اداره ما و خوابگاه نگهدارنده فرزندان در حال واگذاری به بخش خصوصی است و بلاجبار فرزندان و کارمندان باید به مراکز دیگر دولتی بروند.

البته بسیاری از بچه ها در حال تخیص هستند و چند نفر باقی مانده به مراکز دیگر می روند

برای بنده هم دو گزینه وجود دارد

اینکه به مراکز دیگر شبانه روزی بروم و همچنان به عنوان مربی امور تربیتی مشغول باشم یا به دیگر سازمانهای بهزیستی رفته و مثل دیگر کارمندان هر روز در ساعت مشخص ورود و در ساعت مشخص خروج پیدا کنم

 

 و این دو گزینه این چند روز مرا سخت مشغول به خود کرده

 از یک طرف کار با کودکان را بسیار دوست دارم، اینکه مدت ها با هم هستیم و در طول این مدت(حداقل یکسال) این امکان رو دارم که روی منش، خوی و سبک زندگی شان تا حدودی تاثیر گذار باشم.( هر چند بسیار اندک و نه در مورد همه بچه ها)

اینکه با بودن در کنار آنان حس جوانی همچنان پر رنگ است و می توانی فراموش کنی گذار عمر را و این که میانسال شده ای

اینکه مجبوری همیشه آمادگی بدنی مناسب داشته باشی و بتوانی همپای نوجوانان و جوانان بدوی ، بخوری، وزنه بلند کنی  و قوی باشی

 اینکه فضا بیشتر شبیه خانه است تا محیط های اداری

 

...

 و از طرف دیگر

نقصان های مدیریتی این خوابگاه ها، مشکلات عدیده ای که دارند، چه خوبگاه و چه فرزندان، این که یاد درگیری هایی که بعضاً مجبور می شوی با بچه ها داشته باشی می افتم  و در آن فضا نیاز به صبر ، تحمل و ...است  و اینکه شاید نتوانی همه را یکجا  و هم زمان در وجود خود داشته باشی،

 

و خیلی فضاهای نه مثبتی که لازم نیست در این وب بیان کنم و گاهی  در طول مدت وب نویسی ام بیان کرده ام

 پیش رویم است

 و محبت بچه هایی که همچنان هستند ،و تاکید دارند با آنها بروم

 و می مانم که کدام را انتخاب بنمایم، انتخابی که اکنون در خواب هایم در حال اتفاق افتادن است و چیزهای بسیار مبهمی از آن را بعد از بیداری به یاد می آورم

***

این هفته با دوست خوبم آقا علوی، مسیر گلابدره قله کولکچال - پیاز چال - توچال رو به صورت شبانه رفتیم

 خیلی وقت بود که شب کوهستان و شب مهتابی آن را و اینکه همه جا سیم گون می شود را فراموش کرده بودم

 دلم برای راه روی در مهتاب تنگ بود

 کشف ادیسون آدم را از ساقی سیم ساق مه تابش هر لحظه دورتر می کند

 و این کوهپیمایی ها البته این حرکت  را کند می کنند

 و انسان می فهمد همچنان جزئی از طبیعت است

دوست خوبم که کلی صبر کرد تا من عکس خوبی بگیرم در دل شب

و شب تهران از کوهستان بالاسر زیباست

 ،ماگمای من، تهران من

***

در این ایام کتاب پر مغز  زیان شعر و نثر صوفیه نوشته کدکنی را می خواندم

 شاه بیت این کتاب یک جمله است

 عرفان نگاه هنری به دین است

 و کل کتاب این جمله پر شکوه را تشریح می کند

 در انتهای کتاب جواب  سوال هایی را می اورد که یکی از آنها سخت قابل تامل است:

"... با نوعی اشتیاق و دل گرمی پرسید: آیا راست است که در ایران امروز تمایلی وسیع نسبت به عرفان پیدا شده است؟

گفتم متاسفانه چنین است و روی متاسفانه تاکید کردم...

به اعتراض دوستان عرض کردم:

 هر وقت ما ایرانیها، در دهه پایان قرن بیستم ... توانستیم از لحاظ اقتصادی و صنعتی و علوم دیگر به مرحله ی آلمان آغاز قرن بیستم برسیم آن وقت جا دارد که تمام کارهایمان را رها کنم و شب و روز مثنوی و منطق الطیر  و گلشن راز بخوانیم. اما تا به آن مرحله هر گونه کوششی که برای مطلق کردن ساحت عرفانی زندگی و فرهنگ ما بشود از هر زهری خطرناک تر است ..."(جملات چکیده شده بود)