منتظر
آتش آلوده و جگر سوخته آبی بخوریم
در کنار تو بیفتیم چو گیسوی تو مست
دست در گردنت آویخته تابی بخوریم.
بوسه با وسوسه ی وصل دلارم خوش است
باده با زمزمه ی چنگ و ربابی بخوریم
سپر از سایه ی خورشید قدح کن زان پیش
کز کماندار فلک تیر شهابی بخوریم
پیش چشم تو بمیرم که چه مست است، بیا
تا به خوشباشی مستان می نابی بخوریم
صله ی سایه همین جرعه ی جام لب توست
غزلی نغز بخوانیم و شرابی بخوریم.
ه. سایه
چشم به راهی بهار و داستان جای خالی سلوچ چه ملغمه ای از آدم می سازد.در روزهای اسفند ماه.
اما چی بگم از دولت آبادی که زجرانسانی را در قالب نوشته برای مخاطب هجی می کند.اسپل می کند. نقاشی می کند.عکاسی می کند.سخنرانی می کند.دعوا میکند.میتینگ برگزار می کند.خود را آتش می زند .تو را آتش می زند.دودمانت را آتش می زند تا تا تا....شیر فهم کند زجر را. مخاطب را ایمان آورده ومومن و مسلم کند بر دردی که انسان در سایه فقر .استبداد.خود پرستی و...تحمل می کند.
بیخود نبود که در زمان شاه او را گرفتند گفت جرمم چیست؟
باز پرس گفته بود نمی دانم ولی همین دانم که هر که را که دستگیر کرده ایم از کتابهای تو در خانه داشته است وخوانده.
