پرچنان:
برنامه الوند در میان بهت و بغضم پیرامون احد و صمد, دو کودکی که در ضایعاتی آشغالها سوختند و مردند و کشته شدن آتش نشانان شهرم، برگذار شد. الوند کم برف تر از برنامه های قبلی بود و کم باد تر. آن هیبت همیشگیش که با کولاک و باد همراه بود را نداشت. بسیاری از دوستان پیام دادند که دوست داشتند بیایید اما مشکل دارند و نمیتوانند هنورد شوند.
زنده گی روتین و درگیر شدن با آن گویی اجازه زندگی را از خیلی ها دریغ کرده. لحظه ای درنگ برای خیلی ها لازم است. هر وقت از فهم و ادراک شعر صدای پای آب سهراب سپهری عاجز شدیم، زمانی است که برای فرد، زنگ خطر به صدا در آمده است.
کمی درنگ کنیم.

شب در پناهگاه میشان، در جوار حاج آقا صابر از همنوردان سن و سال دار گروه که به افتخار بابا آمده بود خوابیدم. نیمه های شب بود که با خروپف حاجی از خواب بیدار شدم و یاد خاطره ای از بابای خودم افتادم و دوباره به خواب رفتم.
با بابا رفته بودیم دماوند. شب هنگام کلی سیر خورد و داخل چادر خوابیدیم. تو کیسه خوابِ من خوابید، چرا که کیسه خواب من گرم تر بود و راحت تر. من هم در کیسه خواب ضعیفی که قبل ترها داشتم خوابیدم. نیمه شب لرز به سراغم آمده بود و از لرز و سرما بیدار شدم. بابا داشت خروپف میکرد و با اون بوی سیر فوت میکرد بر صورتم.خلاصه بیدارش کردم که یک پتو نجات در کمکهای اولیه دارم. و آن را پیچاند دورم تا صبح کمی خوابیدم.
عکسهای این برنامه در کانال تلگرامی

@parrchenan