در هوایی سرد و برفی به سمت جنوب تهران و محل کارم رکاب میزنم. برفها میرقصند و در چشمانم نفوذ می کنند و اشک سرما از دل چشمانم خارج میشود.

 برف و باد سرد و هوای پاک سرخوشم می کند، به اداره میرسم در حالیکه بدنم از گرمای سوخت و ساز رکابیدن عرق کرده.

پرونده ای در نزدیکی روستای وهن آباد و اسلام شهر نصیبمان میشود. در ماشین ون 123 می نشینم و از سرخوشی رکابیدن صبح استفاده می کنم و به رقص برفها ی روی جاده  می نگرم که اینبار در چشمانم نمی روند و اشک سرما تولید نمی کنند و با موسیقی های برفانه ی رادیو آوا چاشنی میشوند.

 دخترک از خانه فرار کرده است و بازدید از منزلی را انجام میدهیم.

 خانواده دخترک وضع مالی خوبی داشتند و از آن خانواده های سابق ایلاتی بوده اند.

پدر دخترک معتاد بوده برای اینکه او را به راه بیاورند زنش می دهند و البته او به راه نمی آید و مادر جدا میشود

 پدری بیخاصیت. که نه پدری کرده و نه میتوانست پدری کند و اینگونه بوده که کل عمو ها و زن عمو ها که همه در دو ساختمان سه طبقه زندگی می کنند برای دخترک دایه می شوند.

 خانواده مادری هم که فامیل آنها هست دست کمی از این ور ندارد.

 و دختکر فرار می کند تا انتقام بگیرد. او همان نتیجه ناباب درمان پدر است که خانواده برای  پدر معتاد تجویز کرده اند.اپدر بیخاصیت ترین است. سیبزمین شاید. خانواده ای پدری که پاشنه آشیلش آبروست و مسجد درست کرده است و .. اینک سخت از آبروی خود می ترسند.

 و دخترک قهوی می کند آبرو این خانواده را. همان خانواده ای که برای پسر معتادش، زن گرفتن تجویز کرد.

 راستش در دلم برای کار دخترک و  این بازی گرفتم آبروی ایلاتی آفرین گفتم.

 حالا که گند زدید گند میزنم.

برای ادامه این پرونده به مسئول پرونده هم گفتم، با توجه به وضعیت مالی مطلوب خانواده، یک مشاوره خارج از سازمان و گروه درمانی لازم دارد این دخترک برای رسیدن به ثبات ، به جزیره امن لازمه اش چنین مشاوره ایست.

یاد قسمتهای از این شعر رسول یونان انداخت مرا، دخترک.

 

جاده های بی پایان را دوست دارم
دوست دارم باغ های بزرگ را
رودخانه های خروشان را
من تمام فیلمهایی که در آنها
زندانیان موفق به فرار می شوند
دوست دارم
دلتنگ رهایی ام
دلتنگ نوشیدن خورشید
بوسیدن خاک
لمس آب
در من یک محکوم به حبس ابد
پیر و خمیده
با ذره بینی در دست
نقشه های فرار را مرور می کند!


"رسول یونان"

 

در کوچه های دروازه غار حرکت می کنیم. دخترکی و پسرکی ازدواج ورقه ای کرده اند و بچه دار شده اند و چون مدرک شناسایی نداشته اند و بیمارستان مشکوک شده بچه را با آنها تحویل نداده و به 123 گزارش کرده.

پسرک که 18 سال به زور داشت و تازه صورتش  مو سبز شده و خیاط و افغان است در را باز میکند. وارد خانه میشویم در زیر زمین ساکن هستند و در طبقه بالا موشها جولان میدهند.

 با او همکلام میشویم، پسر باجنمی بود

 مادر بچه هم میآید. دختری ریز نقش و جوان ،بوی جوانی در چهر اش مشهود است.

 همکارم می پرسدچگونه با هم آشنا شدین؟

 : در یک مهمانی.

 یعنی عاشق شدین؟

 پسر به دختر نگاه می کند و دختر یه لبخند ریز شرمانه میزند و پسرک قیافه جدی میگرد از آن قیافه ها که  لو ندهد سر ضمیر دل آدمی را و همزمان با هم می گویند آره عاشق هم شدیم. دخترک سر به زیر می اندازد و پسر آب دهان خود را قورت می دهد.

ای کاش میشد این برش از زمان را در کادری قاب کرد و به دریچه ذهن سپرد.

از پسرک تلفن پدر خانمش را می گیرم.

 پسر با جنمی بود. گزارش را طوری تنظیم خواهم کرد که بچه را فردایش بروند بگیرند.

در هنگام گزارش نویسی یاد آن موشها می افتم. یاد بخاری بی لوله  و تاکیدم بر این که اگر این در(درب ورودی) بسته شود همه تان خواهید مرد.

 میگویم خدایی ناکرده نکنه  اشتباه کنم در گزارش نهایی. پس

 به پدر زنش زنگ می زنم.

 می گوید این دو بدون اجازه ما ازدواج کردند و  رفتند ولی حالا که بچه دار شده اند قرار شده پیش خود ما بیایند.

 حرفهای پسرک جور بود

 دلم قرص شد و به خنده هر دو از عشق فکر کردم.

 عشق ناب یعنی این

 بدون  دست درازی عقل.

 مولوی هم که پیامبر عشق است مگر نه اینکه زاده بلخ بود و اینک بلخ در افغانستان است؟

خون و خاک آن سرزمین عشق پرورست گویی. عشقی است وحشی و بی باک عشق آن سرزمین.

.

گزارش کودک آزاری در یک خانواده غربتی شده.

 داخل منزل می رویم. منزل هیچ ندارد موکتی و قابلمه ای و دو شعله خوراک که از آن برای گرما بخشی به خانه استفاده میشود.

 چهار پنچ تا  بچه از یک تا چهار سال آنجا وول می خورند.

 زنی  یک دست بچه را می گیرد و می برد اتاقی دگر. از خانواده های مشهور غربتی هستند که در سطح شهر متکدی گری می کنند.

 مادر بچه ها تهاجمی صحبت می کند بعید می دانم بیش از بیست و پنج سنش باشد و چهار تا بچه تا به اینجای زندگی اش دارد.

 یکی بچه اضافی بود که برای مادر دختر بود، مادر دختر که به قول خودش زیر پنجاه سن داشت از چاقی مفرط توان ایستادن  نداشت .

ما با این بچه ها چه کنیم؟؟

 با همکارم بحثی داغ صورت میگیرد؟

باید لوله های اینها را بست. بخدا تا ده سال دیگه هفت هشت شکم دیگه خواهد زایید.

 من هم دایم از او سوال می کنم تا از این تزش دفاع کند.

 عصبانی میشود و می گیود تو چه پیشنهاد می کنی؟

 می گویم نمی دانم. و این نمی دانم هایم او را خشمناک تر می کند.

واقعا آیا صلاح آن بچه هاست که از خانواده جدا شوند؟

 به قول همکارم اگر در آن خانواده بزرگ شوند جیب بر و گدا و... خواهند شد.

 می ارزد از گرمای خانواده جدا کنیم تا آن نشوند؟

و آیا این همه آدم با شخصیت که جیب ملتی را زدند و در کانداها ساکن شدند آیا از خانواده جدا شده بودند؟

به نظرتون با این نوع خانواده ها و این بچه ها چه می شود کرد.

 دختر جوانی نیز آنجا بود که خواهر مادر بچه ها بود و برای خودش داستانی داشت. به قول همکارم غول فشمی( تا به حال نشنیده بودم این ضرب المثل را)

او سابقه بودن در بهزیستی را داشت و اینک در کنار خانواده بود.

من مانده ام ماموران سر شماری دروازه غار  چگونه آنجا را سر شماری کرده اند.

 به قول همکارم شوش شهریست برای خودش.

یک حساب سر انگشتی می کنم. خانواده های فرهیخته  و عرفی یا بچه ندارند یا در نهایت یک یا دو عدد بچه دارند و اینها هر سال شکم پشت شکم بجه می آورند.

 تنظیم جمعیتی سالهای بعد را در ذهنم مرور می کنم.

کشورهای دیگر با چنین قشری از جامعه شان که بدوی  زندگی می کنند چه می کنند؟

یادمه یک جلسه دفاع دکتری در دانشگاه الزهرا رفتم که   موضوع پایان نامه اش خانواده های قربتی  بود، به نظرم با آن خانم که تحقیق دقیق کرده بود باید مشورت کنم.

به اون بچه های چموش و لخت فکر می کنم که  چه باید کرد؟

 

 در هوایی سرد که برفهای بالا تجریش یخ زده شده اند به خانه مرسم. چرخ عقب در برفها بکسوات می کرد و  از دهانم ابری از بخار خارج می شد  و چرخ از برف رها