رو تخت یکی از بچه ها داراز کشیدم و دارم کتاب می خونم

روز  اول هفتهٍ تعطیل است و بچه ها یا مرخصی رفتند یا خونه هستند.

یکی از بچه ها که ترخیص شده و این روزها قراره زندگی مستقلی رو شروع کنه میاد اتاق

 می گه :آقا احساس تنهایی می کنم

:فکر می کنم تنهام

همین هفته قبلش یک قسمت از پولی که برای ترخیصی اش در نظر گرفته بودند را رفته  یک گوشی مدل بالا گرفته است

 می گم: آدم ها همه تنهان

برای فرار از تنهایی می رن ماشین می خرن گوشی می گیرن، موتور می خرن ، زن می گیرن،فکر می کنن از تنهایی در آمدن. اما همین که مدتی از این گرفتن گذشت دوباره می فهمن تنهان.

آدم ها تنها آمدن ، تنها میرن. باهاش باید کنار اومد

اون شیفت شدیداً به نوازش احتیاج داشت و خیلی مهربون شده بود. هی یک جا می خوابید که من موهاش رو نوازشش کنم.شب رو تخت نخوابید و آمد وسط حال پیش مربی ها خوابید.

سرما خورده و ماسک زده ، می گم سرما می خوری مهربون می شی ها!!( کلی وزنه زده و بدن سازی کرده ،اگربخواد میتواند مرا قورت بدهد!! البته با توجه به بیماری دو قطبی که داره بعضی وقتها دلش می خواد ها!!)

آدم ها بعضی وقتها بر خلاف جثه و ریش و سیبیل و سن و جنس و تاریخ شناسنامه شان

 شدیداً بچه می شوند و نیاز به نوازش دارند.

 خصلت آدمی است دگر

فیلسوفاً اگزیستاسیال می گویند ، انسان موجودی مرگ آگاه است

می توان این گونه هم  گفت: انسان موجودی است تنهایی آگاه!

 

بعضی وقتها آدم ها تنهایی شون رو با عمق وجود دریافت می کند ، خیلی وقتها از آن غافل می شوند و یا خودشون رو به غافلیت می زنند.

***

همچنان در حال خوانش کتاب در صحبت سایه هستم

در خوانش این کتاب و مقایسه با زندگی بچه ها به یک نتیجه رسیدم، انگار که درد و رنج، عاطفه  ها را قوی تر می کند و در نتیجه لذت از شعر  و حتی شعر گفتن برای فرد بار دار شده از عواطف را تسهیل می کند.

 بچه های ما عاشق این راک ها و تتلوها و یاس ها و این نوع موسیقی راک هستند.

چندتاشون از این نوع دست شعر ها می گویند و حتی یکیشون دو تا آهنگ هم بیرون داده، شاید یک روزی آپ کنم.چندتاش هم خودم ضبط کردم.

 این نوع موسیقی به نظرم به خاطر اشعارشه که تونسته در نسل جدید جایی باز کنه

یک نوع شعرِ سپید ،گاهاً هارمونی دار.

رنج کشیدن و رنج بردن از زندگی انسانها آدم ها را شاعر می کند.

***

 بالاخره این والیبال با این سانسورهای مسخره اش تمام شد

خدا را شکر

به این نتیجه رسیده ام که اصولاً مسئولین با شادی ایرانیان و بخصوص شادی زنان مشکل دارد که حتی از پخش آن وحشت دارند.

طفلی به نام شادی، دیریست گم شده ست/ با چشم های روشن براق/ با گیسویی بلند به بالای آرزو/ هر کس ازو نشانی دارد ما را کند خبر/ این هم نشان ما :/ یک سو خلیج فارس / سوی دگر خز

شفیعی

***

خواب از چشمانم گرفته شده تا می خوام بخوابم می بینم که دارم تو غزه می جنگم

 می کشم یا کشته می شوم

واقعاً اون که عزیرانش رو بچه هاش رو در جنگ نابرابر کشته می بینه چرا نرود به رزمندگان جنگنده نپیونده

 این کار اسرائیل یعنی سرباز گیری برای سالهای بعد طرف مقابل

 

 

 

آنچه بيرق بود باد بی مروت برد
در ميان آذرخش و تندر و توفان
که همه سيماچه ها را شست
از تبار استقامت؛ قامت مردی
مانده بر جا در دل ميدان
زير اين باران رگباران
آه! ای تنهاترين تن ها
که همه ياران تو را بدرود کردند و
به راه خويشتن رفتند
عقده هاشان را عقيده نام دادندو
ز ما ها سوی من رفتند
من به آواز تو می انديشم؛ از راهت نمی پرسم
که به ترکستان رود يا کعبه؛ يا جای دگر ای مرد
و سلامت می کنم همراه ميثاق کبوترها
از ميان حلقه اين چاه ويل و درد
ای دل قرن؛ ای دلير! ای گرد!
آخرين قديس برجا مانده زان آيين
گه همه پيغمبرانش توبه کردند و
خدايش روزگاری پيش از اينها مرد!
روزگاری بود و می گفتم
کاين زمين؛ بی آسمان؛ آيا چه خواهد بود؟
وين زمان؛ در زير اين هفت آسمان پرسم
که زمين و آسمان؛ بی آرمان آيا چه خواهد بود؟

 

 

 

شفیعی