بعضی وقتها حس اون گربه ای رو دارم که بچه اش رو به دندون میگیره و از این ور به اون ور می برتش.

پسرک را از صبح گفته بودم درس بخوان و نمی خواند.

 دماسنجهای خودم می گفت اگر به حال خودش بگذارم حالش شب خوب نخواهد بود.

میدانند که سیریش ترین تو گیر دادن برای درس خواندنشون هستم.

 ظهری خوابیده بود و داشت آهنگ گوش میداد

 چند بار بهش گفتم بخون و پیچوند

 پس افتادم روش و شروع کردم قلقکش دادن و پهلوهاش رو مشگون گرفتن

 اون هم نامردی نکرد و یک گاز مشتی از کتفم گرفت.

 ولش کردم و جای دندونش هاش رو نشونش دادم.

آخر شب با هم قدم میزدیم

 گفت اقا دلم برات میسوزه

 چرا؟

 خوب آخه خیلی رو من دل میسوزنی

 من کارم رو می کنم.

 بابت گاز گرفتنش ناراحت بود.

 حرف زدیم و زدیم

 در نهایت

 تا ساعت سه بامداد درس خوند

***

با پسرک رفته بودم فیلم ابد و یک روز

 بعدش گفتم کدام ده ثانیه از فیلم را اگر قرار باشه سلکشن کنی  بر خواهی داشت؟

 از دیگران که پرسیده بودم

 به اتفاق

 قسمتی که محسن را دارند می برند و سمیه پشت پنجره  گریه می کند را انتخاب کرده بودند

پسرک گفت

 اون قسمت که نوید داشت ماموران را راهنمایی می کرد، یا گمراه می کرد در واقع.

 خیلی برایم پیام داشت این انتخاب.

***

 یک همایش آسیب های اجتماعی رفته بودم

خانم مسئول سخنرانی ها می کرد.

 دلم به حال خودم

 ما

ماسنگ زیرین ترین آسیاب  ها که چنین مسئولان فخیمی داریم

 سوخت.

 همین