حال خوب
پسرک قبل از مسافرتم کاری انجام داده بود و به همه دلیلی گفته بود
بعد از مسافرت آمدم
کشیدمش کنار
صحبت کردیم
گفتم میخوام غر بزنم
تو دلم مونده
غر زدم و غر زدم
و ازش خواستم مرا خر فرض نکند.
پذیرفت مرا خر نپندارد.
راضیم.
***
برای پارکور پسرها رفتم باشگاهشون
با حرکتهای خوب و دقیقش
تشویق می کنم
جسارتش بیشتر میشه و هی موانع را زیاد تر و بلند تر می کنه
و بعد از حرکت موفقش میآید
میزنیم قدش
یکجا دیگه ترسیدم
داشت همین جور موانع رو بالا و بالاتر می برد
گفتم یهو می افته گردنش می شکنه
می ایستادم زیاد تر می کرد.
زدیم بیرون.
این جسارت که در بعضی بچه ها هست چاقوی دو دمه
***
یکی از پسرهای ترخیصیم که کار می کنه و پس انداز دازه توانسته شرایط رو درست کنه که خانه بخره
خانه کوچک و نقلی
و چند سال قسط باید بده
وقتی شنیدم خیلی خوشحال شدم
خیییییلی
پسرک میگه مگه تو خردیدی این قدر خوشحالی؟
از سر کار میاد و گرم بغلش می گیرم
می گم تا چند سال دیگه خانمت هم میاد خونت و
بچه ات هم می گیری بغلت.
می گه بهزاد رو میگی؟
می بینم خیالش بال داره
پروازش میدم
میگه آره
با ماشین که دارید میرید شمال
بعد از بهزاد
دخترت
بهناز هم آمده
به خانمت می گی هوای بهناز رو داشته باش
باد نخوره به سرش( همین جور داستانم را تاب میدم و ادامه می دم).
می خنده میگه آقا تو رو خدا نگو یه جوری شدم
خدایا شکرت
***
پسرک از این آهنگ های رپ خفن زیر زمینی گذاشته می گم تو رو خدا این رو نگذارید
بیایید این رو گوش بدید
یه موسیقی آروم می گذارم
میگه این چیه؟
میگم دیونم دیگه
میگه عاشقی
***
از مسافرت میام
چقدر دلم برای بچه ها تنگ شده
یکیشون صدا خروسی شده و قد بلند
چند تا از بچه ها میگن دلمون برات تنگ شده بود
همین که می بینم جام برای چند نفر خالی بوده
حس خوبی می گیرم
پسرک میاد داخل صدام را تو سالن غذا خوری می شنوه
میگه بوی رضازاده میاد.
پیشرفت خوبی داشته میخوام براش دوچرخه بخرم
اگر دوچرخه سالم در حد صد تا صد و پنجاه داشتید خبرم کنید
***
به لطف دوستان یاریگرانی
تیم خوبی از معلمان دانشجو برای بچه ها تشکیل شده
احتمالش کمه بچه ها امتحانات را خراب کنند.
جو امتحان افتاده در خوابگاه
یکی از بچه ها تا ساعت سه شب درس می خواند و من هم میشینم برای خودم باهاش همراهی می کنم و می نویسم.
خوبه راضی هستم.
ممنونم از دوستان جوان دانشجویم.
ای کاش می شد ذره ای از لطفهایشان را جبران کنم
شما خوانندگان ایده دارید که از این شرمندگی در بیام.؟
***
اون پسری که ا ساعت سه می خوند
براش یک چراغ مطاله جور شد و فضا را فضای خواندن کردیم
سه تا دیگه از بچه ها آمدند گفتند ما هم می خوایم شب بخونیم.
کفتم باشه
اما اگر با هم حرف بزنید
نمی گذارم بمونید و می فرستم بخوابید.
چهارتایی شون بدون آنکه فشاری بالا سرشون باشه درس خواندند.
تو دلم غنج می رفت.
این که از خواندن لذت ببرند را داشتند کشف می کردند.
معلم یاریگرانی پسرک کتاب بهش داده بود و بعد از خواندن درس اش اون کتاب را شروع کرد به ورق زدن.
گفت اقا این چه کتابی که هر دو صفحه اش یک خط نوشته من تمام کردم چیزی نفهمیدم.
گفتم هر خط روبا نقاشی روبروش مقایسه کن و دربارش فکر کن. این کتاب ها را این جوری می خوانند.
بعد از بیست دقیقه گفت.
آقا دمت گرم . فهمیدم
باور نمیشد
بچه ها دوباره به کتاب رجوع کنند در اثر گوشی های هوشمند
نوید جان باز هم تشکر که کتاب تهیه کردی