دلم برای پرچنان تنگ شده بود

 

این پست را میخوام تلفیقی بنویسم.

 چند روز پیش یکی از اشعار مریم حیدر زاده را می خوندم

 یاد یکسال پیش و پسرک افتادم

 پسرک عاشق بود و من چند تا از ویسهای مریم حیدر زاده را براش بردم.

 با صدای نرم مریم حیدر زاده خیلی مشعوف شده بود.

 حرف گرفتن این آدم افتاد( یعنی بره زنش بشه) و سنش رو گفتم.

 یهو پسرک با همون صدای مخملی کلفتش

 گفت این که هم سن مامان منه!!!

 

پسرک این روزها ...

 

عشق را در هزاران کلمه و تصویر و فیلم و حس فهم کرده بودم

 اما عمیق ترین را در نگاه مادر به پد ر این روزها می بینم.

 از لوس بازیهای پدر که مامانت هم بیاد بیمارستان و پیشم بمونه

 

 چند روزی پدرم کسالت داشت و در بیمارستان بود

 از همان  کسالتهایی که شجریان آن را دوست و همراه پانزده ساله نام برد.

 امسال

 روز پدر را در کنار پدر بودم.

دل شب بود . وسط های بامداد

 صندلی تخت شو همراه را چسبانده بودم به بیخ  تخت بیمار.

 دستم را گرفت و گرم فشار داد و ول نکرد

 من هم ول نکردم.

 تا خوابش برد.

همین.

شاید عمیق ترین لحظه پدر و پسری برام بود.

 باز هم همین.

 

دّرد آشامی های این روزهای ماست و حال کردنی.

 من همین یک نفس از جرعه جانم باقیست آخرین جرعه  این جامی تهی را تو بنوش.

 و من مینوشم.

یک پرستار هست که بیماران از او خوششان نمی آید . جدی است

 حتی خارج از لباس پرستاری فکر کنم به این خاطر که

 همیشه آخرش رو می بینه شاید.

 نمی تونه از حال لذت ببره.

 اما چند تا از پرستارها از همون حال از همون تمیز کردن زخم بستر و... لذت می برند.

ادم  در حضورشان حس کوچکی می کند.

***

وقتی بابای آدم درد میشکه ،بد خلق میشه

 یک پسر عجیب غریب داشته باشه سر بسرش می گذاره خوب.

***

دوستان عزیزم، خوانندگان جانم

 بیایید یاد بگیرم از حال لذت ببریم.

 یهو دیدی گفتن  آماده شین ایستگاه بعدی پیاده هستین.

***

 تا حالا ندیده بودم چمبر(دوچرخه) حسودی کنه

 یادم باشه  این موضوع را در پست های آینده بگم.

***