در هوای کثیف تهران دارم رکاب میزنم و میرم بالا. شب شده و عمق کثافت هوا رو نمیشه دید.
نمیشه دید که داری خفه میشی.
یاد پارک مبعث می افتم و با اون عمق فاجعه از آسیب. معتادها زن و مرد گله گله نشستن و یا چرتن یا در حال مصرف.
آمده ایم برای بچه ای کاری کنیم.
این قدر فضای آسیب زیاده که گویی نمیشه کاری کرد.
هیچ پلیسی نیست. در حالیکه کمی بالاتر از آنجا میدان خراسان است و پاساژ طلا فروشان معروفش و حجم زیادی از نیروی انتظامی.

تا حکم بگیریم و دوباره بیاییم چند روزی کار داره.
میریم سراغ محله های کوچه تنگ. گزارش شده بود دخترک حاملست.

زهی خیال باطل
که دخترک بچه را هم بدنیا آورده و سپرده به بهزیستی.
چرخه بی مادر بزرگ شدن و پدر اعتیاد٫ گویی دوباره در حال تکرار است. و تولید و باز تولید میشود.یا بهتره خوش بینانه فکر کنم و بگم این بچه را بدنیا بیاره و بعد یک خانواده بسامان برود و کودک نامشروع سپرده شده به بهزیستی را به فرزندی قبول کند.

دختر رو دستش آثار شدید خود زنی داشت. یاد بچه های خودم افتادم که افسرده میشدن خودزنی اینگونه میکردند.
برای این دختر که کم کم داره کاسب میشه یعنی چه میشه کرد؟ عقلم به جایی نمیرسد.

از همکارم حال کوزت را میپرسم. میگفت از دست مربی ها اونجا شاکی بود
بی احترامی کردن بهش.
مربی بودن خودم یادم آمد و اینکه گفتم جای جدید مربی نمیشوم.
مربی که دوشغله باشه و خسته کارش سخته و کم کیفیت.

با خستگی زیاد میرکابم و میرسم خانه. آلودگی هوا اکسیژن برای رکاب زدن را کم کرده.
آسیب ها اگر بگم به اندازه آلودگی هوا ٫ تهران را داره خفه میکنه دروغ نگفتم

امضا
نشسته تو پیاده رو قائم مقام منتظر یک آدم بدقول