با این که هوا ناسالم بود با چمبر رفتم اداره. با خودم خط قرمز گذاشتم که اگر مدارس تعطیل شد چمبر را تعطیل کنم.

 پرونده یک کودک شش ماه به ما خورد.

همکارم به ما محول کرد  و من با اکراه قبول کردم. تا به عمرم نوزاد بغل نکرده بودم و حوصله نق و نوق نوزاد نداشتم.

 به همکارم گفتم شما مادری و مسئولیتش با شما و من کارهای اداری را انجام میدهم.

رسیدیم و بچه را برداشتیم. شبیه فندق بود و بر او نام فندق گذاشتم. پدر و مادر معتاد و تبعه افغانستان و خود کودک هم با متادون مسموم شده بود و در بیمارستان برهه ای بستری شده بود.

بعد از دقایقی کم کم مهر فندق بر دلم نشست. بطوری که همکارم تنها دقایقی از کل با ما بودن فندق را بغلش کرد و بقیه اش دست من بود. می توانستم نوازشش کنم، بخندانم و حتی با نوازش بخوابانمش.

فندوق دوست داشت باهاش حرف بزنند.

دوست داشت نوازشش کنند.

دوست داشت نگاهش کنند

 بهش شیرش را دادم و او شیر را نوشید. شبیه راز بقا  بود صحنه نوشیدن شیرش.

یاد فکر و اندیشه های  مخالف فرزند آوری ام می افتم.

این که فرزند آوری رفتاری غیر اخلاقی و خود خواهانه است.

 این که ما انسانها به خاطر خود خواهی خودمان فرزندی را در این آلوده دنیا می اوریم.

در پزشک قانونی از بغلم بیرون نمی رفت.

 او هم بهم محبت نشان می داد.

  به سرنوشت فندق فکر میکنم.

مسمومیت متادونی، پدر و مادر معتاد که دیگر دنبالش نرفته اند.

افغانی و بی شناسنامه ، در شش ماهگی باید در بغل من در هوایی کثیف ، جابجا شود.

در اداره سرپرستی جوانی ما را دید و گفت من هم همین سن بودم که گم شدم. شرایطش متوسط بود

 به افکار فلسفیم فکر می کنم و این که روزی به این نتیجه رسیدم که عدل از صفات خداوندی نیست. و مثل مولوی رها شدم از شرور  دنیا .

در ماشین هنگام بردن به شیرخوارگاه که غرب تهران بود هر دو زیر نور دل نشین آفتاب پاییز خوابمان برد او در بر من و من گیرنده او. گرمای مطبوع خلسه وار نور خورشید که از شیشه جلو مستقیم بر تن ما میزد به من حس مرغی را داده بود که جوجه اش را در بین پرهایش گرفته ، جوجه اش در بر او آرام گرفته. امنیت گرفته از صدای میو گربه. و من خواب پدرم را دیدم . روزهایی پاییزی که زودتر بخانه می آمد و من با حداقلی از صدا وارد خانه میشدم و مادر که در روزهای کم جان پاییز، معمولن روزه می گرفت و منتظر می شدیم تا اذان بگوید و او افطار کند و من چای بنوشم و پدر بیدار شود و مسجد برود.

فندق هم خواب میدید، گاهی می پرید و چهره اش مواج می شد. چه خواب میدید؟

راستش در آن لحظات دوست داشتم فندق را خودم بزرگ کنم و یک اسم شناسنامه ای داشته باشد اما من او را فندق صدا کنم.

 چرا اسم آلما( سیب) هست و فندق نیست؟

فندق و خنده هایش و سکونش و آرامشش و  نگاهش و آن عنبیه بزرگش و آن سپیده چشم متمایل به آبی اش

 ترک هایی بر افکار نه فرزند آوریم انداخت.

 از مسئول شیر خوارگاه می پرسم با توجه به تجربه اش برای فندق چه پیش می آید؟

 گفت  به احتمال بسیار بعد از شش ماه و با توجه به این که پدر و مادر، معتادند و معمولن نمی آیند دنبالش، به فرزند خواندگی برود.

 الهی فندق را سرنوشتی خوب عطا فرما.

 

 به سمت خانه در حال رکاب زدن هستم و شب سردی شده. عرق در بدنم یخ می شود و باعث گرفتگی عضلانی میشود.

از امروزم راضی هستم. یک پرونده را پیگر شدیم و فندقی را دیدم و تا آخر عمر شاید نبینمش و امید دارم به سرنوشتی روشن برایش.

با کار شبه خانواده مقایسه می کنم که یک پرونده پنج سال بیشتر طول می کشد و هنوز هم بچه ها زنگ می زنن و هنوز دل نگرانشان.

***

 

اربعین رفتم به دیدن بچه ها(م)، نمی دانم دیگه بچه ها(م) هستند یا نه!.

تولد دو تا شون  یکی آبان بود و دیگری هفته اول آذر.

 هدیه ای در نظر گرفته بودم و دادم.

برام چای آوردند و یعنی اینکه تو مهمانی.

 و من میزبان نبودم مثل همیشه.

بچه ها هنوز بهم احترام می گذاشتند، هنوز از دیدنم سر شوق آمدند، و صدایم باعث میشود که از خواب  بپرند و مرا ببیند

 هنوز مرا می بینند یاد کوه و طبیعت و سرخوشی می افتند.

 من با بچه ها پی چه چیز می گشتم؟

 و با فندق؟

 و با پدر؟

 

من در این آبادی پی چیزی می گشتم

پی خوابی شاید

 پی نوری ریگی لبخنی

پشت هیچستانم پشت هیجستان جایی است

 پشت هیچستان رگ های هوا پر قاصدهایی است که خبر می اورند از گل وا شده دورترین بوته ها

 

آدم اینجا تنهاست و در این تنهایی سایه نارونی تا ابدیت جاری است

 

امان از این آدم

 به قول همکار روزهای دورم

 آدم نه

آه و دم.

 به فندق، به بچه ها به خودم به دیگری و به سرنوست آدم فکر می کنم و رکاب میزنم. به خانه میرسم. سرمای هوا باعث شده کمرم خشک شود.

یک روز دیگر گذشت

***

 از اواخر هفته برنامه رکاب زنی سمت کویر لوت و کلوتها  داریم

 همچون سنت گذاشته گزارش و عکسهای هر  روز را در گروه تلگرامی رکاب زنی قرار خواهیم داد.