از یک بامداد گذشته بود که برادرم زنگ زد حال بابا رو به وخامته.

 بعد از چندین شب آماده خواب شده بودم.

 شکه از خواب بیدار شدم

 نمیدانم چرا رفت ظروف تو سینگ را شستم و

 تسبیحم را درگردنم انداختم و

عازم بیمارستان شدم.

 وقتی رسیدم برادرم داشت بالا سر پدر الرحمان می خواند.

از پدر خداحفظی کردم.

 قطره ای بود که به دریا رسید

در هجمه بزرگ زندگی _ مرگ قرار گرفته بودم.

 در خانه مادربزرگم جمع شدیم

مادر بزرگم به ترکی و جملات موزون مویه می کرد چرامادر با همه سن و سالی که دارد و فرزند 65 ساله اش ، باز بی تاب فرزندش می شود؟ گویی فرزند نوجوانش رفته. و مادرم بی حال بر زمین نشسته بود.( میتوانم حق بدهم

به حال مادر، سی و شش هفت سال با هم بودن و اینگونه خداحافظی !!!.، وقتی دختری نوجوان_ جوان بوده ای( هفده ، هجده، با یارت بوده ای و اکنون تنها شده ای، خود این پرانتز دنیایی و نوشته ایست و راز یست)

بی تابی یک مرگ را سوگواری زنان افزون می کند.سوگواری زنان حکم موسیقی فیلم را دارد، حساب کنید از کرخه تا راین بی موسیقیش چه خواهد داشت؟

در بهت فضای مرگ بودم و در نصفه شب رفتم خیابان قدم زدم.

 هوای تازه و خنک ضبانگاهی وارد ریه کردم

 و به دنیا بی اعتبار فکر کردم

 دنیایی که هیچ ضمانتی به تو نداده است.

 

مایه نقد بقا را که ضمان خواهد

 

 

و وقتی که اقوام جمع شدند و از رسومات گفتند و که این باید باشد و این گونه عمل شود

 

 

از هیبت مرگ در اذهان کاسته شد.

 دوباره در بازیچه دنیا مشغول شدیم.

تازه فهمیدم که آدم ها این مراسم را اختراع کردند تا در هیبت و واقعیت مرگ گم نشوند.

 تا دوباره در غفلت دنیا غوطه ور شوی

 برای مسجد

 پدر سفارش کرده بود در مسجدی که بیست و پنج سال در آن نماز خوانده بود ، مراسم انجام گیرد.

نماز صبح رفتم که با خادم آنجا صحبت کنم

تا رسیدم به مسجد، خاطره های حضور پدر در مسجد ، بر من هجوم آورد.

صبحگاهان مسجد میرفت و نماز میخواند و سپس میرفت پارک ،ورزش صبحگاهی.

کمتر کسی بود که به اندازه پدر بدود.

 

 

و سر خاک

 

 عمه را دیدم چون دخترکی پا بر زمین می کوبد

یادم می آید دو ماه پیش که کیفیت حالش را فهمید

 گفت می خواهم با همه صحبت کنم و اولین نفر که تماس گرفت خواهرش بود.

تعریف می کرد، موهای عمه را شانه میکرد و بر بالشت می گذاشت و اتو می کرد(اتویی که با آن لباس اتو می کنند ).

من خواهر ندارم و هیچ گاه نخواهم دانست کیفیت ارتباطی خواهر برادری را.

 اما دیدم عمه ای را که اشک برای چشمان بیمارش سم بود و خود نوه ها دارد

 اما سر خاک کودکی بود و چون کودکان پا میکوبید.

 

عمو از من خواست که مراسم داخل قبر را او انجام دهد

 و من اجابت کردم.

بیشتر میخواستم مراقب مادر باشم

 و اینکه این رسومات را نمی فهمم

 برای جسمی که جان ندارد چرا (ولش کن)

 

 

و مسجد

خیلی ها آمدند

 بچه های ترخیصی ام

 و بچه های خودم

حالم دگرگون شد از دیدارشان.

و مسجد خالی شد و شد

 تا به حاج احمد رسیدم و شانه های پهنش مرحمی بود برایم

 و امیر

 بعد او، که برنامه رکاب زنی را نصفه رها کردند.

خطیب مسجد در سخنانش دوباره هیبت مرگ را یاد آوری کرد

 

از فخررازی برای تفسیر سوره والعصر داستانی ذکر کرد:

در بازار اسکندریه بود که یخ فروشی فریاد بر آورد آی مردم به دادم برسید

سرمایه ام را دریابید که دارد آب میشود

یخ ها را نمیخریدند و زیر آفتاب آب میشدند

یخ نماد انسان و آفتاب نماد زمان و آب شدن نماد زندگی رو به پایان

 و انسان خسارت زده خواهد بود که این وقت را جز در خوبی و خوشی و با ارزش بودن آب کند

.

از تک تک دوستان و عزیرانی که آمدند و زنگ زدند و پیام دادند و منت سر این فقیر گذاشتند

 و با راوی

 هم دلی کردند

 تشکر میکنم

 باشد که خوبی و خوشی و با ارزش بودند در همه زندگی تان جاری باشد

 

و صحنه آخر

 مادر بزرگم

( فراموشی و کهن سالی، گوش سنگینی، داغ فرزند، بیسوادی، در حد چند کلاس سواد آموزی آشنا به کلمات )

و

کتاب دعایش

( کتابی در قطعه جیبی که با روزنامه ای جلد شده است)

کنارش نشسته ام

کتاب دعایش را باز میکند

 صفحه اولش رامیآورد و عکس سه در چهار  دوران دبیرستان پدر را از لای جلد روزنامه ایش  نشانم میدهد

 و دوباره لای جلد روزنامه ای پنهان میکند.

این عکس را از کجا آورده؟؟

 

اگر شام غریبان امام حسین نبود

 شاید این پست را نمی نوشتم