شب برای خوابیدن، سه – چهار تا از بچه ها خیلی اذیت می کردند،

دیگه کلافه شده بودم ، باری آنی که آنها می خواستند نشد

 صبح از خواب که بلند شدند منتظر توبیخ و گزارش بودند، من هم همینکه یکی – دو ساعت خوابیده بودم شارژ شده بودم، وقتی دیدمشون بهشون لبخند زدم ، گفتم دیشب شیطون شده بودید ها.

 یاد مسافر کوچولو و آدم بزرگ هاش افتاده بودم

 آن  لحظه شب آنها مسافر کوچولو نبودند، شلوغیش یکم جدی تر از این حرفهای معصومانه مسافر کوچولویی بود،  اما من احتمالن آدم بزرگ ها شده بودم!!

 

 

 

خیَر آمده و برای بچه ها غذا آورده، می گه چه جای خوبی ؟

شروع به تعریف کرده، صدام در میاد که که هیچ کدوم از بچه اگر مجبور نباشند دوست ندارند حتی  یک لحظه اینجا باشند.

 برای بعضی شون که جهنم واقعی است. همیشه با متر آدم بزرگ ها شروع به ارزیابی همه چیز می کنیم.

 

بچه ها فیلم که می بینند زود جو گیر می شوند، فیلمش دارای  صحنه ها رزم و مبارزه باشد، بعد از فیلم در خیال خودش شروع به مبارزه می کنه و معمولن همچین هم خیالی نیست. شروع می کنه رو بچه کوچیک تر مبارزه رو شوخی شوخی پیاده کردن!.

 قبل تر ها سریع واکنش نشون می دادم حالا فقط یه بچه قوی تر  از اونی که خیالاتشو رو جدی گرفته  رو صدا می کنم تا اون هم خیالاتش رو جدی بگیره

 معمولن  طرف سریع متوجه می شه که همچین تو فضای فیلم بودن هم کم هزینه نیست.

 

فیلم 143 فیلم عمیقی بود ممنونم از کارگردان و نویسنده آن.بعضی این فیلم را با فیلم ننه گیلانه قیاس می کنند. حال آنکه به نظرم تفاوت های عمیقی داشت

 اگربر خود شخصیت های  ننه گیلانه و  الفت  فوکوس کنیم  و آن  ها را مثل پایان نامه ببینیم، اولی پایان نامه ای کمی است و  دومی پایان نامه ای کیفی

 اولی بسیاری از مشکلات جامعه ،جانباز و... را مطرح می کند و دومی در خود احساس و حالات و نقش مادر بودن تمرکز می کند 

 در واقعه شیار 143 فیلمی بود در تکریم یک چگونه مادر بودن.

به قول داستا یوسکی :

تنها ترسم این است که شایستگی رنج هایم را نداشته باشم

 و این فیلم بست داده شده ی این جمله بود

 

 

 

جمعه شیفت بودم و نتوانستم کوه بروم

 و مجبور شدم با دوست عزیزم علی آقای کفاش یکشنبه برویم کوه. کوه سفید شده و لذت بخش

 

 تا گردنه قله کولچال رفتیم