان شا ا.. اثرخود را بگذارد.

 از همه دوستان جوانی که این چند ساله آمدند و خود را درگیر فرزندان کردند

 سپاسگذارم.

***

در داستانی نمادین

 عیسی با پیروانش میرفتند که در لجن زاری لاشه سگی دیدیند.

 همه از کراهت و بوی ناکی منظره چشم دم زدند.

عیسی گفت:

 چه دندان های سفید و زیبای درخشانی.

 

 این که از فیلم و از شیفت بتوانی  زیبایی سفیدی درخشان در بیاوری خود هنری است.( الان فکر کنم از خودم تعریف کردم و فضای شیفت و فیلم را هم بیان کردم)

 

میخواستم نام این پست را ابد و یک روز بگذارم

اما به نظرم نوید بهتر است.نوید به عنوان شخص یا در معنای کلی کلمه

 شاید

نوید

 نوید بخش