این چند وقت کمتر توانسته ام کتاب بخوانم و کتابی که جذب کند کمتر

 اما یکی از کتاب های خوبی که خواندم کتاب مدار و مدنیت آرش نراقی بود

 کتابی با مقاله های حداکثر 14 صفحه ای، در این چهارده صفحه لپ مطلب را می گوید و از شرح اضافی و اطناب خارج می شود

 به غیر از دو مقاله اول بقیه مقاله ها در حوزه اجتماعی و فسفه اجتماعی است و به نظرم کاربردی است.

مثلاً مقاله فضیلت بخشایش را برای یکی از بچه ها چند صفحه ای خواندم

 با اینکه پسر در این فضای ادبی کتاب نبود و زیاد نمی فهمیداما چون درگیر کینه ها و نفرت های زیادی در طول زندگی اش بوده توانست آن را درک کند و حتی مشتاق بود آن را ادامه دهیم.

 نام چند مقاله آن را ذکر می کنم تا اگر به دقدقه های شما هم نزدیک بود آن را بخوانید:

فضیلت بخشایش

خشونت عادلانه!!

اخلاق شکنجه(اگر سریال 24 رو دیده باشید شاید این مقاله را بهتر بفمید)

خیانت در روابط زناشویی

فضیلت گیاه خواری( به نظرم در اینجا و بخصوص قسمت اول برهانش نتوانسته است ذهن من خواننده را اقناع کند در غیر اخلاقی بودن گوشت خواری)

 

کتب دوم  که از آن خوشم آمد

 کتاب سعدی نوشته ضیا موحد است

 ریاضی دان منطق دان فیلسوف شاعر

 اگر قرار بود امروزه نیز صفت حکیم را برای اشخاص خاص انتخاب کنند به نظرم ایشان حق تمام برای دریافت این صفت داشت

اگر به شعر و زبان سعدی علاقمند هستید(اگر نیستید که در زبان فارسی که صحبت می کنید شک کنید)

این کتاب را از دست ندهید

این کتاب با نشر نیلوفر  در چاپ جدید وارد بازار شده است

خوشتر از دوران عشق ایام نیست   بامداد عاشقان را شام نیست
مطربان رفتند و صوفی در سماع   عشق را آغاز هست انجام نیست
کام هر جوینده‌ای را آخریست   عارفان را منتهای کام نیست
از هزاران در یکی گیرد سماع   زانکه هر کس محرم پیغام نیست
آشنایان ره بدین معنی برند   در سرای خاص، بار عام نیست
تا نسوزد برنیاید بوی عود   پخته داند کاین سخن با خام نیست
هر کسی را نام معشوقی که هست   می‌برد، معشوق ما را نام نیست
سرو را با جمله زیبایی که هست   پیش اندام تو هیچ اندام نیست
مستی از من پرس و شور عاشقی   و آن کجا داند که درد آشام نیست
باد صبح و خاک شیراز آتشیست   هر که را در وی گرفت آرام نیست
خواب بی‌هنگامت از ره می‌برد   ورنه بانگ صبح بی هنگام نیست
سعدیا چون بت شکستی خود مباش   خود پرستی کمتر از اصنام نیست

 

***گوشی  قبلی ام که 5 سالی همراه و مونسم بود دیگه پیر شده بود و خسته

 در حالیکه در خیابان بستنی داشتم می خوردم از دست افتاد و ترکید و بازنشسته شد

 این گوشی های جدید هم برای خودشون دنیایی دارند

 همین وایبر باعث شده بود دیروز نفهم کی زمان گذشت

کتاب خواندن مشکل گشته است با این اندروید ها

 

***

با دوستی از خاطرات سال پیش و دویدن های آن سال صحبت می کردم

 که اگر نبود بهداشت روانیم کاملاً مختل می شد

 دوست دیگری پیشنهاد داد صبح ها برویم بدویم

 و رفتیم امجدیه و 10 کیلومتر دویدیم

 ان شا ا.. این حرکت را هفته ای دو بار تکرار خواهم کرد(اگر کسی مشتاق بود اعلام بفرمایید)

 همین که مجبور بشی کله سحر وقتی که هنوز تاریکه و تو خیابانها بیشتر سرباز ها و نظامی ها هستند بروی و برکابی خودش دنیایی داره برام

 و قشنگه

 دویدیم و رفتم اداره

 از دوچرخه پایین نیامده بودم که ریسمان آمد گفت: اداره تمام شد، بچه ها جابجا شده اند و شما هم خودتان را به فلان جا ممعرفی کنید

دوباره باید 22 کیلومتر به سمت خانه رکاب می زدم و این از توانم با توجه به دو صبحگاهی خارج بود

 معدود بچه های باقی مانده جابجا شدند ، خانم های همکار شبه خانواده از آشپز و غیره گرفته با چشمان گریان بدرقه مان کردند( این خانم ها و سیستم گریه شان خیلی خیلی کمک حالشان است ، به نظرم مهمترین سیستمی است که فرد را از گیر افتادن در درون و غرق شدگی درونی نجات می دهد). پشت سرمان آب ریختند هم از چشم و هم از دل و هم از کاسه سفالین

ساعت 10 خداحافظی کردم اما ساعت 15.00 از اداره خارج شدم

 بهانه ام خستگی بیش از حد آن روز بود اما فکر کنم ته ذهنم رضایت به خارج شدن از اداره و خاطرات آن نمی داد. سخت بود جدا شدن، بریده شدن از آن همه خاطرات

 

 اداره ما و کار ما که اداره و کار اداری نیست

 البته هست اما به نوعی نیست

 خانه ای بود با همکارانی که بیشتر روابط انسانی و گرم بینمان حاکم بود تا قواعد و قانون های خشک و سفت

 بچه هایی بودند با شرایط خاص خودشون

 و اون روز اون لحظه از 4 سال خاطرات خود جدا شدم

 یادم آمد بعضی از بچه ها که در ترخیص شدن مشکل داشتند و ترخیص نمی خواستند بشوند، یعنی حاضر نبودند از خوابگاه جا بروند، من فکر می کردم بیشتر ترس از اجتماع  و تنها شدن بود که آنها را نگه می داشت

 اما این احتمال را حالا که خودم تجربه ای مشابه پیدا کردم می دم که خاطرات و نوستالوژی ها هم دست و پای آدم را می گیرند

 آنها هم نمی خواستند از خاطرات خود کنده شوند

 ولی این ذاتی ،انسان است که به هر حال روزی روزگاری از خاطره ای خاطراتی و زندگی کنده شوی

 همچون برگی که از درختی کنده می شود چه با طوفان، چه با نسیم صبحگاهی.

 

 امید آنکه در لحظه آخر زندگی بتوانیم راحت بکنیم از یک عمر خاطره.

نهالی که بذری در گوشه ای که آب پشت بام می آمد جان گرفت و ما با او امیدمان افزون تر شد

نهالی که در گوشه از حیاط سر برآورد

چقدر با این شیر آب خاطره هست

 بچه ها مسواک نمی زدند و تصمیم گرفتیم شبها کنار این شیر آّب مسواک بزنیم

 هم دور هم بودیم و هم هوای آزاد جریان داشت

ای کاش خانه ما هم اینگونه حیاط داشت تا فارغ بال مسواک زنی

زمانی کلی کفش روبروی آن ولو برود

و مشکل دمپایی شاید مشکلی بزرگ باشد!!!

 

آقا رو در و دیوار ننویس

ننویس!!

کولری که اول و وسط و آخر گرما معمولاً زورش تموم می شد!!

خالی تر از خالی

 

هر کی ظرف خودش رو خواهشاً بشوره!!

کمدی که چند سال با من بود