بهاررا چه شيرين وشادآمدي
بهاررا چه شيرين وشادآمدي وقتي كه صبح خواستم از خانه بيرون بزنم
كه با مژدهداران داد آمدي ديدم كه بوته گل زردي كه در حياط خانه
بدهدادما را كه خون خوردهايم است گل داده.ديگر يقينم شد كه بهار آمد
ستمهاي آن سرنگون بردهايم بوسه اي بر برگهايي كه با ناز و كرشمه از
بدر برده از دست بيدادگر درخت گلابي داشتند سر در مي آوردند زدم
دلي دربدر ، غرق خون جگر و خدا را شاكر شدم كه باز هم به قولاش
دلي،ماندهصدزخمخنجر در او عمل كرد ودرختان خشكيده را سبزانيد.
دلي ، كين خون برادر در او نمي دانم چرا هنوز به يقين نرسيدهام بعدهر
دلي، در عزاي عزيزان به درد زمستان بهاري در راه است.
نداني كه نامرد با ما چه كرد
گرفتند و بردند و آويختند
چهخونهاكههرصبحدمريختند
ندادند رخصت كه بيوه زني
برآرد ز سوز جگر شيوني
نه آن سوگواري كه نگذاشتند
كه از گريه هم باز ميداشتند
بهارا! ببين اين دل ريش ريش
بلا برده از طاقت خويش بيش
دليكشبه صد درد آغشتهاند
دليكشبههرصبحدمكشتهاند
بهارا ،من از اشك پنهان پرم
كهاين گريهها را فرو ميخورم
كجا بودي اي كاروان اميد
كهعمريدلمانتظارتكشيد
چه آوردي از راه دور و دراز
بگو آنچه بود از نشيب و فراز
بهارا بيا كآن زمستان گذشت
گل ولاله پركرد دامان دشت
.
.
.
بيا تا ببينيم در كار گل
زشبنم بشوييم رخسار گل
بهاري نو آمد به صد دلبري
بيا تا ازو گل به دامن بري
بهارا ببين تا چه پرورده ايم
زخون دل خود گل آورده ايم
...
ه.سايه
