پیر پرنیان اندیش
روزی که در شیفت رفتاری، حرکتی، عملی مخالف هر آنچه کوشش کرده ای نشود، می شود ،است که دچار ،می شوی
همی گویی، حیف از این همه وقت و هزینه و قسمتی که از وجود و جانم هزینه کردم، یاد ضرب المثل های گردو بر گنبد و منفی گرا می افتی
تا وقتی که می بینی فردی از بچه ها تغییر کرده، جهش انسانی خود را انجام داده
،آن وقت است که بسط به سراغت می آید ، یک بسط روحی دل نواز.
تا دو ماه در حالتی از این قبض بودیم، سیستم فشل سازمان و اداره و افرادی که نبودشان از بودشان بهتر است و ... ورفتارهایی از بچه ها می دیدی که هی دل آزار بود،چشم گداز و در نتیجه
اجازه نمی داد از این حال خارج شوی
کار نوعی شر زائد برایم شده بود
می رفتم که رفته باشم تا آخر برج دریافتی داشته باشم.
تا اینکه چند وقت پیش
یک جهش در رفتار و منش یکی از بچه ها مشاهده شد
همکار مددکارم آمد گفت با او چه کردی؟
گفتم کاری نکردم، او خودش راهش رو کشف کرد، من فقط هر شب شیفت گوش شنوایی بودم برای صحبتهای بی کرانی که چون اقیانوسی طوفانی ساحلی در آن دیده نمی شد.
و صبر و صبر
همین که صبر کنی و منتظر باشی رشد عقلانی افراد پس از رشد جسمانی شان اتفاق می افتد.
در اکثر آدم ها این اتفاق می افتد. فقط باید صبر ، صبر ، صبر کرد.
البته در این صبر چیزی بزرگ از دست می دهی که معمولاً کسی آن را نمی بیند.
و آن زمانی است که از بودنت رفته و دیگر هر گز باز نخواهد گشت.
***
چند روزی است که گوشی به روز و اندروی گرفته و وقت نمی کند باهم هم کلام شویم، هی بازی و پی ام و.. می گذراند.
عصر صداش می کنم می گم: اگر این دستگاه رو سال پیش گرفته بودی دیگه در این یک سال با هم ،هم کلام نمی شدیم و تو همان رفتار و منش و دیدگاه سال پیشت رو داشتی که اولین نتیجه اش این می شد که این دستگاه را نداشته باشی
کمی تعمل می کند و سعی می کند مفهوم جمله را درک کند و پس باز هم کلام می شویم.
***
چند وقتی است که کتاب پیر پرنیان اندیش در صحبت سایه را می خوانم که از دوست فاضلم،امیر شجاعی به امانت گرفته ام.
از آن کتاب های است که با آن که قطور است نمی توانی زمین بگذاری.
یادم می آید اولین بار در دانشگاه دوره لیسانس بود که اشعار و غزل های سایه را دیدم و خواندم و شیفته شدم و شیفته تر به غزل هایش
می گفتم این آیا همان حافظ است که ساده تر شعر گفته و مستی اش راحت تر و سبک تر؟
بعد که دقیق شدم ، دیدم با شاعری زنده طرف هستم

تا به حال چندین سیاه مشق او را دوستانم گرفته اند و در چشمانشان نوعی خواستن موج می زد . پس به سیاه مشقی دگر فکر کرده ام.
آخرین آن دوران سربازی بود که سیاه مشقم را به فردی دادم از گروهانی دیگر تا بخواند .
انگار آبی از چشمه های زلال بالادست به فردی تشنه در کف بیابانی تب زده داده باشی
اگر اهل غزل و شعر سایه هستید، اگر اهل شعر و موسیقی و چگونگی شدن های لطفی و شجریان و گل های رنگارنگ زمان های 40 - 50 هستید
اگر اهل عاطفه های عمیق و شناخت آنها هستید. این که مهر بورزیم به هم ، فارغ از جنس ها و رنگ ها و ایدولوژی ها
خوانش این کتاب را توصیه می کنم که لذتی نئشه آور دارد
و سپاس از امیر شجاعی که مرا با این کتاب آشنا کرد
هزار سال درین آرزو توانم بود
تو هر چه دیر بیایی هنوز باشد زود
تو سخت ساخته می ایی و نمی دانم
که روز آمدنت روزیِ که خواهد بود
دلی به دست تو دادیم و این ندانستیم
که دشنه هاست در آن آستین خون آلود
چه نقش می زند این پیر پرنیان اندیش
که بس گره ز دل و جان سایه بست و گشود
