برای گرفتن ابلاغ محل کار جدیدم؛به  اداره( اینک سابقم) رفته بودم و در قسمت اداری سرپا داشتم نامه ابلاغی رو مرور می کردم.

 یکهو و بی هوا یکی از پسر بچه ها وارد اتاق شد( از وقتی که خوابگاه خصوصی شده با دیواری قسمت اداری با خوابگاه جدا شده و برای آمدن به قسمت اداری باید کلی راه را از کوچه بیاییند.

 پسرک تا وارد اتاق شد، جستی زد و پرید بغلم( پارکو کار کرده و پرشش زیاد شده) و  در بغلم زار زد.

 مسئول اداری حیران این صحنه را میدید،

 همین گونه که پسرک بغلم بود و زار میزد در بغلم بردمش بیرون و یک گوشه ای و او زار زد و من سرش را نوازش کردم.

آقا فقط یک شیفت بیا.

:

ابلاغم را نشون دادم و گفتم چگونه؟...

کمی که حالش به شد رفتیم خوابگاه و با بچه ها خوش و بش کردم.

بچه ها از این که آخر هفته می خواهیم کوه برویم خوشحال بودند.

آخرین کوه هایی که با بچه ها خواهیم رفت شاید.

با همکارم که هفت سال همکار و هم شیفت بودیم خداحافظی کردم ، او به اداره ای دیگر و من به اداره ای دیگر انتقال پیدا کرده ایم.

 همچون شیشه  سرکه هفت ساله ای که توپ روزگار بخورد و بشکانندش، برای ما هم همکاربئدنمان،  شکست.

 اکنون می توانیم با هم دوست بمانیم.

از این به بعد من کارشناس اورژانس اجتماعی یا همان 123 خواهم بود.

 احتمالن دردهای عریان تری را از جامعه در صفحه پرچنان ثبت کنم.

میتوانستم بروم و خود را در مرکز قرنطینه بچه ها جای کنم، اما به سه  دلیل این کار را نکردم،

یک. معتقد به جریان رودخانه ای روزگار هستم( معتقدم هر ثانیه از زندگی همچون آب رودخانه است و تو در مسیر این رودخانه تا دریا تنها هم جهت آب باید باشی و گاهی پارویی بزنی ) و اگر شرایط ، تاب آوریم را کم کند و به اصطلاح تاق شوم، آن وقت در خلاف جریان رودخانه ای شنا خواهم کرد و البته عوارض آن را خواهم پرداخت

دو: در قرنطینه حس مربی بودن نداشتم و بیشتر حس زندانبان داشتم( بچه ها در آنجا محصور هستند و تنها گاهی میتوانند حیاط بروند) . نهایتا می توانستم زندان بان مهربانی باشم همچون زندان بانان فیلم دالان سبز که قدیس گونه ای را در صندلی اعدام  قرار دادند.

سه: آنکه چند وقتی است که آن انرژی لازم برای سر و کله زدن با کودک را ندارم و در قرنطینه شاید مجبور میشدم به بکن و نکن برای کودکی  بی افتم که با سوتک خود خواب خواب زدگان را می خواهد بپراند*  و من او را از این کار اجتناب دهم.

 همچنان نیازمند امید ها و مهر ها و دعاهای خوانندگان جانم هستم.

 

*با الهام از قطعه ای از شریعتی

نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد؟

نمیخواهم بدانم کوزه‌گر از خاک اندامم

چه خواهد ساخت؟

ولی بسیار مشتاقم،

که از خاک گلویم سوتکی سازد.

گلویم سوتکی باشد بدست کودکی گستاخ و بازیگوش

و او یکریز و پی در پی،

دَم گرم ِخوشش را بر گلویم سخت بفشارد،

و خواب ِخفتگان خفته را آشفته تر سازد.

بدینسان بشکند در من،

سکوت مرگبارم را...