آخرین شیفت
جلسه با مسئولین جدید مرکز برگذار شد و معلوم شد که این شب و این شیفت آخرین شیفت ما خواهد بود.
از تک تک بچه ها آخر شبی بغلشون می کنم و خداحافظی می کنم
یاد آخرین شب با بابا می افتم.
دست راستم رو بر سینه اش کشیدم و یا حق گفتم و خداحافظی کردم اما اینبار برای خداحافظی بغل کردمشون
همون کاری که بهتر بو با پدر هنگام خداحافظی می کردم.
بچه ها میگن میایم بهت سر میزنیم
و البته من هم به آنها.
خدایی سخته دو خداحافظی سنگین در یک هفته
اولی هفته پیش و خداحافظی با حاجی و دومی با چهارده تا از بچه هام.
دو تا جدید اضافه شده بودند که دیگه نشد با آنها ارتباط بگیرم.
الهی سعادت و خوبی و خوشی در ادامه راهشون باشه.
زمانی بهم رضا طلا می گفتند
آن هم گذشت.
بچه ها بزرگ شدند و ما پیر.
***
صبح سوار چمبر هستم میروم صفحه موسیقی فایل ماهی و شروع می کنم به پلی کردن. چه جالب احسان خواجه امیری می آید و ترانه خداحافظی اش و به سمت منزل می رکابم.
چند سال است که در محله نظام آباد پیرمردی که نابیناست سر چهار راه می نشیند، بر چهار پایه ای چوبی.
ذهنم به سمت او می کشد، گدایی که هیچ گاه صدایش را نشنیدم و همیشه ارام از کنارش رد شدم.
پیرمرد سکوت است و سکوت.
ذهنم در حول و حوش انسان، تنهایی اش، و حافظه و یادگاری خواستنش می چرخد
کلی فلسفی می شوم.
انصافا سخت و سنگین می رکابم، گویی جانم نصفه است و دیرتر از معمول به خانه می رسم.
از جلو آخرین روزنامه فروشی مسیرم می گذرم،
یادم میآید اواخر عمر حاجی برایش روزنامه می خریدم تا جدول حل کند. یاد سالهای کودکی و نوجوانی ام می افتم که با دوم خرداد گره خورده بود و من همه پول تو جیبی که حاجی بهم میاد را روزنامه از هر دو طیف می خردیم و تا شب همه اش را واو به واو می خواندم.
و حاجی آخر شب می آمد بالا سرم که درس و زندگی نداری؟؟
اما دیگه هفت سالی میشود که دیگر روزنامه نمی خرم، یک عادتی را ترک کردم که اگر در آن دوران نوجوانی به من می گفتند تو روزی روزنامه نخواهی خواند ، باور کردنی نبود برایم.
و اکنون هفت سال است که نمی خوانم.
برای حاجی اما خریدم تا حواسش از درد کمی فقط کمی فاصله بگیرد
و دوست داشتن معنا میشد برایم در روزنامه ای که تو خودت نخواهی خواند اما او خواهد خواند.
و امروز از جلو روزنامه فروش گذشتم و روزنامه نخریدم.
این روزها پرچنان غمین است ، اما ترجیح میدهم با خواننده صادق باشم و همچنان با عمق احساس خود بنویسم.
این پاییز برگ زیران خاطرات عمیق زندگیم بود.
برگ ریزان پاییزی در پارکها و جنگلهای تهران شروع شده
بهار و خزان مهمترین مرد زندگی ام را امسال دیدم.
درون سینه ام دردی است خونبار
که همچون گریه میگیرد گلویم
غمی آشفته، دردی گریه آلود..
نمی دانم چه میخواهم بگویم
سایه