بلاخره میخچه های پای پسر رو جراحی کردیم. کف پاش شبیه میدان مین شده است. باید دائماً پانسمانه شود. خودم تو شیف خودم انجام میدم شیفت بعد میپرسم چطوری؟ خوبم. اما اگر مامان داشتم ، اون پانسمان پام رو انجام میداد ها.

***

میگم از فلانی چه خبر؟( یکی از دوستای مدرسه اش که گاهی می آمد مرکز ما و والیبال بازی می کردیم) با بی تفاوتی جواب میده؟ هستش. خبری نداری؟ رفته اصفهان. آدم فلان فلان شده ای(الفاظ مربوطه) میگیری مادرش رو میزنه!!

***

حرف سربازی است، به هر حال قسمتی از زندگی بچه ها در پایان راه به اینجا ختم میشه. به کمک پدر یکی از دوستانم توانستیم کاری برای سربازی و مباحث مربوطه انجام بدیم. درباره دوران آموزشی صحبت می کنیم. خاطرات بامزه ام رو از اون دوران میگم . می رسم به آنجا که میگم از بس بو گند میدادم مامانم اول فرستاد حموم . فرش رو هم با دستمال تمیز کردو... خنده بچه ها بند نمیاد. همین که فضا آروم میشه. اونی که نوزدهم عزامه میگه ولی برای ما که کسی دلش تنگ نمیشه!! دل ما هم برای کسی تنگ نمیشه؟ بغل دستیش میگه ولی من دلم برای بچه ها تنگ میشه!!

***

هوا کثیفه و با مترو جابجا میشم . تو مترو نشستم. پیرمردی با کت شلوار تمیز اما مستعمل، با جثه ای ریز دست فروشی می کند: آدامس رفرش 1000 تومن. صدای نازک و لرزانی دارد. دستانش رعشه دارد. سرم رو میندازم پایین . تنها کاری که میتونم بکنم تا رد شه. از شانس نفر جلویی که ایستاده بود رو می کنه بهش میگه: دو تا بده و اون با دستان لرزان دو تا آدامس بهش میده و پولها رو از جیبش در میاره با دهانش می گیره و باقی پولش رو حساب میکنه. بهش میگم پدر جان میخوای وسایل رو بدی دست من تا راحت تر حساب کنی؟ نه عمو جان بدی ماجرا این بود اون دستای لرزون دقیقا جلوی صورتم بود. تو چشاشم بود. سنگین ترین وزنه رو وجدانم بود چه کار دیگری می تونستم بکنم؟ نه تو را به خدا بگید چکار می تونستم بکنم؟ اما در آن لحظه، اون دستهای لرزان جلوی صورتم، از عمق دلم از انسان بودن خسته شدم. خسته . لعنت به مترو . لعنت به آلودگی هوا که آدم رو تو دام مترو می ندازه...

***

بچه آخر شبی چای گذاشته و من رو هم دعوت کرده با هم تو اتاقشون چای بزنیم. حرف از کوه می افته. از خطراتش. از یکی از خاطراتم که تا مرحله مرگ و زندگی رفتم میگم. میگه آقا دوست داری چه جوری بمیری؟ کمی فکر می کنم. :آرام در یک دوره مدت دار چند روزه. میگه اما آقا ما دوست داریم یهویی بمیرم. صبحش با یک موتوری تصادف کرده بود،فکر کنم ذهنش این جوری درگیر شده بود.

***

آخر کاری که نباید می کردم کردم. رفتم نامه به ریاست مرکز نوشتم تقاضای جابجایی از محل کارم و مربی بودن دادم. دیر انجام بشه یا زود. نمی دانم حتی انجام بشه یا نه را هم نم دانم. اما حس یک شکست خورده رو دارم. کسی که قبل از جنگ کوری میخونده برای رفتن و اما در صحنه جنگ کم آورده  فرار کرده

***

از جلوی بیمارستان جم دارم رد میشم. خبر مرگی عزیزی را به خانواده ای میدهند. شک ناگهانی خانواده رو بهم ریخته و بلند شیون می کنن. خودشون رو تو بغل هم می ندازن و به هم دلداری میدن. تو فضایی منگ آور قدم میزنم و راه خودم رو میکشم و میرم چه هم خوانی داره با کتابی که دو روز قبل تمام کردم: مرگ ایوان ایلیچ نوشته تولستوی قسمتی از کتاب: "...هر چه می خواهد بشود ، مرگ، بله ، مرگ! آن ها هیچ یک از حال من خبر ندارند و نمی خواهند خبر داشته باشند. ککشان نمی گزد. سرشان گرم است. بی خیال اند ولی آن ها هم میمرند. چه قدر احمق اند. من زودتر می میرم. آن ها دیرتر..." .".. تا حالا روشنایی بود و یک دفعه تاریکی می آید. تا حالا این جا بودم اما می روم کجا؟" "... افکار همان فکر مرگ یک دوست نزدیک در دل دوستانی است که این خبر را میشنیدند، طبق معمول، احساس شادی خاصی پدید می آورد. خوشحالی از این که او مرد و من نمردم."