آخرین روزها
شد.
و مرکز شبانه روزی ما به بخش خصوصی واگذار شد و ما تا چند هفته دیگه بعد از استقرار کامل بخش خصوصی مرکز را ترک خواهیم کرد و بچه ها با آدم های جدید زندگی خود را ادامه خواهند داد.
ریس جدید( که مرکز را تحویل گرفته ) آمده بود. از اتافق شیفت من هم بود. با بچه ها جلسه ای گذاشت. حرفهایش را زد.
سعی کردم آن فضای خشک و ایهام دار و نه خوبی که بود را بشکنم.
هر کدام از بچه ها را با یک تک جمله معرفی می کردم. به علی رضا رسیدم( دیگه دوست ندارم بگم فلانی یا پسرک)
پانزده ساله است اما ریزه میزه ولی خیلی ورورجک و پارکو کار و همیشه معترض و معمولا عریان اعتراضش را بیان می کند. زود عصبی هم میشود و در این حال، بامزه تر می شود( برای من اینگونه است)
و من و او با هم شوخی داریم که او در این سه سال هیچ گاه سنش برای من بالای دوازده سال نرفته است
و او گاهی از این که من او را همیشه دوازده سال می بینم حرصی میشود و بعد با هم می خندیم.
فضای خشک جلسه را با معرفی علی رضا دوازده سال شکاندم. بعد گفتم البته دوازده سال نیست و پانزده سال است. بغض کرده بود.
بعد از جلسه رفت اتاقش.
: علی رضا چی شده، زد زیر گریه و شروع کرد فحش های نخراشیده حوالی رییس جدید دادن و اینکه چرا من او را دوازده سال معرفی کرده ام. عذر خواهی می کنم و میگویم گریه ات برای این نیست فقط.
بکهو به هق هق می افتد و می گوید:
سهیل
نرو، بمان.
بغلش می کنم و تا آخر شیفت نازش را می کشم.
پسرک دیگرم که تو آپاراتی کار می کند و ادعای لوتی و لاتی اش می شود میاد میگه:
آقا رضازاده تو بمون آخه هنوز قرضت رو ندادم بهت.
: آقا ما که نمی تونیم بیایم خونتون اما تو بیا به ما سر بزن.
تقریبا همه بچه ها خواهان ماندم هستند.
خدا را شاکرم و از خودم راضی هستم که بچه ها در عین دوست داشتن من، فکر می کنم مصالحشان را هم نادیده نگرفته ام و سختگیری های لازم را هم داشته ام.
حال عجیبی داشتم و دارم.
هفت سال و خرده ای با بچه ها
کار کردم، شب و روز. ذهنم همیشه درگیر آنها بود.
چه آنهایی که ترخیص شدند و چه آنها که مانده اند.
این چند روز خواب بچه ها را زیاد می بینم و وقتی بیدار میشوم اثری و یادی از خواب یادم نیست.
یاد اولین روزهای مربی بودنم می افتم.
هر شیفت یکسال بود برایم. کنترل کردن آن همه بچه چقدر سخت بود. چه کوه هایی که با هم نرفتیم. کلی کیف کردیم این سالها و کمی هم رنج و دعوا.
آنها بزرگ شدند و من از جوانی به میانسالی رسیدم.
همیشه در همه زندگی دوست داشتم معلم شوم، اما مربی شدم، معتقدم مربی بودن برای بچه های شبه خانواده یک مرحله بالاتر از معلم بودن است.شب و روزت با اوست ، زنگ تفریح نداری، تو با همه شئون او درگیر میشوی و او با همه شئونش درگیر تو می شود.
اوایل بخاطر اینکه بچه ها به دوچرخه نگرشی ای دگر داشته باشند، از خانه تا محل کار را با دوچرخه رفتم و امروز دوچرخه وسیله ایاب و ذهابم شده. و این را مدیون بچه ها هستم.
نگاهی که به فلسفه و سبک زندگی ام کرده ام را و تغییرات بنیادینی که در خواندن و فهم کردن و ... کسب کردم را مدیون فرزندانم هستم که با چراهایشان مرا وادار کردند به راهی دگر بروم و بیاموزم
و خود را زیر دین آنها می دانم
بچه ها خیلی بهم یاد دادند.
تسامح و تساهل عملی را، صبر کردن و صبر کردن، زمان خریدن را، اینکه اگر قرار است تغییر مثبتی در آنها ببینی در خود اول شروع کنی و...
چه روزها که کم آوردم، خسته شدم، دوباره نو شدم واز نو شروع کردم
امیدوارم حضرت حق کم کاری هایم را ، ناتوانی هایم را، اگر ظلمی کرده ام ، ظلم هایم را بر من ببخشاید که در این راه و مربی بودن و معلم بودن نادان بودم و هستم
ولی
تلاش کردم از این نادانی در بیایم.
خدایا بر من ببخش و این بغضی که این چند روزه دارم و داشته ام و همین اکنون دارم را گواه می گیرم که نیت سو و بدی نداشته ام . از من درگذر، بدی هایم، نادانی هایم را.
تقریبا یک چهارم زندگی کاریم را در این راه گذاشتم و شاید لازم دارم به این تغییر ، به این که از وابستگی به بچه ها خارج شوم. امیدوارم تک تک فرزندانم، عزیزانم، کسانی که ذهن و روحم قسمتی ایش برای آنهاست، خوشبخت بشوند و راه سعادت و نیک جویی و نیک خواهی را سر لوحه کار خود قرار دهند
***
این حال شغلی را با حال شخصی و نه خوب حالی پدرم گره میزنم و این غزل زیبای حافظ را تقدیم شما خوانندگان می کنم که هیچ چیز این دنیا باقی و ماندنی نیست و فانی ست.
سن جوانی و کار و بچه ها و اقوام و مال دنیا و همه چیز...
شکفته شد گل حمرا و گشت بلبل مست
صلای سرخوشی ای صوفیان باده پرست
اساس توبه که در محکمی چو سنگ نمود
ببین که جام زجاجی چه طرفهاش بشکست
بیار باده که در بارگاه استغنا
چه پاسبان و چه سلطان چه هوشیار و چه مست
از این رباط دودر چون ضرورت است رحیل
رواق و طاق معیشت چه سربلند و چه پست
مقام عیش میسر نمیشود بیرنج
بلی به حکم بلا بستهاند عهد الست
به هست و نیست مرنجان ضمیر و خوش میباش
که نیستیست سرانجام هر کمال که هست
شکوه آصفی و اسب باد و منطق طیر
به باد رفت و از او خواجه هیچ طرف نبست
به بال و پر مرو از ره که تیر پرتابی
هوا گرفت زمانی ولی به خاک نشست
زبان کلک تو حافظ چه شکر آن گوید
که گفته سخنت میبرند دست به دست