سحری در شیفت
رمضان است و بعضی از بچه ها روزه دار هستند و بعضی نه.
دو تاشون با این که سحری بیدار نشده بودند روزه دار ماندند
کلاً معتقدم معنویت برای عموم انسانها بسیار مفید است و حضور در زندگی این بچه ها حتی بصورت حداقلی بسیار مفید تر.
پس از روزه داری و معنوی شدنشان بشدت استقبال می کنم.
ترجیحم این است که به جای معنویت های آیینی و نمایشی که تنها و تنها عواطف و احساسات را درگیر می کند( همچون ایام محرم)
معنویت رمضان قوی باشد که نوعی مراقبه و حس کردن گوشت و وپوست و خون دار است و به نظرم اثری بسیار عمیق تر دارد.
بعد از ظهرش یکی از بچه ها آمد و تا مرز درگیر شدن با یکی از بچه ها که ظلم پذیر است رفت.
جلویش ایستادم.
گفتم چرا الکی گیر دادی به او. یک دلیل بسیار مسخره بیان کرد و گفتم به تو چه که خودت رو نخود می کنی. نخودی.
و روی این نخودی سوزنم گیر کرد.
تا مرز درگیر شدن شدید جلو رفته بودم. یک جای کار گفت شلوارت رو میکشم پایین.
گفتم بیا
ببکش پایین. در لحظه ای بودیم که دیگر خشونت عریان اجتناب ناپذیر بود(با توجه یه این که زور گویی به سمت فرد دیگر بود نمی توانستم از این خشونت شانه خالی کنم)
چشم در چشمم شد و گفت احترامت رو نگه میدارم ها
: دمت گرم
( همچنان روی این نخود و نخودی کلام را می چرخواندم)
تا این که گفتم هم تو سکوت کن و هم من.
قبول کرد و بیرون رفت
بچه ها دورم ایستاده بودند و می گفتند او را بی خیال شوم.
یکیشون رفت آب آورد برایم. گفتم عزیزم روزه ام( پس خودش خورد)
بچه ها می گفتند آقا خیلی صبر داری.
گفتم دیدید هیچ بی احترامی و حرف کلفتی نزدم و او هم
میشه دعوا کرد و فحش نداد.
میشه با یک کلمه نخودی فردی را تا ورای فحش ها برد
کمی در کلماتی که انتخاب می کنید دقت کنید.( تو دعوا هم دنبال نکته آموزشی می گردم)
و وای که چقدر سخت است ، بی نهایت سخت است که خود را در این گونه فضاها در اوج خشم، کنترل داشته باشی. خیلی.
خداوند کمک حالمان باشد در این فضاها الهی.
تا شب که سفره افطار را انداختیم
دور هم افطار کردیم، برای آن دو روزه دار خودم چای ریختم و او آمد.
بعد از سفره بود و در حیاط بودم
گفتم فلانی
ایستاد
رفتم بغلش کردم
تا در بغلم قرار گرفت گفت بخدا آقا شرمنده معذرت می خوام و ...
تمام.
میشد این بی محبتی و این نه خوبی رو در وجودمون کش بدیم اما ساعاتی بیش شکر خدا دوام نیاورد.
شب هنگام شد و خاموشی زدم.
من در ایام ماه مبارک به تاسی از مادرم که در منزل اینکونه رفتار می کند، تا بعد از سحر بیداری کامل دارم و به امورات خود یا بچه ها میرسم.
یک چراغ مطالعه روشن کرده بودم و داشتم برای خودم می نوشتم.
پسرک آمد و حرفهای دلی خاصی زدیم.
الان اینجا نخواهم گفت. شاید در پستهایی در پاییز و زمستان . اگر خاطرم بماند.
ساعت سه بامداد بود که پسرکی که قایمکی بیدار بود تا مثل روز قبل خواب نماند را صدا کردم :میای کمک
مشتاق بود. طریقه هندوانه برش زدن را یادش دادم و گفتم ببر و خودم سفره انداختم و دعای مجیر نامجو را در تکرار گذاشتیم و گوش می کردیم.
ساعت سه و نیم رفتم بچه هایی که سپرده بودند را بیدار کردم.
چون ا
آن ساعت خواب عمیق است و از این اتاق به آن اتاق باید بروی و بیدار کنی
تا سه چهار بار محیط خوابگاه را دوار می گردم.
( یکی از بچه ها گفت آقا سیریش بودند اینجا خیلی جواب میدهد)
نشستیم دور هم و سحری خوردیم( سفره را در محل متفاوتی نسبت به همیشه انداختم و نور حداقلی برای روشنایی استفاده کردم.
حس خیلی خوبی داشتم. خیلی.
حس مادرانه.
این که من هم مثل مادر خودم
تا صبح بیدار می مانم و برای بچه هایم سحری آماده می کنم.
اذان دادند و دو تا از بچه ها گفتند بریم مسجد؟
گفتم بریم. در راه مسجد نزدیک خوابگاه بودیم که یادم آمد با پدرم در همین سن و سال نماز صبح ها در ایام رمضان مسجد محل سابقمان می رفتیم. نه آن محل اکنون ساکنیم و نه پدرم همان انرژی را دارد.
در نماز صبح در همین حال و احوال کودکی و من و مسجد و نماز صبح و پدر بودم و غوغایی در دلم بود.
روزگار و پیرامونمان را خیلی دقت کنیم. شاید فردا روزی همین فضای عادی را که اکنون در آن بسر می بریم چیزی در حد افسانه تلقی کنیم.
مادر یکی از بچه هام که خیلی دوستش دارم
شیمی درمانی میکند و البته توان پرداخت بعضی دواها را ندارد، چنانچه دوستی برایش مقدور بود بگوید روی کمک او حساب کنیم.
پسرک را می کشم کنار. میگم خیلی خوب شدی ها. خوب بمان. میگه یعنی چی که خوب شدم.
میگم: اممم
شبیه این شریفی ها( معلمان کمکی که از دانشگاه شریف می آیند) شدی.
شاید تو هم شریفی شوی.
می خندد.
لحظات خاموشی تا بعد از سحر و نماز صبح برایم بسیار دل انگیز و عمیق بود. خوشحالم به این حد از ظرفیت رسیده ام که لذت این فضا ها را درک می کنم.
اگر بخواهم لذتش را با گزارش برنامه دوچرخه سواری قزوین _ اردبیل مقایسه کنم. این لحظاتم، حالش و احوالی که در من ایجاد می کند شبیه لحظاتی است که در روستای مشپا مورد استقبال اهالی و از جمله پذیرفته شدن در خاله بازی بچه ها قرار گرفتیم است، بود
خیلی برایم معنا دار بود که ما با این هیبت و ریش و سبیل اما با دوچرخه چه ساده و چه آسان در خاله بازی کودکان تا هفت سال ده قرار گرفتم.
من آن حال را به مناسبت دخترک زیبایی که در آنجا چای را مهمانمان شد
حال هانیه ، برای خودم نام نهاده ام.
و نقطه عطف آن سفر ده روز را برای خودم همان حال هانیه می دانم.
این شیفت و این سحر
حالم
حال هانیه بود
(ای کاش
دوستان کامنت دانی را خالی نگذارند
ای کاش)