24
در تلگرام برای تولد جوانکم پیام تبریک می فرستم. جوابم میدهد و مکالمه ما ادامه دار میشود.
آقا میدانی بچه ها کمتر فحش می دهند!؟
نه بابا!! ای ول. چه جوری این ممکنه؟
بچه ها معمولا در محاوره های خودشون الفاظ بسیار رکیکی استفاده می کردند و در این شرایط تنها می توانستم بگویم:
ادبیات، ادبیات،
و مرا به آقای ادبیات می شناختند.
این روزها فکر می کنم فحش خونم پایین آمده.
از او پرسیدم چگونه این امر اتفاق افتاده؟
: آقا از وقتی در کادر مربیها خانم آمده ، بچه ها مراعات کلامشون را می کنند.
چقدر این جمله معنا دار است. پر از معنا.
خبر خوبی بود.
مادر ، خواهر، زن
جامعه را از خشونت می زداید.
یاد سربازی می افتم که ما همه لیسانس و ارشد و دکتری بودیم و بعد از روز چهارم رکیک ترین الفاظ ، در دهانها می چرخید. به استادیوم های مردانه فکر می کنم.
به مدارس دخترانه ، پسرانه
به همه چیز فکر می کنم.
شما هم نتیجه گیر خود را بکنید.
روز تولدم ، روز کتابخوانی هم هست. در آلوده هوایی می رویم همایش مسئولیت اجتماعی و انبوهی از مدعوین که بی برنامه پشت در می مانند. چرا این همایش را باید در این ابعاد می گرفتند؟
چرا از استانهای بسیار دور ، دعوت می کردند و در نهایت به دلیل پر شدن سالن اجازه ورود نمی دادند؟
نمی دانم.
نمیدانم.
خسروان امید که دانند.
در هوای بسیار کثیف تهران بعد از ظهر به اداره می رسیم.
پرونده هایی که نفس آدم را در سینه حبس می کند.
آن قدر ابعادش وخیم است که حتی نمی توان نوشت.
بگذار از آنهایی که میشود نوشت حرف زد:
برای مادری که دختر سه ساله ای بسیار ناز دارد ، دنبال خانه ای هستبم.
مادر صرع دارد(احتمالن، هنوز مشخص نیست چرا ناگاه غش می کند) و در دنیا هیچ فردی حمایتش نمی کند، اما با همه این شرایط دخترش را به بهترین نحو تا به اینجا توانسته از آب و گل در بیاورد. مودب و شیرین سخن.
همکارم می گفت: روزی مادر و دختر رسیدندن اداره و مادر بیهوش شد. دخترک گفت مادرم هر چه غذا درست می کند به من می دهد و خود هیچ نمی خورد. بهوش آمد و متوجه شدند که مسافت بسیار طولانی پیاده آمده است چون پول نداشته. چون تنها منبع مالی شان یارانه دو نفرشان بوده. یعنی مادری و دختری با نود هزار تومان می تواند تا آخر برج مدیریت مالی داشته باشد با نود هزار تومان؟
خوب یکی باید فدا شود، و آن مگر نه مادر است؟؟
هوای کثیف و مناسبات شخصی یکی از تلخ ترین روزهای تولد را برایم رقم زد.
به آلودگی فکر می کنم
و به ذبح گوسفند.
نمی دانم تا به حال ذبح گوسفندان را دیده اید یا نه؟
اما گوسفندان ،هنگام ذبح دیگری هیچ واکنشی نشان نمی دهند. همچنان علف می خورند و نشخوار می کنند و این برایم عجیب بود.
حال در این آلودگی ما همچنان کار و زندگی مان را می کنیم، سر به آسمان می آوریم و تکان می دهیم و تاسف می خوریم و بعد دوباره کار خود از سر می گیریم.
نتیجه گیری دو پاراگراف آخر با خوانندگان.