برای تحقیق از پرونده ای میرویم شوش.

شما میشنوید شوش و ساده میگذرید

 اما شوش دنیایی است.

 زیر پوست شهر تهران است. جمعیت بسییییار زیادی در جایی بسیار کوچک خفته اند و میزیند، یا زنده اند.

اگر دلتون بابت بچه های پاپتی  مناطق دور دست میسوزد

 می توانید بروید شوش و کلی بچه لخت و عور و پاپتی ببینید.

پشت منطقه اوراق چی ها برای تحقیق می رویم.

 در کوچه ای بسیار  باریک کلی آدم( ده – بیست نفر) ، خمار یا نئشه یا مشغول خرید و فروش نشسته اند.

به همراه دو پلیس لباس شخصی و دو نیروی عملیاتی وارد کوچه میشویم.

 پلیس هنوز با نگرانی میگوید:، نیروهامون کمه.

به نظرم کسانی که دل نگرانی های اجتماعی دارند و یا سیاست گذاری اجتماعی می کنند ، لازمه این محله را بروند و درون کوچه هایش قدم بزنند.

پلیس میگوید اگر بخواهیم این پرونده را پیگیری کنیم نیاز داریم با نیروی ویژه اقدام کنیم.

پرونده چیست؟

کودکی 12 ساله مصرف شیشه و مواد داشته و یا هنوز دارد.

از پدرش می پرسم چند سال دارد؟

 به مادرش نگاه می کند و می پرسد چند سالشه؟؟

و مادرش نفرین می کند یکی از بچه هام رو گرفتین. این را چیکارش دارین؟؟

در این کوچه باید پرسید چند نفر معتاد نیستند؟

 شاید اندازه انگشتان دو دست.

 منتظر حکم مقام قاضی خواهیم نشست.

***

اگر دیدید، یکهو دو نفر بچه بغل در حالیکه میدوند  واز کلانتری در حال خارج شدند هستند.

احتمال بسیار، شما کارشناسان 123 را دیده اید

 حال  و روز شغل ما این روزها  بودن در چنین صحنه هایی است.

 

زنگ خانه را میزنیم.

 خانه ای شیک و مدرن در محله ای خوب.

 مادر به همراه فرزند می آید درب منزل.

حکم مقام قضایی را نشان میدهیم که شما صلاحیت نگهداری بچه را به دلیل غلبه ضحاک بر شما و مسامحه از فریدون تان، ندارید.

 مادر بچه شکه میشود. ضحاک با همه توانی که داشته هنوز نتوانسته او را از ریخت به معنای کامل بی اندازد.

اول همسرش گم و گور بود، بعد کم کم خودش را هویدا می کند.

 هنرمند است و صاحب سبک در ارگ نوازی و پیانیست بودن.

اما هر چه هست( اجازه می خواهم کمی واژه هایم را بی ادبانه کنم)

 خیلی

باسنش  گُهی است.

ترسان و لرزان همراه ما می شوند و میرویم کلانتری

بوی اون باسن گ..ش در آمده

کل کلانتری می شناسندش.

 ادای آدم های با شخصیت را در میآورد.

 ولی مادر کودک

 حس مادرانه اش فوران کرده و مطلقا به ذهنش نمی رسد که بچه از او جدا خواهد شد.

 حدس زیادی می زنم این بانو

 پاسوز این مرد شده است.

با مرد صحبت می کنم و میگویم زنت را مجاب کن تا بچه کمتر اذیت شود ، تا با افسر مسئول پرونده صحبت کنم گزارشش را لطیف تر بنویسد.

و قبول می کند!!!

و اما مادر:

 اشک می ریخت

کمتر اشکی این چنین خالصانه و بی گناه دیده بودم.

افسر پرونده می گوید:

کار زندگیتون بیخ پیدا کرده، این همه پرونده قضایی، 123 و ...

 برید خودتون را درست کنید.

اما کودک:

باهوش است و عجیب

 تا شرایط متشنج را دید رفت دست همکارم را گرفت به در اشاره کرد با همان بی زبانی اش: بریم...

 

من:

در ماشین و در ترافیم سنگین تهران در حالیکه فریدون شاهنامه  زندگی دو نفر، میخندد و می رقصد سمت شیرخوارگاه می رویم

کودک کم کم در آغوش همکارم در حال خواب است ومن

پاهای کودک را گرفته ام تا گرمای بدنم به کف پاهایش برسد.

همکارم می گوید: خوابید. انگشتم را که سفت گرفته بود شُل کرد.

به کودک و خانواده اش و  سه ساعتی که از لحظه زنگ زدن درب منزل تا لحظه خروج از کلانتری داشتیم می اندیشم...

با تمام سنگینی و وزنه هایی که  دانه دانه اشک های مادر فریدون داشت که  توان و انرژِی هر انسانی را میگرفت، از این پرونده خیلی راضی هستم.

 با توجه به وضعیت مالی و عاطفی و ...این زون و شوهر،

این خانواده نیاز به یک تلنگر جدی داشتند تا به سامان آیند. تا بر روی ریل زندگی دوباره قرار گیرند.

ما این تلنگر جدی بودیم

 خیلی امید دارم این خانواده بخصوص مادر فریدون،

 ضحاک را از پای در بیاورند.

 اگر کلینک ترک اعتیادشان را جدی بگیرند، حله

بعید می دانم فریدونشان

 مدت زیادی در شیرخوارگاه بماند.

 

به نظرم بزرگترین خدمت را روانشناس کلینک کرد که با 123 تماس گرفت و شرح حال کودک را داد.

 

ای کاش وقتی تشکیل زندگی می دهیم همه مسئولیت هایی که قرار است بر ما قرار گیرد را فهم کنیم