عید فطر
چه آنها که رزوه دار بودند و چه آنها که دلشون نخواست و عشقشون نکشید، مبارک باشه
به هر حال قراره شاد باشیم و چون بیشتر دلها شاد می شه ، این شادی نشر پیدا می کنه و همه گیر می شه
، پس بر همه مبارک می شه
امید آنکه دلهامون به هم نزدیک تر بشه الهی
برای ما ها هم که فرق می کنه، چون بیشتر مسلمین جهان بیست و نه روز روزه گرفتند و ما دیدیم حیفه تو این گرم ترین روز سال ، روزه دار نباشیم
کردیم سی، هم رنده ، هم قشنگه هم مختصر نویس تر از عدد قبله!!
رمضان امسال ، برای من شیرین گذشت
اولش که جام جهانی بود و ما را به شب زنده داری عادت داد و تلخی و شیرینی جام با تلخی و شیرینی رمضان گره خورد
بعدش هم کتاب در صحبت سایه بود که شبها می خواندم و گویی با خود سایه گفت و گو داشتم و او شعر می خواند و غزل و من همی گوش فرا می دادم
یک کتاب دیگه هم هست که آخراشه( اگر ماه سی و چند روز بود تو رمضان تمام می شد ها، حیف!!)
زبان شعر در نثر صوفیه نوشته محمد رضا شفیعی کدکنی
که بعد از تعریف هایی که سایه در آن کتاب از این مرد بزرگ کرده بود
خوانش آن شیرین تر شده بود و گاهاً بخصوص ابتدا و اواسط رو به پایانی کتاب ، متن های کهن قشنگی آورده که لذت فارسی زبان بودن را با توضیحاتی که داده است، می شود درک کرد
و دیگر کتابی که لاغر اما از معنی فربه است با نام عیسی ، نوشته هامفری کارینتر ترجمه حسن کامشاد و انتشارات طرح نو را برای سرکار می خواندم، تاثیر خوب و عمیقی از فهمم از مسیحیت، یهویدیت و خود عیسی داشت.
کلاً مجموعه مشاهیر طرح نو کتاب های بسیار عالی است
بعد از مدتها گشتن توانستم از این مجموعه، سعدی ، نوشته ضیائ موحد را هم که انتشارات نیلوفر منتشر کرده است پیدا کنم
این مجموعه را پیشنهاد می کنم تا هر چند تا که می توانید تهیه کنید.
رمضان امسال همچنین ، همراه بود با پیدا کردن یک لذت جدید
این که هنز فری بگذاری و یک موسیقی ناب گوش بدی و دوربین بدست بروی پارکی، بوستانی و هی عکس بگیری و تمرین عکاسی کنی.
لذت بدیعی است که از آن غافل بودم و به یمن کلاس های عکاسی آن را کشف نمودم
و در پایان غزلی زیبا از حافظ ، با موضوع رمضان تقدیم حضور می گردد:
لینک خوانش غزل با شیوه صحیح با صدای موسوی گرماروردی
جهان بر ابروی عید از هلال وسمه کشید
هلال عید در ابروی یار باید دید
شکسته گشت چو پشت هلال قامت من
کمان ابروی یارم چو وسمه بازکشید
مگر نسیم خطت صبح در چمن بگذشت
که گل به بوی تو بر تن چو صبح جامه درید
نبود چنگ و رباب و نبید و عود که بود
گل وجود من آغشته گلاب و نبید
بیا که با تو بگویم غم ملالت دل
چرا که بی تو ندارم مجال گفت و شنید
بهای وصل تو گر جان بود خریدارم
که جنس خوب مبصر به هر چه دید خرید
چو ماه روی تو در شام زلف میدیدم
شبم به روی تو روشن چو روز میگردید
به لب رسید مرا جان و برنیامد کام
به سر رسید امید و طلب به سر نرسید
ز شوق روی تو حافظ نوشت حرفی چند
بخوان ز نظمش و در گوش کن چو مروارید