رویای تبت
همین که سیبیلت یکم از آنکادری بی افته
یکی از بچه ها که مدرک آرایشگری داره شروع می کنه گیر دادن بهت
اون وقته که باید دمش رو ببنی ، هی چشمک بزنی ، ریش گرو بگذاری و سر تکون بدی تاجلو بچه های دیگه تابلوت نکنه!!
امان از بی حوصلگی
و این که آدم اگر در کاری مهارتی بدست بیاره ریز بین تر میشه
برام درسی بود این ریز بینی از آن پسر .
***
تو مترو تجریش که مینشینم
مردی میانسال ،قد بلند ،با ریشی جو گندمی در مترو تا دو ایستگاه می چرخد و دونات سه عدد هزار تومن می فروشد
آن قدر آرام این دونات سه عدد هزار تومان را تکرار می کند که گویی سوزی نهان دارد و با شرمی از انجام این کار در جنگ است.با بقیه دست فروش های مترو فرقی بنیانی دارد.در نگاهش ، صدایش چیزی وجود دارد.
احوالت او درگیرم می کند گاهی
ای کاش می شد هر چه بیشتر ، رنج مردمان دیگر را کمتر کرد
**
پدرم ، عموم و دختر عموم و چند نفر دیگر از فک و فامیل از کربلا آمده اند
عمو خاطره می گوید:
فلانی(اسمی عربی) در خانه را باز کرد همه را مهمان خانه خودش کرد و به همه جا داد( از خصوصیات مهمان نوازی مردم عرب در طول مسیر صحبت می کند)
و از حیرت این مهمان نوازی ها
سخنش تمام میشود
میگم عمو:
ما هشت سال با این ها جنگید و آنها را کشتیم ها!!
گویی دنیایی دیگر بر روی ما مهمانان و میزبان باز می شود و سخن به آن سمت کشیده می شود
یکی از مهمانان اعتقاد داشت در جنگ قانونی ، اخلاقی و انسانیتی وجود ندارد.
پدر معتقد بود معجزه امام حسین است. وقتی پرسیدم مگر در جنگ ما ، امام حسین نبود جوابی دگر نداشت.
بیشتر بحث انتقام مطرح شد
زد ما هم زدیم
می دونی تو خرمشهر با زنای ما چکار کردن؟؟؟
من: ما هم گرفتیم فلانی ها را (همان هایی که عمو مهمان انان بود) را کشتیم!!
انتقام در هر حالتی بد است
ای کاش بتوانیم بر این کینه و انتقام که هم فردی و هم جمعی است غلبه کنیم
این حرکت اربعین اگر خیلی حسن داشته باشد یکی از حسن ها هم این است که می فهمیم همه عین همیم
همه انسانیم.
بی خود نیست که این قدر بر سفر و آشنایی با فرهنگها بزرگان روشن ضمیر تاکید می کنند.
***
خوانش کتاب رویا تبت را که یک خانم و با غور شدن در فضای درونی، ذهنی یک زن نوشته پیشنهاد خوانش آن را می کنم
کتاب در حد چراغ ها را من خاموش می کنم زویا پیرزاد بود
و حتی تکنیک نگارشش قوی تری داشت

قسمتهایی از کتاب که انصافا می توان به عنوان مینیمال هم نوشت:
"تو بودی که بعد ها گفتی هیچ چیز تضمین ندارد و رابطه ی آدم ها یخچال و لباسشویی نیست که گارانتی داشته باشد. یک روز هست و یک روز نیست و اگر کسی تضمین بدهد دروغ گفته است."
" در زندان هم کار یک کشیش را می کرد. به چرت و پرت های آنها گوش می داد. بعد هم می رفت مـثل یک بودای ساکت گوشه ای می نشست. به خودش هم می گفتم از تو بوی عرفان می آیدرفیق!
شاید اگر در کشور دیگری زندگی می کرد یک محقق یا چه می دانم یک مددکار می شد"
"باز هم قهری؟
چیزی نگفتم. دستم روی دستگیره ی در بود. نباید سوار می شدم. در صدایش یک جور مهربانی خصوصی بود.از آن مهربانی ها که اثرش مثل بوی عطری گران قیمت تا مدت ها با تو می ماند."
***
این روزها سال روز تولد دکتر سروش است
بر حق بنده حق دارد
امیدوارم همچنان پر باشند و ما تشنگان را بهره دهند