مدرسه موش ها 2
از مادرم می پرسم: دختر خاله رو بردن مدرسه موشها را ببیند( 8 ساله شه)؟
آره یکی از خاله هام به همراه مادرش بردن.
اما تو سینما خال هات ،خوابشون برده !!ولی مبینا خیلی خوشش آمده بود
متعجبانه می پرسم چه جوری ممکنه ادم بخوابه؟
بابام می گه خوب بزرگا خوششون نمی یاد.
صدام یکم نازک می کنم و می گم من اما خیلی خوشم آمد.
بابام: تو که بزرگ نشدی!!!
بزرگ در دو معنی می توان تعریف کرد: بالغ و عاقل - در مخالف کلمه های -خرد ،کوچک، ریز

***
مدرسه موشهای یک را تا آنجا که یادم می آید دهی بود همچون دهات های همان سالها
زنانش روسری و چادر گل گلی سرشون بود و مردانش قیافه ای مردانه داشتند.
و این برای ما( مای 20سال پیش) با شناختی که از محیط پیرامونمان داشتیم طبیعی بود.
اما مدرسه موشهای جدید : ده مدرن شده، مظاهر مدرنیته آشکار است. بچه ها، دختر پسر با هم درس می خوانند. کافی شاپ و سبک زندگی متفاوت و هر کودک اتاق مجزای به خود دارد ( در سینما خانم صندلی کناری ام گفت دوست داره یک اتاق مثل اتاق صورتی داشته باشه)این آرزوی دختری است که در 20 سال پیش همه چیزش همچون ما مشترکی بوده است.
در واقع می توان دید فردیت به شکل کاملاً مشخصی برجسته شده است. و به نظرم بچه های امروز نیز کاملاً آن را درک می کنند. ( البته به غیر از مدرسه مختلط، که با توجه به محیط های اینگونه خارج از مدرسه می توانند هضمشان کنند)
اینکه بچه ها با دوچرخه می روند و می آیند، حتی تپلک!! در حال فرهنگ سازی برای این فرزندان است. چرا که به احتمال بسیار زیادی بسیاری از آنها دوچرخه دارند اما برای آن کار آیی متصور نیستند!!
و این که می شود به مدرسه با دوچرخه رفت بذری است که در ذهن کودک کاشته می شود ، تا کی به ثمر برسد؟؟
( من خودم از سال سوم راهنمایی تا آخر پیش دانشگاهی با دوچرخه مدرسه می رفتم)
این که فیلم سالهای ما ملودیهایش ریتمیک بود و آهنگ دار اما فیلم امروز رپ است و غیر ریتمیک( به عینه در بچه های خودم استقبال از این مدل و تقربیا نفی آن مدل ما(گذشته ) را مشاهده می کنم).نمونه ایست از دقت عمل کارگردان و فیلمنامه نویس به موضعات امروز و نسل امروز.

امافیلم دو نیمه دارد نیمه اولش نیمه صلح و دوستی و صفاست و زندگی مدرنیته و صد در صد سکولار. و نیمه دوم این که باید برای رسیدن به حقت بجنگی
برعکس انیمیشن های امروزی که از هالیوود خارج می شود و در شماتت جنگ و خشونت است و حتی به طور مطلق ان را نفی می کند. ما در اینجا با جنگی تمام عیار طرف هستیم. چه شباهت عجیبی دارد تونل هایی که این موشها از آن استفاده می کنند با تونل های غزه!! و حتی همزمانی آنها با جنگ با رژیم کودک کش!!
به نظرم یک توافقی صورت گرفته بود که نیمه اول فیلم که در فضای بشدت سکولار جریان می یابد در نیمه دوم به فضای جهاد و جنگ کشیده شود تا هر دو طرف راضی باشند و این دو پارگی نشان از دو پارگی قسمت عظیمی از تفکرات انسان ایرانی امروز دارد. بسیار همچون نیمه اول فکر می کنند و بسیاری همچون نیمه دوم.
این دو پارگی را حتی می توان در اسامی تهیه کنندگان آن دید، منیژه حکمت، و علی سرتیپی.
زندان زنان و معراجی ها!!
همین ها کافی است تا ایمان بیشتری بیاوریم بر این دو پارگی فکری
و اما چه خوب که این دو پاره فکری، سکولار و ایدولوگ توانسته اند یک اقدام مشترک کنند که همه راضی باشند و این را باید به فال نیک گرفت.
یادمان باشد که در فرهنگ اسلامی بر جهاد و جنگ در برابر با ناحق تاکید دارد، حتی در اسطوره های قبل از اسلام ما همیشه نیکی در برابر بدی داریم(اهورا مزدا در برابر اهریمن)، جمشید داریم که نیمی خدا و نیمه دیگر زندگی اهریمن است. ضحاک داریم و فریدون و...
و این داستان در سیر تاریخی خود گویی همچنان ادامه دارد
اینجاست که نسل قهرمان گذشته که اینک ترسو شده( یاد ابو عمار می افتم و سازش سال 91) ، نسل جدید پشت سر می گذاردش و وارد فضایی می شود که جهاد بکند(حماس)
اما در این جا ما با بدی مطلق طرف نیستیم، حتی در بین دشمنان می شود ، فردی پیدا کرد که دشمن نباشد
(پیشی سفید و مادرش) و این جایی است که به نظرم متفکران سکولار فیلم ریزبینانه توانسته اند در بین تفکرات ایدلوگها قرار دهند و جایی را برای صلح قرار دهند، یادمان باشد که در مدرسه موشهای 1 ما چند سال بعدش با صدام آتش بس برقرار کردیم و این همان جایی است که می توان در آن آموزش های صلح را آموخت.
در بعضی از تفاسیر کارتون تام و جری ، وقتی که زرنگی موش (جری) را می بینم ، بعضی متفکران عنوان می کنند : دلیل دارد، چرا که موش در آن زمان و بخوص قبل از جنگ جهانی دوم نماد یهودیان اروپا بوده است و این کارتون به نوعی نشان می دهد که حتی حیوانی با ریزی موش می تواند با هوش خود بر حیوانی بزرگتر و قوی تر غلبه کند
اگر این نماد را بپذیریم به نظرم مدرسه موشها در همین راه گام بر می دارد، چرا که تفکر بچه با دیدن تام و جری به دیدن قدرت ذهنی جری عادت کرده است، حال مطلوب به فایده می کنیم ما ،و جری ، نماد یهوید 70 سال پیش را به نماد مقاومت تبدیل می کنیم و از مسیری که دهِها برای آن تفکر خرج شده(کارتون تام و جری)
می توانیم الگوی مقاومت در ذهن کودکان خود تشکیل دهیم.
البته من با این نگاه دو طرفانه و بخصوص قسمت دوم فیلم برخورد راحتی دارم، وقتی که می بینم دور تا دور این سرزمین ،جنگ بدی وخوبی ، اهورایی و اهرمنی همچنان وجود دارد، داعش و طالبان و ... نمونه هایی از تاریخ اکنون ما هستند که اجازه تفکر به عدم خشونت مطلق را از مردمان این سرزمین می گیرند.
گویی مردمان این سرزمین(سرزمین بزرگ فلات ایران و تمدن های اولیه بین النحرین) از همان دل اسطوره ها در این درگیری تا کنون تاریخ خود را نوشته است.

***
یک کارتون خیلی خیلی خوب هشت دقیقه ای که پیشنهاد می کنم از دست ندهیدش.
***
تو ماشین نشسته بودم و تو ترافیک شبانه همت درگیر بودیم که خبر قبولی سه تا از بچه هام رو در دانشگاه سراسری یکیشون بهم زنگ می زنه می گه
حالا کاری ندارم دانشگاه اش خوبه؟
اما حسی سراسر شادی تو وجودم نشست.دم همه ما گرم
***
اکثریت بچه ها یا ترخیص شدند یا به مراکز دیگر ارجاع داده شدند و چند تایی منتظرند که اقدامات ترخیصشان به سرانجام برسد
مرکز اکثر ساعت سوت و کور است
و آخر شب کمی از آن فضا خارج می شود
همیشه از آلودگی صوتی مرکز شاکی بودم
صدای زیاد هواکش، صدای خیلی زیاد تلوزیون ، داد و بی داد بچه ها، هر کی برای خودش تازه یه آهنگ هم گذاشته و..
دلم برای آن روزها حتی تنگ شده!! و این بعجیب است.خیلی . بخدا.
حس نمی کردم وابستگی داشته باشم، الان می بینم دلم برای تک تک بچه ها تنگ شده،حتی انهایی که کم اذیت از دستشون نشدم.تازه می فهمم مادرهایی که هی از دست بچه عذاب می بینه، وقتی اقدامات مددکاری پیشنهاد می کنی که توامان با بی مهری است تاب نمی آورند را.
روزهای اول فضای جدید حتی حوصله ام نمی کشید که کتاب بخوانم
اما الان به شرایط جدید عادت کرده ام.
یعنی هی می گم کمترین تعلق رو به همه چیز این دنیای سراب وار داشته باشم، همین که از موضوعی جدا می شم می بینم عجیب بر موضوع تنیده شده ام.تار و پود ذهن و ضمیر و روانم در تار و پود حتی آجرهای متعلقه درگیر شده است.
سرنوشت انسانی لابد همین است.
این چند روز این شعر تو ذهنم می چرخید:
آدمی پرنده نیست
تا به هر کران که پرکشد، برای او وطن شود
سرنوشت برگ دارد آدمی
برگ، وقتی از بلندِ شاخهاش جدا شود،
پایمال عابران کوچهها شود*
ظاهراً برای هیچ انسانی وطنی به معنای جایی که مطلق در آن خواهی ماند وجود نخواهد داشت.
اگر برگ و وطن را یک نگاه استعاره ای و بسیار کلی به آن داشته باشیم ،در معنای ظاهری کلمه غرق نشویم آن وقت معنای این شعر عظیم تر و پر شکوه تر خواهد شد
هنوز بچه هایی که رفته اند می آیند و سر می زنند و دوست دارند با هم والییال رو ببینیم.
:آقا آنجا حال نمی دهد.
من: هر چه شد بادا باد، بیایید با هم ببینیم!!
پسره برای سربازی رفتن مشتاق است، روز قبلش بارها و بارها وسالیش رو چک می کنه و لباس هاش رو می پوشه
بچه هایی که در دوران زندگیشان، دچار مشکلاتی بودند که نیاز به مصرف دارو داشته اند و همیشه برچسب بیمار بهشان خورده بود، معمولاً این اشتیاق را از خود نشان می دهند.
و به نظرم با تمام بدی های سربازی خوب است.
حداقل به خودشون ثابت می کنند خودشون رو.
و اعتماد به نفسی که سالها لگد مال شده رو ترمیم می کنند(البته خودش باعث این شرایط شده اند و روتین های اداری و ترس های بی جای مسئولین مربوطه بر آن دامن زده است)
می گه آقا 4 صبح می رم، می گم باشه.بیدارت می کنم
: شما لازم نیست بیدار باشی.
: دِلامصب 4 سال با هم بودیم، حالا لحظه آخر رو بی خیال بشم. چی فکر می کنی در قبال من.
در تاریکی هوا بغلش می کنم می گم این آخرین لحظه از حضور تو به عنوان بچه و من به عنوان مربی ها.موفق باشی
4 صبح حس پرنده بازی رو داشتم که کفتر جلدش رو تو شهر غریب رها کرد و رفت.
آبی پشتش پاشیدم
اما
اما
اما مطمئن بودم که دیگه اینجا موطن او نخواهد بود!
الهی
***
دارم از خونه با تیپ ورزشی مخصوص دوچرخه در می یام برم سطح شهر اب دوچرخه ام
بچه های اکثراً دبستانی محل جدید دارند فوتبال بازی می کنند.
داشتند از شیر آب خانه ما آب می نوشیدند
شروع می کنند به تماشا کردنم
آقا تا کجا می ری؟
تا پایین
فکر می کنه و نهایت حدی که می شه با دوچرخه با این شیب تند رفت پایین رو در ذهنش می آورد و می گه
یعنی تجریش؟!!!
نه پایین تر
مثلاً تا دروازه دولت.
یک حسی حاکی از تحسین و تعجب در چهره اش می شیند
همین که پا رکاب شدم و دارم دور می شم
بر می گرده به دوستاش می گه :
خوش به حالش.
همسایه ما هم که جز اونهاست و تازه مدرسه رفته یک حسی می گیره که یعنی این یارو همسایه ماست ها.
نمی دانم فکر کنم تو همون فضای بچه ها مانده ام.لابد
هزاری هم آدم بزرگا( به تعبیر مسافر کوچولو)
تعریف کنند
این جور قنج تو دلم آب نمی شه که اون بچه ها و آن لحظات برام معنا داشت.
فقط یک حس دارم که پارادوکس آن است می گم نکنه تو دلشون آرزویی بکارم که فقط و فقط باعث حسرت بشه.
البته حسرتی که بعدش انگیزه و انگیزش و در نهایت فعلی یا خیالی از آن در بیاد را منفی نمی دانم.
***
بعد از یکماه بسیار سخت که درگیر بیمارستان یکی از بچه ها بودیم و الحمد ا.. حالش بهتر شد
این روزها در بسط روحی هستم.
*قنبرعلی تابش(شاعر افغان)