کاوه آهنگر که از ضحاک شکست خورد
صبح اول وقت چشمت می خورد به تخته وایت برد.
گویی جگرت خنجی می بیند. برش ریز و سریع با تیغ جراحی.
نام کوزت را می بینی که نوشته شده:
دوباره گزارش شده.
http://parchenan.blogfa.com/post-962.aspx
***
با مامور می رویم بر سر چادری که با پلاستیک ِسفره های یکبار مصرف برپا شده است.
مرد معتاد ، اما چهار شانه ای با چوبی در دست سمت ما می دود.
مامور پلیس را که می بیند شل می شود.
دندانش آبسه سختی کرده و صورتش دفرمه شده است.
میخواهیم بچه را ببینم، اجازه نمیدهد.
کاتر را در می آورد اول ما را تهدید می کند و بعد تهدید می کند شاهرگش را میزند.
با کلی زبان بازی همسرش و نوزاد بسیار کوچکی را داخل چادر می بینیم.
زنش هم از سو مصرف قیافه اش تابلو شده است.
پس از گفتگو زیاد قبول میکند به همراه بچه کلانتری بیاید.
قبل رفتن به معتاد دم چادر می گوید:
دایی مراقب مریم باش، خیلی داره گریه می کنه
(چقدر این عاشقانه اش را دوست داشتم)
در کلانتری چندین ساعت مقاومت می کند تا بچه را تحویل دهد.
آهنگری بوده برای خودش.
از تبار کاوه شاید.
حیف که مار ضحاک اعتیاد، او را نابود کرده است.
برای از دست ندادن غنچه اش، زار میزد، قسم میدهد، آیه های قرآن را، دست بریده ابلفضل را، خشم میگیرد، ارام می گیرد، تند می شود ، رام میشود، فرار می کند ، اسیر می شود،
میگوید:
امید زندگی من است، معنای به زندگیم داده.
به شما بدهم غنچه را، جواب مریم را چه بدهم؟
اعتیاد ، هر بدی که داشته باشد، آدمی را در صفتهای نابش ، ناب تر میکند.
او مرد عاشقی است.
حیف از این کاوه
که اینبار حریف ضحاک نشده.
زنش نه در بیمارستان وضع حمل کرده بود و وضعیت جسمانی بسیار نامناسبی داشت اما قبول نکرد با ما بیاید.
کاوه حکم همان گربه مادر را داشت که بچه اش را می خواهند بگیرند.
نگاهی بر چشمانم کرد و گفت :
قیافت هرگز یادم نمی رود.
کلانتری از بوی نامطبوع کاوه پر بود.
به کاوه میگویم سرمای سیاه زمستان کفاف زندگی را برای تو و مریم نمی دهد چه برسه به عنچه،
دستانش از سرما باد کرده بود.
اما گوشش بدهکار نبود.
با زبان بازی و ترفندهای ماموران انتظامی بچه را گرفته و به ما دادند.
بچه در پتویی که بوی نامطبوع گرفته بود پیچیده شده بود.
تا به حال نوزاد چهل روزه نگرفته بودم
بسمت غرب و در غروب غم انگیر ته عشق مریم و کاوه تهران ،در حالیکه غنچه شان در دستم بود رهسپار شیرخوارگاه شدیم.
ساعت 5 بود و چیزی نخورده بودیم و همین افت فشار قند خون، غروب و گرمای آفتاب را چره ای دگر بخشیده بود.
در شیرخوارگاه که بودم، ناگهان بچه های دو تا چهار ساله از اتاقشان بیرون آمدند و وقتی مرا دیدند ، فریاد زدند: عموووو
و هجوم آوردند سمتم.
این بچه ها مرد خیلی کم می بینند.
الهی
فریاد رس شود، عشق بین
مریم و کاوه
تا غنچه شان را که امانی در شیرخوارگاه هست را باز پس گیرند.
گریه های مرد ، مشت گره کرده اش، عشقش به مریم، دل نگران بودن به مریمف در ذهنم خواهد ماند.
و اینکه فکر می کردم با اون کفِ دستهای بزرگ آهنگریش، یک کشیده بهم بزند ، رب و رُبم را گم خواهم کرد. میدانستم با همه ضحاکی که او را ضعیف کرده زورم به او نخواهد رسید.
آن روز دااستانی دگر از زندگی را ورق زدم
***
به منزلی میروم، کثافت از سر روی خانه می بارد. مُزبله ای هست که چند نفر در آن زندگی می کنند.
مشکلات شدید روان تنی دارند.
و گویی این بیماری روانی، مسری شده و زن و شوهر از هم می گیرند و تشدید دار تر می شود وامان از کودکان.
می آیم اداره
گزارشم را می نویسم
اما پیشنهاد راهکار:
نمی دانم.
نمی نویسم
گزارش سفر را در دو پست حداگانه خواهم نوشت که اولی گزارش فنی خواهد بود.