محل کار جدید بچه هاش زیادند و همگنی کمتری از لحاظ سنی با هم دارند و انصافاً کار زیاد می طلبه و البته کار سخت تر شده است.

اینکه در محل کار جدید بتوانی ارتباط حرفه ای مددکاری برقرار کنی ، اعتماد بچه های جدید رو به خودت جلب کنی پرسه سختری است و  در حال حاضر در این مرحله بسر می برم

 

قورباغه ای که باید قورت داد!!

***

 دو تا از بچه های آنجا با هم برادر هستند ، و این زاویه دید جالب تری به موضوع می دهد

 یکی از بچه ها که اعتمادکی به هم کرده ، آخر شب چای گذاشته ، تعارف زده و من هم دارم باهاش چای می خورم ، می گه آقا داداش داشتن خیلی خوبه، افسوس می خورم ندارم.

:آره جای افسوس داره،

چایم رو مزه مزه میرم بالا

***

می کشه کنار من و می گه:آقا میای مدرسه مون اولیام و خواستن

همین که بهم اعتماد می کنه و از من می خواد برم و برای این که مدرسه والدینش رو خواستن احساس شرم می کنه دنیا دنیا برام می ارزه( این قدر که این مرکز از درس خوندن فراری هستند)

 کوچکترین بچه آنجاست

 بهش می گن فلانی کوچیکه و بچه ها و تقریباً همه پذیرفتن ،آخه واقعاً کوچیکه!!

از سر بازی آخرسر می کشونکمش بیرون  و میریم درس می خونیم اول به زور و بعد به شوق ،بچه های دیگه هم جمع می شن. از یکی از بچه هایی که در مرکز قبلی بوده الان هم با ما آمده اینجا و مرا هم قبول داره می گم با این ریاضی کار کن ، می گه حصوله ندارم

 می گم چهار سال پیش مگه باهات کار نمی کردم؟

می گه آره. میگم قرضی بهت دادم حالا ادا کن

دمش گرم لوتی گری می کنه و با اون کار می کنهِ. یکی دیگه زبانش رو میاره و جو درسی حاکم میشه

 ما هم بیاریم؟

 چه درسیه؟

 نقشه کشی

 بیار اما من بلد نیستم کتاب رو با هم می خونیم و جلو میریم . باشه؟

اونهایی که ترک تحصیل کردن و غیر حضوری ثبت نام کردن الکی، هم قلقلکشون می گیره برا درس خوندن

 شما هم کتاب بیار با هم می خونیم

فلانی کوچیکه رو با هر کدام از ریاضیات که حل می کنه تشویقش می کنم و جلو بچه ها کیف می کنه

 فلانی کوچیکه به نظرم مظلوم ترینه

 در دو تاریخ همزمان زندگی می کنه دوران کودکی کمتر از سن خودش

 می ره با بچه های سرایدار مرکز که 9-10 ساله هستند خاله بازی و مهمون بازی می کنه و بچگی می کنه و بعدش با بچه های ما هم  که دنیای نوجوانی و رو به جوانیه و ادبیات و روش خاص خود را دارند، باید ، یعنی مجبوره مردی کنه و مرد باشه !!

 یه گپ پنج ساله حداقلش هست وسط این دو همزمانی زندگی.

 

***

 و ویر دوچرخه که انداختم تو ذهنشون

اگر خدا بخواد ذهن بعضی هاشون رو از موتور به دوچرخه شیفت بدم عالی میشه

غاری و چکاد بالای آن

***

 با دوچرخه که این مسافت طولانی تا خانه رو صبح زود رکاب می زنم و چیزی در حدود دو ساعت زمان می بره و فرصت رها کردن خیال هست و موضوعات جالبی که در لحظه می بینی و می توانند راکب این اسب رام اما تیزپا شوند

 اون ساعت بچه های مدرسه به همراه والدینشون دارن می رن مدرسه، اول چهره بچه رو با مادر یا پدرش یک قیاس می دم و بعد برای هر کدومشون یک داستان -65 ثانیه ای تو ذهنم درست می کنم و نفر بعدی

 تا خونه کلی داستان می خونم و آخرش پاک می شن! از کوتاه مدت و بلند مدت

 معوملاً داستان هام توش مهربانی موج می زنه

 به نظرم زیباترین لحظه ای که یک آدم می تونه ببینه رابطه بچه با بزرگشه. دخترک دست باباش رو گرفته و میره، دستی کوچک در اعتمادی بزرگ

دخترک می پره بغل باباش و خداحافظی می کنه و میره

 پسرک رو ترک باباش خواب آلو چسبیده به بابا و...

ای کاش شما هم دوچرخه سوار بودید تا می فهمیدیدم چی می گم

این جوری ملتفت شدن سخته

می رسم خونه در هوایی ناب ، نیمه ابری و زمانی برای مستی، به قول حافظ خَی کرده و مست.

 می رم از سر کوچه بربری بخرم  تا صبحانه دل انگیز تری بخورم

 صف ایستادم ، تلفن همراه شاتر که آدم خجالتی و سر به زیر است زنگ می خورد و حرف می زند

 پول را به نفر جلویی می دهم

 می بینم شاتر دم تنور  داره حق حق گریه می کنه،آرام و سر به زیر ، یعنی اگر کسی دقت نکنه به احوالش متوجه نمی شود و در عین حال خمیر هاش رو تو تنور می گذاره

 این قدر لحظه عاطفی نابی بود

احتمالن خبر رفتن عزیزی رو بهش دادن

 اما شغل و کارش ایجاب می کنه شاطر باشه، شاطر در لغت به معنای بسیار شادمان است!!

 

 برای همین  چیزها همین حالت وجودی تک تک انسانها دیوانه نوع بشر هستم

 همین حالت وجودی

 غم ها ،شادی ها  ،...که غیر انسان ها  از آن محرومند یا به اندازه آدمی رشد نکرده اند

 

 برای همین یکی دانستن انسانها با بقیه حیوانات برام پذیرفتنی نیست. (دلایلی که گیاهخوارن عنوان می کنند و آرش نراقی در مقاله فضیلت گیاهخواری ،ذیل نوع پرستی برایش اقامه برهان می کند)

اصلاً مگه زندگی غیر همین غم و شادی ها نیست

 غم و شادی های عزیرانت

 بیماری ها و سلامتی هاشون

 دست و پنجه نرم کردن با سختی ها و آسانی هاشون

 

در اقوامم می بنیم آنهایی که فرزندانشون مهاجرت کردند از اینکه کهولت پدر مادرشون رو ببینن محرومند!!

محروم!!

 

نمی دانم امشب چم شده؟

احتمالن قطرات اشک شاطر  در نانی که صبح خوردم  بوده و مرا به شاطری از نوع آن لحظه خود انداخته!!

 y  ( کیفیت عکس ها مثل سابق نیست و بخاطر آن است که با دوربین گوشی گرفته شده است)

 

  و این

***

آدرس بنده در اینستاگرام:

soheil_r1362