دلتنگ وبلاگ شدن
مدتهاست پرچنان را ننوشته ام.
دلم براش تنگ شده بود.
آدم زندگیش گاهی شبیه کوهنوردی میشه.
داری قله را می بینی
می دانی نفسی دیگر قله هست اما
نفسی برایت نمانده.
نایی برای رفتن نداری.
پا و عضلاتت یاریت نمی کنند.
با خودت می گی ای کاش این چشم لعنتی قله را این قدر نزدیک نمی دید.
چرا
دقیقا چرا اینجا نفس کم اوردم؟
حالا می تونی دو تا کار کنی.
یا برگردی پایین و از قله صرف نظر کنی
یا شانس آورده باشی و با یک همنورد آمده باشی.
او برایت صبر کند
یک خرمایی ، یک کنسرو آناناسی ، یک انرژی از کولش در بیاورد و با تو تقسیم کند.
بگوید من هستم کنارت. یکم نفس جاق کن. حتی بار اضافی کوله ات را ازت بگیرد و بگه تو فقط بیا
راه بیا
سبک بیا
و تو استراحت کنی و به سمت قله حرکت کنی.
زندگی گاهی این گونه است.
زندگی خود کوهنوردی است
***
بچه ها امتحانات تجدید شان را دارند می دهند و دوستان یاریگران بخصوص آقا امین خیلی پیگر کارشونه دست مریزاد.
اخلاق مزخرف اول صبح بچه ها را تحمل می کنند و خیلی آفرین دارند. خیلی.
بار یانکه پسرک را مجاب کنم درس بخواند
بهش فنون کشتی یاد داده ام و خودم هم شدم یار تمرینیش
میگره پرتم می کنه رو هوا.
حالا رابطه درس خواندن و کشتی گرفتن و من پا در هوا شدن را اگر توانستید پیدا کنید!!
***
پسرک شب آمده میگه آقا حاضر شو بریم بیرون کار دارم.
میگم چی شده؟
: حاضر شو بریم
: چی شده؟
آقا تو کوچه داشتم می آمدم بچه در خونشون رو باز کرد خورد به من من گفتم هووو
باباش با هم درگیر شد و کتک زد و فحش داد.
می گم واستا تا صبح قانونی و اداری برخورد کنیم.
چشمش پر میشه و میگه آقا بیا بریم ، خیال کرده من کس و کار ندارم
( تو این سن پسرها اصلن دوست ندارند در این شرایط گریه کنند
مرز کودکی و جوانی هستند و گریه ،مزخرف ترین حالتی است که به سراغ آدم می آید. بزرگتر که شدی با گریه کردنت کنار می آیی اما در آن سن هنوز کنار نیامده ای)
میگم به یک شرط میام که نه حرف بزنی و نه فحش بدی.
( بچه خودمه میشناسمش )
قبول می کنه
به همراه مربی دیگر می ریم محل درگیری.
با همسایه طرف صحبت می کنیم.
شرایط رو توضیح میدیم و بر می گردیم.
پسره میگه آقا با خودش دعوا نکردیم.
میگم پسر جان با همسایه اش صحبت کردیم و فهمید بی کس و کار نیستی
من و آقای فلانی آمدیم دید دو تا قلچماق هوادار داری
به گوش طرف میرسانن.
به همسایه توضیح دادم که از بچه های ماست و بچه یتیم.
فردا صبحش رفته بود از پسره از طرف همه عذر خواهی کرده بود.
گفتم میری میای باهاش سلام و علیک کن
:
نمیخواد آقا( سگرمه هاش تو هم می گه)
می گم
از اون لوطی قدیمی هاست ها
برو رسم لوطی گری رو از او یاد بگیر
شیفت بعدش می یاد میگه آقا باهاش رفیق شدم
راست می گفتی
لوتی.
( من پسرک را خوب میشناسم و می دانستم که برای دعوا هم خودش کم مقصر نیست. اما رفتم که این فکر به سراغش نیاد چون بی کس و کارم همه اذیتم می کنن
پس من هم تا می تونم همه را اذیت کنم
یاد دیالوگ فخیم زاده در نقش نمکی افتادم.
نمکی دوست داشتنی را به
اذیت می کنییی؟؟
تبدیل نکنیم).
***
دوباره زمزمه های خصوص سازی مرکزمون جدی شده و فضایی از گم و سرگردانی هم بین ما و هم بین بچه ها درگرفته است.
تابستان در حال تمام شدن است و من انگیزه ای برای بردن کوه بچه ها هنوز ندارم. خودم هم کم می روم کوه
***
یکی از بچه هام که تازه ترخیص شده بود چند ماه پیش با موتور تصادف کرد و یکی از انگشتهای پاهایش قطع شد.
آمده بود مرکز و سر بزند
بغل می گیرمش.
از اوضاعش می پرسم
خودش را خوب جمع و جور کرده و با شرایط جدیدش وقف پیدا کرده.
توانسته مدیریت کند
***
به محل کار یکی از بچه های ترخیصیم که شش سال پیش ترخیص شده می روم
با هم در این سالها تلفنی در ارتباط بودیم
می بینمش از پشت پیشخوان میپرم ماچش می کنم.
از دیدنش خوشحال میشوم.
اما از اینکه می بینم همشون در فکر رفتن هستند به هر طریق
دلم میگیره.
چرا این مرز و بوم به این بزرگی
برای خیال جوان این وطن تنگ شده؟
چرا؟
بوی پاییز داره میاد
شهریوری با بوی پاییز